جـمهوری ایـرانـی
یا ملت چگونه سیمرغ میشود ؟
October 12, 2009
August 7, 2009
درفرهنگ ایران
بُن یا طبیعتِ هرجانی
« دورنگِ به هم پیوسته» است
خوبی ، پیوند دورنگست
بُن آفریننده جهان، آمیزش ِدورنگ باهمست
پیوند دورنگ باهم که بُن جهانند ، سبزمیشود
پیوند دورنگ باهم که بُن جهانند،روشنی میشود
خدا، خوبست،چون پیوند دورنگست که سبزمیشود
………………………………………
فطرت انسان،سبزی وروشنی است
چون
سبـز،پیوند زرد وآبی است
و
روشنی،پیوندِ سُرخ وسپیداست
……………………………………..
زرد، مادینه است.آبی(کبودی،بنفش) نرینه است
سرخ، مادینه است. سپید، نرینه است
سبزی، همآغوشی مادینه با نرینه است
روشنی ، مهرورزی مادینه با نرینه است
سبزی و روشنی، که فطرت انسانست
از«اصل ِمهر» پیدایش می یابند
منوچهرجمالی
http://www.jamali.info/yad_dashtha-ye_ruzane/?page=YDR_020809_1_pishgoftar
درفرهنگ ایران ، خرد باید با پدیده ها ، جفت گردد ، تا پدیده هارا بسنجد . خرد، بینشیست که ازپیوند حواس با محسوسات ، پیدایش می یابد . خرد ، می سنجد . سنجیدن که سنگیدن باشد، به معنای « اتصال وامتزاج و آمیختن دو چیزیا دونیرو» باهمست . خرد، هنگامی جهان را میشناسد که همه حواس انسان ، با جهان جفت و آمیخته شوند. ازاین روشناخت ، شنا کردن و شستن تن درشیرابه جهان است .
درفرهنگ ایران، « خـوبـی » درسراسرجهان هستی ، در پیوند یا آمیزش دوبُن باهم ، که دورنگ هم نامیده میشود پیدایش می یابد . خدای ایران ،« ارتا » یا « اصل دورنگ ِباهم جفت » است که درگوهر هرجانی وهرانسانی هست. اصل « دورنگِ آمیخته به هم » ، نامهای گوناگون داشته است . ازجمله ، اصل دورنگ که باهم میآمیزند، بادرنگ یا تورنگ نامیده میشده است . این نام ، به چیزهای گوناگون داده شده است ، چون این چیزها ، « نماد برجسته این اصل » درگیتی شمرده میشده اند . مثلا « ترنج » ، چون دارای این ویژگی انگاشته میشده است ، باد رنگ یا تورنگ نامیده شده است. ترنج ، درفرهنگ ایران، نماد « اصل نوآفرینی و ابداع و ابتکار» و « مرجعیت تاج بخشی یا دادن حقانیت به حکومت » بوده است . پوست میوه بادرنگ، ازداخل، سفید و ازبیرون، سبزرنگست (ماهوان، فرهنگ گیاهان) . ولی بنا برابوریحان درآثارالباقیه ترنج ، ازمیوه های توام یا بهم چسبیده شمرده میشده است که دومغزدریک پوست دارند و طبیعت آن را ، دومرتبه ومتداخل هم ساخته ، و به علت این دوتای یه هم چسبیده بودن نیز بادرنگ یا تورنگ خوانده شده است . معانی گوناگون بادرنگ، برآیندهای گوناگون این اصل آفریننده هستی را برجسته وچشمگیرمیسازند . ازجمله به « خیارتخمی » ، باد رنگ گفته میشود . خیاروخربزه وهندوانه وبادنجان ، پیکریابی اندیشه « خوشه » هستند، چون زهدانی پرازتخم هستند. ارتا، ارتاخوشت یا ارتای خوشه هست (= اردیبهشت ) . آنچه دوبُن جفت دارد، دراثر نیروی آفریننده اش ، خوشه میشود، وسرچشمه تنوع وکثرت و اصل فراوانی و لبریزی میگردد . ازسوی دیگر، به گهواره ای که به دوسو میآویزند و طفل را درآن میخوابانند و می جنبانند، باد رنگ گفته میشود . باد رنگ ، بیان « تموج یا حرکت نوسانی یا تاب » است که « ارک » و « بادپیچ » نیزنامیده میشده است که درجشن نوروز برای شادی فراهم میآوردند . اینها برآیندهای گوناگون « اصل آفریننده » هستند . بدین علت نیز به شعر، « باد رنگین » گفته میشد. ( بررسی گسترده موضوع ترنج یا باد رنگ درکتاب – چرا زال زر به آوازسیمرغ سخن میگفت – ص 212 شده است ) .
« باد رنگ، یا تورنگ یا ترنج » به معنای دورنگ جفت یا پیوسته به همست . توه یا توی که پیشوند « تورنگ » است، به معنای جفت میباشد، وبه « عروسی » هم گفته میشود ، وباد، که پیشوند بادرنگ است ، اصل عشق شمرده میشد ، ازاین روبه « زناشوئی کردن » ، vaaditan گفته میشد . درکردی نیز درهمین راستا « باد» به معنای « پیچ » و« باداک » به معنای پیچه است که « گیاه عشق = اشق ِپیچان » باشد . ، باد ( وای =vaay = vaaz)،«اصل جفت گوهر»شمرده میشد، چون هوائی است که ازخود می جنبد، وجنبش درشکل ِ« پیوند دوپا یا دوبال باهم » بیان میشده است .
باد رنگ و تورنگ یا ترنج ، اینهمانی با کواد (= قـباد) دارد ، و کواد ، بنا برابوریحان (آثارالباقیه ) نامیست که اهل سجستان به ارتا فروردین یا ارتافرورد میداده اند . وارتا یا « کواد، که قباد باشد» ، « اصل ابداع و نوآفرین و « موءسس کننده »، بُن وگوهر یا فطرت هرجانی وانسانی است . بدینسان ، ایرانیان میاندیشیدند که بن یا طبیعت همه هستان، دورنگه است . ارتا، که اصل دورنگ جفتست دربُن هرانسانی بطورزهشی immanentهست . رنگ ، بُن آفریننده جهان هستی است . ازپیوند دورنگ باهم ، از« جفت شدن دوبن باهم » ، سراسرِجهان، وخدایان پیدایش می یابند، یا سبزمیشوند و ازغنای خود، همیشه پرولبریزند .
ازپیوند دورنگ که بُن یا اصل جهانند، « روشنی » پیدایش می یابد . روشنی، ازمهرورزی سرخی با سپیدی، پیدایش می یابد و آمیغ این دورنگست . آنچه ازپیوند دورنگ با هم ، سبزو روشن میشود ، « خوب » است . مفهوم « خوب وخوبی » درفرهنگ ایران، پیکریابی این اندیشه پیوند، یا مهراست .
اساسا پیوند دورنگ زرد وآبی(= کبود وبنفش) باهم ،که « سبز» است ، « خوب=xva+aapa » نامیده میشوند .
« خوبی » درفرهنگ ایران، مفهومیست که اینهمانی با پیوند یا آمیزش یا اقتران دورنگ دارد. گیتی، خوبست، چون پیوند دورنگست. جنبش ورقص( وشتن) خوبست، چون پیوند دورنگست . انسان ، خوبست، چون اقتران دورنگ باهمست . خدا خوبست ، چون پیوند دورنگ باهمست . روشنی، خوبست، چون پیوند دورنگست . « رنگ» درفرهنگ ایران، وارونه آنچه هزاره ها درذهن ما جا انداخته اند، ظاهرو سطح و نمود و فریب و « چیزغیرواقعی» و « غیرذاتی » نیست، بلکه درست، بُن یا فطرت واصل آفریننده همه چیزها ، ازخدا گرفته تا گیتی هست .
چرا ایرانیان ، به « رنگ » چنین ارزشی میداده اند، وآن را بُن آفریننده هرجانی میشمرده اند ؟ آنها چه آزمونی از« رنگ » داشتند که ازروان وخرد ِ ما به کلی زدوده شده است . چرا، نام خدای ایران ، « رنگ = سیرنگ » بود ؟
رنگ ، « وَخـش ِ » یا « رویش ونموّ ِ» تخم، دراثرجفت شدن با آبست . هخامنشی ها به رود جیجون « وَخش » میگفتند ، چون رود، روان است، میرود ، دیگرگون میشود . رنگیدن دراصل ، معنای روئیدن دارد . رنگ ، نام خون وشیرابه وافشره همه گیاهان ( رز= رس ) و همه زندگان بوده است . رنگ که گوهریا جان زندگی است ، دگردیسی به رنگِ دیگر ِ خود، در رویش می یابد . « دگرگونی گوهر» چیزها ، دگرگونی رنگست .
دگرگونه شدن ، که تغییریافتن باشد ، اساسا به معنای « رنگِ دیگر پیدا کردنست»، چون « گون وگونه » در اوستا به معنای « رنگ » است . هرچیزی که درجهان دیگرگون میشود ، بدین معناست که « رنگِ نخستین » ، دگر دیسی به رنگ دیگر می یابد . زندگی، خوبست ، چون پیوند یابی تخم ( هاگ ، اند، زر،… ) با آب ( شیره جهان هستی) است ، وتخم ، زرد است ، و آب ، آبی ( کبود، ازرق، لاجورد) است ، و آبی وزرد که باهم بیامیزند وقرین شوند ، سبزمیشوند ، و درسبزشدن است که رنگارنگی ( تنوع رنگها) پیدایش می یابد. زندگی خوبست ، هنگامی که تخم وآب با هم میآمیزند و میرویند( می رنگند ) سبزو روشن میشوند .
آمیزش « زرد وآبی » ، دگردیسی به آمیزش « سرخ وسپید » می یابد که به آن « رخشان = raoxshna» میگفتند که واژه « رخشان ، رخش ، روشن » باشد، و رخش ، نه تنها سرخ وسپید باهم آمیخته هست ، بلکه « رنگین کمان » نیزهست . پیوند زرد وآبی ( تخم وآب ) ، دگردیسی به سرخی وسپیدی و رنگین کمان می یابد . واین « سبزی وروشنی » است که فطرت یا طبیعت انسانست . به سخنی دیگر، گوهر انسان ، « زرد+ کبود یا بنفش + سرخ + سپید » است .
باد رنگ ( تورنگ = ترنج ) که دورنگ ِ جفت باهم باشد، که اصل نوآفرین و تاءسیس کننده یا ارتا دربُن هرجانی ( زندگی) است ، سراندیشه بنیادی فرهنگ ایرانست . « رنگ » ، ازیک سو به « شیرابه و اِسانس جاری وروان درگوهر همه هستان » گفته میشود که شکل ناپذیراست (a-desishnih ) و ازسوی دیگر ، رنگ به شکلی ( دیس des=dis) گفته میشود که آن شیرابه روان ، دردگردیسی ِخود می یابد ، ودر آن شکل ( دیس ) ، جان ومعنا وغایت را تشکیل میدهد . رنگ درواقع ، پیوند یا اقتران وجفتی جدا ناپذیر ازهم ِ« جنبش » و « صورت واندازه » است . رنگ ، هم آن شیرابه روان وتازنده است که صورت ندارد ، وهم این رنگ ، دگر دیسی می یابد و« شکل واندازه » میشود . ولی این جنبنده بی صورت ، با صورتی که درپیکریابی ( تنکرد ) میگیرد به هم چسبیده اند، و رابطه این دورنگ باهم (یا اصل جنبش ، با شکل روشن ) رابطه نوسانی مداومست که « بازپیچ = باد پیچ = ارک= تاب » نامیده میشود . « معنی وغایت و محتوا » ، جنبش صورت ناپذیراست ( des-a) که درواقعیت، شکل واندازه ( des=dis) به خود میگیرد، ولی این صورت ، همیشه جفت آن « جنبش صورت ناپذیر» میباشد ،و همیشه روندِ دگردیسی ، درنوسان ( تاب خوردن = باد پیچ ) است، واین نوسان وتموج ، « ارک » جهان هستی هست . این سراندیشه فرهنگ ایران، به کلی برضد فلسفه ارسطوو آموزه زرتشت وشریعت اسلام هست .
خرد ، درفرهنگ ایران با اندیشیدنی کاردارد که گوهرش ازاین « نوسان همیشگی میان صورت ومعنی» معین میگردد . معنا ومحتوا در روشن شدن ، هیچگاه « صورت ِ صلب ومنجمد » نمیتواند بگیرد ، بلکه هرصورتی ، دربازگشت مداوم به محتوا ومعنای صورت ناپذیر وروانش ، باید تاب بخورد، تا با بُن زنده هستی که ارتا باشد ازنو، جفت گردد .
« خوبی » ، با چنین گوهر دورنگ به هم پیوسته ، کاردارد . همیشه جنبش ازیک « دورنگی به هم پیوسته » ، به « دورنگی به هم پیوسته » دیگر است . دورنگی سبز( زرد+ کبود ) ، دگردیسی به دورنگی روشنی ( سرخ +سپید ) می یابد ، وصورت میشود ( صورتی میشود ) .
فرهنگ اجتماعی وسیاسی و اخلاقی وحقوقی ایران ، برچنین سراندیشه ای از« خوبی » بنا شده است .
« خوبی » چیست ؟ مفهوم ِ« خوبی » درفرهنگ ایران ، ترجمه ناپذیربه زبانهای دیگر است .ویژگی مفهوم خوبی را دربرآیندهای گوناگونش که به هم پیوسته اند ، میتوان شناخت . معانی بنیادی « خوبی » ، عبارتند از : 1- نیکی 2- زیبائی 3- سرسبزی 4- لطافت ( نرمی ) و5- ظرافت ( نازکی ) . چیزی خوبست که دارای این مشخصات ِ با هم است . تنها نیکی و زیبائی ، خوبی را مشخص نمیسازند ، بلکه سرسبزی ، و لطافت (نرمی) وظرافت (نازکی ) ازمشخصات جداناپذیرآن هستند . نیکی وزیبائی اگرسرسبزوخرّم وشاد نباشند، اگر لطیف و اگرظریف نباشند، « خوب » نیستند . این ویژگیهای « خوبی » ، که همه پدیده های اجتماعی و دینی وسیاسی وحقوقی را مشخص میسازند ، فرهنگ ایران را درهمه دوره های تاریخی، بسیارشکننده ساخته اند و خواهند ساخت . هرچه لطیف وظریفست ، به آسانی، شکننده است . توحش و زور وقهر وتجاوز ، به راحتی چنین فرهنگی را که خوبی را درلطافت وظرافت میداند ، میشکند وبرآن چیره میشود . آیا چنین غلبه وفتحی، نشان برتری توحش وزورو قهر وتهدید، برخوبی وفرهنگ است ؟ آیا این شکنندگی دردرازنای تاریخ ، یا این شکست پذیری درهجوم ِ بربریت وتوحش به ایران ، ازارزش معیار « خوبی » و نرمی ونازکیش ، کاسته است ؟ آیا در فرهنگ ایران ، هرگزپذیرفته شده است که نیکی و زیبائی ، که سرسبز( همیشه تازه وخرّم) و لطیف وطریف نباشند، هنوز نیکی و زیبائست ؟
آیا درفرهنگ ایران ، هرگزپذیرفته شده است که حکام وحکومات یا ادیان ، برای آراستن نیکی وزیبائی دراجتماع ، میتوانند ازقهروخشونت وتهدیدوتوحش بهره ببرند ؟ هرنیکی وهر زیبائی، که آلوده به قهروخششونت وتهدید شده است ، ولو آنکه نیکی ازخدائی، بنام امربه معروف ، مقدس وثواب ساخته شده باشد، بی ارزش و بی اعتبارو زشت و نکوهیده و منفور شده است . اگر خدائی ، نیکی ها و زیبائی هارا با قهرو تهدید باهم بیامیزد ، خودش ، ایمان به موجودیتش را درمردم نابود میسازد . این مفهوم « خوبی» چنان ریشه ای درگوهرخدای ایران که گوهر زندگی است ، ریشه دارد که رویاروی همه معیارهای نیکی وزیبائی که مغایرآن هستند، سرمی پیچد ومیایستد ، چون مفهوم خوبی دراین فرهنگ ، ریشه در« پیوند= مهر= جفت بودن= قران » دارد . این سراندیشه درمثنوی مولوی بازتابیده میشود .
ازقران مرد وزن، زاید بشر وزقران سنگ وآهن، شد شرر
وزقران خاک با باران ها میوه ها وسبزه و ریحانها
وزقران سبزه ها با آدمی دلخوشی و بی غمی وخرّمی
وزقران خرّمی با جان ما می بزاید خوبی و احسان ما
«خوبی واحسان» درانسان ، نتیجه امرونهی و خشونت وزورو محاسبه ،روی سود یا زیان عمل نیست ، بلکه پیایند « پیوند خرّمی وشادی با جان » اوست . وخرمی وشادی او ، پیایند جفت شدن سبزه با جان آدمیست ، و سبزه ، پیایند اقتران وآمیزش خاک ( هاگ = تخم ) با آب ( باران ) است . « خوبی واحسان» ازپیوند وآمیزش جان انسان با خرّمی وخوشی که ازسبزه میتراود ، پیدایش می یابد . این اندیشه مولوی ، به پیدایش بهمن ( = هومن = نیک اندیشی ) دراثر ِ « جفت شدن تخم انسان ، با آب رود وه دایتی که قرین رود رنگ است » بازمیگردد، که درنوشیدن افشره های سه گانه ازجام جم نیز بازتابیده شده است . این آب رود وه دائینی و افشره های سه گانه جام جم ، نماد « رَ ز= رَس = رنگ ، یا خور یا یا شیرابه همه جانها » میباشد که با هنجیدن درتخم وجود انسان ، بینش ( روشنی) وخوبی( سبزی ) دراوسبزمیشوند . درفرهنگ ایران ، بطورکلی از اقتران یا جفت شدن خرد با پدیده ها ، یا به عبارت دیگر، ازاقتران وآمیزش حواس با پدیده ها ( مزه ، نوا وآهنگ ، رنگ ، بو، بسودنیها ) ، بینش ، میروید وسبزمیشود . شناخت ، شنا کردن وشستشوی تخم وجودانسان، دررنگ یا خور( شیرابه وجود= خورآبه ) میباشد . ازاین رو به بسودن دست درتاریکی به دیوار که کورمالی باشد ، « برنگ = برنج » میگفتند، که شناخت ، ازجفت شدن دورنگ است . برنگ وبرنج ، مانند پلنگ وپرنگ ، پیوستگی دورنگ باهمست . مثلا به جرس وزنگ ودرای ، « برنگ » گفته میشود ، چون زنگ ، مرکب ازدو پاره فلزمیباشد که به هم پیوسته انـد . همچنین به آلیاژ مس وروی ، برنج ( برُنـز) گفته میشود ونام دیگرش « ارزیز» است . این پیوندها، بازتاب « خوبی» هستند . خوب چیست ؟ خوب که « xvaapa » باشد، دراصل ، به اقتران وآمیزش «تخم=xva » و آب ( aapa) گفته میشد. چون جهان زندگی ، درتصویر یک درخت یا گیاه ، پیکر به خود میگرفت ، این درخت زندگی ، « درخت همه تخمه » نام داشت که برفرازش، خوشه ای مرکب ازتخم همه زندگان بود و نام این خوشهِ همه زندگان ( جانان ) ، « سیمرغ » بود .
نام دیگر این درخت زندگی ، یا درختی که همه زندگان ، تخمه های آن بودند ، « خواپ=xvaapa » بودکه درواژه « خوب » سبک شده است . خوب ، بیان « پیوند یابی دواصل بود که ازآن ، جهان و خدا و روشنی ، سبزمیشد . اینست که این درخت زندگی که دارنده تخمه همه زندگانست ، درمیان دریا ئی است که مجموعه همه شیرابه های جهانست . ودریا ، به معنای « آب روان ، آب با خیزاب ، آب تازنده» است . ازاین رو ویژگی جفتی ، هم درآب ( شیرابه زندگی ) وهم درتخم ِهمه زندگان هست، و این ویژگیست که تخم وآب ، همدیگررا میجویند و به سوی همدیگر کشیده میشوند . خوبی وروشنی ، پیآیند این پیوند وآمیزش و مهراست .
« آفریدن » که tan- fri-aa باشد ، پیوند یافتن یا دوستی و مهرورزی وعشق است ، چون « فری= پری » به معنای دوستی وجفت شدن وآمیزش است . واژه « آفریدن » ، به معنای خلق کردن با خواست وازقدرت نیست ، بلکه پیکریابی دوستی ومهرورزیست . آفریدن ، مهرورزی درهمه گستره هاست . این اصل ، همه شناختها را معین میسازد . خرد وحواس، با پدیده ها جفت میشوند تا اندیشه وشناخت را بیافرینند . چیزی آفریننده است که پیکریابی اصل پیوند یا جفت است . خدا ، پـَری ، یعنی دوستی و مهرو اصل پیوند یابی واقتران وجفتی ست . ازاین رو صفت درخت زندگی ، هوبیس hu-bisهست که « هو+ پیسه = جفت خوب ، ابلق خوب » باشد . جزع ، سنگیست که درشاهنامه وگرشاسپ نامه ، با چشم وبینش وخرد اینهمانی داده میشود و نام اصلیش « پیسه یمانی = پیسه جمانی= بی بی گوری » بوده است . هم پیس وهم جم که ییما باشد ، دارای یک معنا هستند . جم که ییما باشد وبه « همزاد» ترجمه میگردد ، معنای « دواصل یا دورنگ به هم چسبیده » را داشته است . آنچه دوبُن یا دورنگ را به هم می پیوندد ومی چسباند، اصل سوم ، مرغ سوم ، رنگ سوم ، خوانده میشود . ازاین رو سیمرغ ، سیرنگ خوانده میشد ، چون دورنگ به هم پیوسته است ، چون « اورنگ » است ، چون « برنگ » ، چون « بادرنگ » است . بُن همه انسانها ، استرنگ نامیده میشد که نام همین خداست . استر+ رنگ ، دراصل به معنای دورنگ باهم آمیخته است . استر، که عدس ( ادو+ اس= دوتخم دریک غلاف ) وبغل ( بغ + ال ) نیزنامیده میشود ، معنای « دواصل به هم آمیخته » داشته است که اصل آفرینندگی شمرده میشده، و سپس با آمدن زرتشت و چیرگی آموزه اش ، مطرود ومنفورساخته شده است . «استرنگ » که واژه « شطرنج » ما ازآن برآمده است ، نام دیگرش « مهرگیاه » است ، که همآغوشی « سیمرغ وبهرام، یا صنم با بهروز= بهروج الصنم » میباشد، و ازاین شطرنج عشقبازی خدایان ِ جفت باهم ، انسان پیدایش می یابد . شطرنج را سپس ازبازی عشق ، به میدان جنگ وستیز تغییرمعنا داده اند . استرنگ ، دورنگ به هم آمیخته دربن انسان هستند که ازآنها فطرت انسان سرشته شده است . بهرام ، بنفش وکبود است، و رام ( دراصل : مادرزندگی= جی ) زرد، و از« دوبن یا دورنگ که باهم جفت میگردند » ، انسان، سبزمیشود . رنگ که برای ما ، بیان دنیای ظاهری و اختلاف و تضاد وسطح ومکروفریب است ، درفرهنگ ایران ، بُن آفریننده هستی و اندیشه و تنوع وآشتی و ژرفاست . رنگ که برای ما اصل بریدگی وستیزندگی و نا آشتی هست ، طبعا بیان بریدگی واژه ، ازمعنا ومحتوا وگوهرهست . رنگی، که بیان مکروخدعه وریاست ،ویژگی اصلیش را که « جفتی وپیوند واقتران » است ، ازدست داده است . رنگ، هنگامی بریده ازمحتوا وگوهروجان است ، مارا میفریبد و اصل مکرو خدعه وریا ست . «رنگ » درفرهنگ ایران « وخش یا رویش گوهرخدایانست » ، و هرچه ازگوهر روئید، پیدایش خود گوهراست ، وبریده ازگوهر و متضاد با گوهرنیست که بفریبد . رنگ درفرهنگ ایران ، اصل دگردیسی خدا و حقیقت به انسان ، و همگوهری خدا وحقیقت با انسان وپیوستگی گیتی با خدا وحقیقت است . دراندیشه ایرانی ، گیتی، جهان مجازنیست . رنگ هرجانی ، درخشش ِ زندگی ، درخشش بُن زندگی وحقیقت درگوهرانسانست. اندیشه و بینش وشناخت، باید دگرگونگی ( تغییر رنگ ، دگردیسی ) شیرابه ِ هستی انسان باشد .
این اندیشه را میتوان درتفاوت خدای ایران با خدایان نوری بازشناخت . خدایان نوری ، صورتگر انسانند . آنها ، بریده ازمخلوقات و ازانسانند . آنها ، دراثربریدگی ، به انسان ، صورت میدهند ، تا اورا تابع ومحکوم ومخلوق خود سازند . هرقدرتی وحکومتی، میخواهد که انسان را به صورتی بسازد که میخواهد . هرقدرتی ، انسان را به کردار ماده نقش پذیر می خواهد که قبول نقش اورا بکند . اگر، نقش اورا نپذیرد، عاصی وگناهکار است . شناختن هم ، « قبول شناخت » است . خدا ، بینش را هم درانسان ، نقش میکند . اندازه را هم درانسان ، صورت میکند .
ولی درفرهنگ ایران ، انسان، ماده خام نیست که صورت پذیرباشد. خدا که ارتا باشد ، به عنصرنخستین وآفریننده ( کواد= ترنج = بادرنگ ) ومبدع ونوآفرین و مبتکرو موءسس درهرانسانی ، دگردیسی می یابد . این عنصرنخستین چون دورنگ باهم جفت است ، نوآفرین و مبتکر و موءسس واصل روشنی و بینش است . شناخت و بینش ، « وخش = رویش = رنگیدن » از همین گوهر و بُن انسانست که دورنگ به هم آمیخته است . شناخت ، سبزشدن ودگردیسی رنگ درون به رنگ برون ، به سبزی ( زرد+ آبی ) و روشنی( سرخ وسپید ) ، و به رنگارنگیست . استرنگ ، « جم » یا بُن همه انسانها میشود . خدا یا بُن آفریننده هستی، « رنگ» یا اصل دگردیسی و پیوستگی است ، نه صورتگر . خرد ، روند ِ « رنگ – اندیشی » است .
http://www.jamali.info/yad_dashtha-ye_ruzane/?page=YDR_020809_1_pishgoftar
June 17, 2009
… سیمرغ ، یا سیـرنگ ، یا « رَنـگ » خدای ایران سبزیست که رنگارنگ میشود
Posted by mesh7 under secularism, secularism articlesLeave a Comment
سیمرغ ، یا سیـرنگ ، یا
« رَنـگ »
خدای ایران
سبزیست که رنگارنگ میشود
ودررنگارنگ شدن ،
روشن میشود
با« رنگ »، گیتی، روشن شد
خرد،دررنگارنگی ِحواس،روشن میشود
سکولاریته،جهان ِرنگارنگست
http://www.jamali.info/yad_dashtha-ye_ruzane/?page=YDR_170609_1
چرا خدای ایران سیمرغ یا ارتا ، «سیرنگ=syringa » هم نامیده میشد ، که دراصل به معنای « سه رنگیست که باهم، یک رنگ وبُن ِرنگ » اند ، واین « رنگ » ، عنصرنخستینیست که سراسر جهان زنده ، ازآن پیدایش می یابد . این « رنگ »، چیست که « بُن آفریننده درهرجانی » هست؟ چرا، «خدا» که خودش این بُن هستی است ،« می رَزَد » و ازاین رو ، « رنگرز» خوانده میشده است . این عنصرنخستین است که همه چیزهارا درجهان ، رنگین و رنگارنگ میکند . این جهان ، جهان رنگارنگی است . چه شد که ما پشت به جهان رنگی کرده ایم و خواهان جهان روشن شده ایم ؟ چرا خدای ایران ، رنگی که سرچشمه همه رنگهاست ، شمرده میشد، نه اصل روشنی ویا روشنگر ؟ چرا خدا ، یا عنصرنخستین آفریننده درهرجانی وهرانسانی ، مُرغ یا رنگ ( رینگ ) نامیده میشده است ؟ مرغ ورنگ، چه مخرج مشترکی باهم داشته اند ؟ این «رنگرزصباغ » دردل مولوی کیست که درپرزاغهای سیاهش، صد باغ رنگارنگست ؟ :
اندردل من رنگرزصباغست کاندرپرهرزاغ ازاو، صدباغست
چرا خاقانی ، کارمسیح را رنگزری میدانسته ومیگوید :
گوگردسرخ و، مشک سیاه من ، آب و جان
آری درآن دکان که ، مسیح است ، رنگرز
عیسی مسیح که مرده ، زنده میکرد ، چرا زنده کردن مرده را ، رنگرزی میخواند ؟ رنگرزی با« جان بخشی» چه پیوندی داشته است ؟ اگر، بُن ِ جان یا زندگی ، رنگست ، چرا خدایان نوری ، رنگارنگی را ازجهان اندیشه وزندگی و ایمان وحقیقت زدودند، و « روشنی سپیدی » میخواستند که ضد تاریکی ِ سیاه ، وبریده ازسیاهی وتاریکی ، ونابود کننده تاریکی ِ سیاهیست؟ چرا سپید، رنگ دانائی وخوبی شد، وسیاهی وظلمت ، که رنگی دیگراست، رنگ نادانی واهریمنی شد ؟ که باید محوساخته شود تا جهان ، فقط به یک رنگ درآید؟ مگر، خدا ، خودش همه این رنگها باهم نبود ودگر دیسی به همه این رنگها نیافته بود ؟ چرا، رنگ به طورکلی ناگهان تغییرمعنا داد،و ، ریا ومکرو اصل اختلاف وستیزندگی شد؟ زندگی ، رنگ ، و رنگارنگ وتنوع وآشتی بود، و حالا باید سپیدی بشود که همه رنگها دیگر را جزخود ، بنام سیاهی وظلمت واهریمن ، زشت میکند وبا آن می ستیزد وازخود می بـُرد وآنرا زیرپای خویشتن ، پایمال میکند . و زندگی ازاین پس ، روند ِ پایمال کردن رنگارنگی ِ گوهر خود درسراسرعمر میشود . زندگی، جنگ با رنگارنگی وتنوع « ودیگرگونه شدن و بودن وتحول یابی» میشود . زندگی ، جنگ با افسانهِ دروغ سیمرغ میشود که سیرنگست ، که اصل رنگ است ورنگیست که ازآن همه جهان پیدایش می یابد .
چرازندگی ، بیرون انداختن طاوس ازبهشت میشود ، چون طاوس، رفیق با ماراغواگروفریبنده است. چرا رنگارنگی، همکاراهریمن شد ؟
تقویم یا«ماهروز ِ» ایران ، هرماهی با دوخدای 1- خرّم و2- بهمن درروزیکم ودوم ، آغازمیشوند، و آنها خودرا با گل یاس اینهمانی میدهند . ونام دیگریاس ، سیال است ( تحفه حکیم موءمن ، مخزن الادویه ) که « سه + آل» یا « آل » زنخدای زایمان سیمرغست .
درلاتین نیز، به گل یاس syringa سیرنگ گفته میشود که یادگاری ازاین خدا هست که بجا مانده است . این اندیشه« سه تائی که باهم یکتائی میشوند و سرچشمه آفرینندگی شمرده میشوند درهمین نام ، نموداراست . گل، به علت تعدد برگهایش یکی ازنمادهای برجسته « خوشه » است و هنوز درزبانهای گوناگون ، به خوشه ، گل ( گول) گفته میشود . درکردی به اردیبهشت ، گولان گفته میشود ، چون ارتای خوشه است . یاس ، نماد این سه اصلیست که دریکتاشوی، بوی ورنگی میشود که منش ِ جشنی زمان وبینش میگردد . سیال، همان آل است ، و آل، یا سیمرغ ، اینهمانی با رنگ وفراوانی رنگها دارد . ولی وارونه آنچه دریزدانشناسی زرتشتی ، نخستین روز که اینهمانی با خدای ایران خرّم یا فرّخ داشته ( نه با اهورامزدا ) و روز دوم که بهمن باشد، با « یاس سفید» اینهمانی داده میشوند ، درحالیکه یاس ، به رنگهای گوناگون هست . این رنگهای گوناگون یاس و بوی ویژه این گل ، تصویرخدا یا « بُن آفریننده هرجانی به ویژه انسان» را مشخص میساختند . یاس، انواع گوناگون دارد ، هم یاس سفید وهم یاس بنفش ، وهم یاس خوشه ای و هم یاس زرد( هیفل ) و هم یاس آبی ( بهمنی) و هم یاسی با گلهای سفید وزرد ( یاس امین الدوله ) وهم یاس کبودی هست . رنگ، رنگارنگی است . رنگی که رنگارنگ نیست، رنگ نیست . رنگی، که تنها یک رنگ باشد برضد مفهوم « رنگ = گون » هست. رنگی هم که همیشه همان بماند ( سپیدی که همیشه سپید بماند، یا سیاهی که همیشه سیاه بماند ) ، برضد مفهوم رنگست ، چون رنگ، پیکریابی اصل تحول درشادیست. جهان ، جهان رنگست، بدین معناهست که همیشه درشادی ، دیگرگونه میشود . چون « گـون » دراوستا که به « رنگ » گفته میشود ، به معنای « افزایندگی وغنا » هم هست . « رنگ » ، بیان سرشاری وفوران وافشانندگی وپـُری بُن ِ هستی است. چرا خدا وبالاخره بُن جان ( زندگی ) ، رنگ است ، رنگین هست . چرا بُن هستی رنگ ، یا «اصل شادی از تحول وتغییرو دگردیسی» است . این گفته درروان ایرانیان ، چه محتوائی را بازمی تابیده است ؟ چرا آنها به جهان رنگارنگ دلبستگی داشتند و آنرا جفت ومعشوقه خود میدانستند؟
درسانسکریت ranga، نه تنها به معنای رنگ هست ، بلکه به معنای « نمایش تفریحی وخوشحال سازنده برای مردم » است ، به معنای « صحنه بازی ونمایش » و به معنای « تـعـدد » ، وهم به معنای « عـشـق » هست . به خدای ورزش وسرگرمی وشادیRanga-devata =خدای رنگ گفته میشود ، و به رقصیدن وشادی سازی ranganaمیگویند ( همان ر ِنگ ) . درفرهنگ ایران، ماه را « رنگرز، یا رنگ ساز» میخواندند . ماه درشب وخورشید درروز، هردو با سیمرغ اینهمانی داشتند ودوچشم او بودند . به ماه « صباغ تنگار» گفته میشد که « تـنگار رنگرز » باشد ، و« تنگر» که نام خداهست ، سبکشده واژه « تن + گوری » هست که نام « مرغ » هم بود، و « تن + گوری » ، به معنای « زهدان یا سرچشمه تکوین یابی ازنو » هست . مرغ ورنگ ، هردو پیکریابی یک اصل بودند . « رنگ و رنگارنگی » ، درست با این « نوزائی درگیتی و انقلاب بهاری درگیتی ، وتازگی وخرِم شوی ِزندگی درگیتی » سروکار داشت . اجتماعی وجهانی همیشه درحال نوشدن ویا فرشگرد است که رنگارنگست . نوشدن درشادی ، تغییریافتن رنگ هست . رنگین شدن ، باشادی و آغوش باز، به پیشواز ِ تحول وتغییررفتن است . اجتماعی وآموزه ای وجهان بینی که یک رنگ یا بیرنگ میماند ، برضد تحول است وازتحول یافتن، اکراه ونفرت دارد. این برداشت از« رنگ » ، آزمون ژرف ِ دیگری از« رنگ » بوده است که دراثرچیرگی ادیان نوری ، سخت گزند دیده است . درست اینکه یزدانشناسی زرتشت ، جایگاه اهورامزدا را « روشنی بیکران » میدانست ، و این روشنی را با سپیدی که برضد همه رنگهاست اینهمانی میداد ، درضدیت با همین «تصویر خدای رنگین ورنگارنگ یا سیمرغ یا سیرنگ » بوده است . اولویت ِ« رنگ» بر«روشنی » ، بیانِ جـفـتی و عروسی و پیوند ِ آسمان ( ارتا ) با زمین ( ارد= ارض = ارتا ) ، بیان جشن زندگی درگیتی ، بیان روئیدن یا رنگیدن ِ تخم انسان ( مر+ تخم ) در زمین ( ارتا= ارد درپهلوی ) ، بیان شادی از تغییر بوده است، که با آموزه زرتشت و خدایان ابراهیمی ، درتضاد میباشد .
انسان درخدا وازخدا، میروید یا می رنگـد. «ارتا »، تخم درختیست که برشاحه های آن ، هزاران هزارتخمهای انسان، به برمی نشیند که هریک به گونه ای دیگر ورنگی دیگرهستند . ازیک تخم خدا ، همه انسانهای رنگارنگ می رویند یا می رنگند . خدا یا حقیقت که اصل نادیدنی و نگرفتنی و تاریک وگم هست ، ناگهان دگردیسی به همه رنگها می یابد ، تا زندگی درگیتی را جشنگاه بسازد . تاریکی وسیاهی ، خودش رنگارنگی میشود ، خودش ، در رنگارنگ شدن ، روشن میشود . دراین جهان ، اهریمنی نیست .
انسان ، خدا را می شناسد، چون گوهرخدا ،سبزو رنگارنگ میشود ( دگردیسی به رنگ ها می یابد ) و دررنگارنگ شدنست که روشن و شناختنی ودیدنی میشود . انسان خدا وحقیقت را دررنگین شدنش، درتحول یافتنش ، درشادی ازتحول یافتنش ، میشناسد . خدا وحقیقت ،« روشنی ِسپیدی » نیست که « بیرنگ وضد رنگ » است ، بلکه خدا و حقیقت، دررنگارنگی وتنوع ، روشن میشوند . دانائی ، سپیدی خالی ازرنگ نیست، بلکه رنگارنگیست . حقیقت در رنگارنگیش ، درتنوعش ، درطیفش ، روشن میگردد . درهیچ رنگی که بریده وجدا ازسایر رنگها باشد ، خدا وحقیقت نیست . خدائی وحقیقتی که ازتاریکی وسیاهی بریده است ، خدا وحقیقت نیست با حواس هست که میشود، حقیقت یا بُن آفریننده گیتی را درطیف تنوعش شناخت .« خـرد» وارونه « عقل ، ومفاهیم روشن وبیرنگش » ، بینشی است که ازرنگارنگی تجربیاتِ حواس درگیتی پیدایش می یابد . کسی ، میشناسد و« می بیند» ، که رنگها را می بیند که رنگارنگی را می بیند. حواس ، تنوع وگوناگونی را حس میکنند ودرمی یابند . اسدی میگوید :
«هنر»هرچه درمرد، والا بود به چهرش بـَر، ازدور، پیدا بود
چوگوهر،میان «گهردارسنگ» که بیرون، پدیدارباشد به رنگ
هنر، هرچه درشخص ، برجسته ترشود وبیفزاید، ازدوردرچهره او پیداست . مانند سنگی که درآن گوهرهست . چون گوهر، ازسنگ میروید وزائیده میشود .« رنگیدن» ، دراصل به معنای « روئیدن وسبزشدن » است . گیاهان، مادرِ « رنگها » هستند . ازگیاهان ، رنگهارا میفشردندوشیره آنها ( رس ورسا = خرداد ) را میگرفتند وبا آن رنگها، جامه ها و دیوارها را رنگ میکردند. هرگیاهی، سبزی است . این بود که سبزشدن ، معنای رنگارنگ شدن دارد . هرچه سبزو رنگارنگ و متنوع وطیف شد، روشن میشود . این اولویتِ « رنگارنگ شدن=سبزشدن» بر« روشنی» ، جهان نگری ِفرهنگ ارتائی- سیمرغی را مشخص وممتازمیساخت . درست این پیوند مستقیم وتنگاتنگ انسان، با رنگها دربینائی وسایرحواس ، بیان ِپیوند وخویشی او با گیتی است . درسانسکریت ، رنگ راتـنا ، ازعشق انگیخته شدن ، یا دلبستگی به کسی یافتن است . آنچه میروید(می رنگـد) با خاک وزمین پیوند می یابد وبا آن مهرمیورزد . مردمان ( مر+ تخم ) ، تخمند که از زمین میرویند ( رنگند) و رنگین میشوند ولی درپایان بازتخم میشوند که برای باززائی ازسر،درخاک افشانده میشوند تا باز برنگند وفرشگرد یابند . انسان ، جفت وعاشق زمین وگیتی هست ، چون با رستن ازآن ، رنگارنگ وشاد میشود . زیستن ، رُستن اززمین ، و فرشگرد درگیتی است . انسان ، گـُلی رنگین در« فرش زمین » هست . زمین ، فرش است ، چون جایگاه فرشگرد زندگی است .
« فرش » ازبرترین نمادهای نوشوی وتازه شوی یعنی فرشگرد زندگی درگیتی است . درگرشاسپ نامه درباره فرشی که هدیه داده میشود، این پیوند « فرش » و« فرشگرد درگیتی » که تفاوت کلی با مفهوم فرشگرد آخرالزمانی دارد ، دیده میشود :
یکی فرش دیبا ، دگررنگ رنگ که بُد کشوری پیش پهناش تنگ
زهرکوه و دریا وهرشهروبر زخاورزمین تا در باختر
نگاریده برگرد او گونه گون کزآنجا چه آرند وآن بوم وچون
ززرّ وزبرجد یکی نغزباغ
درو هرگل ، از « گوهرشب چراغ »
درختی ازاو، شاخ بروی ، هزار
زپیروزه برگش ، زیاقوت ، بار
چو آب اندرو، راه کردی فراخ
درخت از بُن ، آن برکشیدی به شاخ
سرازشاخ ، هرمرغ بفراختی همی این ازآن به نوا ساختی
زمین وگیتی ، فرش یا اصل فرشگرد و ازنو تازه شوی ودگرگونه شوی پیوسته با شادی در زندگی است. فرشگرد وباززائی ، پدیده آخرالزمانی وامام الزمانی نیست . درخت یا گیاهِ مردم ( مر+ تخم )، درزمین، ریشه وبیخ دارد . بیخش، تاریک وسیاهست وشاخه هایش، روشن و رنگارنگ است ، واین تاریکی وروشنائی ورنگارنگی به هم بسته است. انسان، وجودی « دورنگه ، دورنگ به هم بسته وازهم جدا ناپذیر» است . این دورنگ به هم چسبیده بودن ، اصل زندگی وآفرینندگی شمرده میشد . واژه های « بـَرَنج و پرنگ و پلنگ و اورنگ » بیان همین « دورنگ به هم چسبیده بودن»است . پلنگینه پوشیدن کیومرث درشاهنامه ، بدان معنا نیست که پوست پلنگ میپوشیده است ، بلکه اشاره به « همزاد بودن هستی او » هست (گیومرث= گیا + مر+ تن ، مر= جفت ) .
حلقه هائی که زنان دست وپارا ازآن میآرایند ، برای آن « برنجین= اورنجین » نامیده میشوند که آلیاژ زروسیم با همند .«حـلـقـه» درهمه شکلهایش ( کمربند، انگشتر، بازوبند، دستبند، گردن بند وحلقه ای که دردست فروهردرتخت جمشید است ) ، که « آل+ گه » باشد به معنای « بند وگره زنخدا آل، یا آنچه دوچیزرا به هم جفت میکند= سیال » هست . حلقه ، نماد ِ « آفرینندگی ازاصل پیوند ومهر» است . وازآنجا که بهرام ، جفت ارتا ( گل چهره = آنکه گوهرش، خوشه است) یا رام هست ، « اورنگ » نامیده میشده است. به کورمالی کردن با دست درتاریکی نیز « برنج » گفته میشده است. این جفت شدن دست با دیوار دربسودن ، شناختن است . آمیختن دورنگ یا پیوند دادن دواصل باهم ، بُن پیدایش چند رنگی و رنگارنگی است . نه تنها آمیختن دورنگ ، بُن رنگارنگی است ، بلکه« بُن روشنی» نیزهست . ازاین رو« سنگ » در داستان هوشنگ درشاهنامه ، به خودی خود، اصل فروغ وروشنی بوده است ، نه تصادم وستیزدوسنگ باهم . واژه « روشـن » در اصل « raoxshna » است که « رخشـان » امروزه باشد . این واژه ازسوئی، تبدیل به واژه « روشن » و ازسوی دیگر تبدیل به واژه « رخشان » شده است ، وواژه « رخش » ، که نام اسب رستم است ، سبکشده همین واژه « رخشان» است که به «سرخ وسفید درهم آمیخته» گفته میشود . رخش ، به برق و درخش وصاعقه نیز میگویند که دربندهش( بخش 9 )« سنگ» نیزنامیده میشود ( سنگ= اصل اتصال دوچیزباهم ) . رخش ، نام رنگین کمان ( کمان بهمن، کمررستم ، طوق بهار، تیراژه … ) هم هست. پس رنگارنگی ، روشن است . وروشنی ، درفرهنگ ارتائی ، پیآیند دورنگ باهم آمیخته ، است . رنگین کمان ، همان « روشنی » است ! دورنگ آمیخته به هم بودن ، روشنی است ! انسان هم ، « مردم = مر+ تخم »هست ، به عبارت دیگر، تخم جفتی است ، وازاین رو اصل روشنی وسبزیست . یک معنای « مـر» درسانسکریت ، جفت وهمزاد میباشد . هنوز درکردی به انسان ، « مره » گفته میشود .
مثلاشوشتریها به رنگین کمان ، « سَوزقبا = قبای سبز» میگویند ، و کردها به آن ، « کـَه سکوسور= کـَسکوسور» میگویند که « سبزوسرخ باهم » باشد . آنها درسبزی ، رنگ مشخص وواحد سبزرا مانند ما درنمی یافتند ، بلکه درسبزی، رنگارنگی میدیدند . آنها دورنگ سبزوسرخ را اصل پیدایش هفت رنگ میدانند .دربهار، جهان ، سبزوخرّم میشود ، یعنی رنگارنگ میشود .
« ساپیزsaa-bizak» که تبدیل به واژه « سبز» شده است ، به معنای « سه اصل وزهدان ویا سه تخم » است که« بُن آفریننده هستی، یا همان دورنگ به هم چسبیده » میباشد . « بُن آفریننده جهان هستی» ،« ساپیزه» یا سبزی است که رنگارنگی میـباشد . سبزی، درواقع نام رنگ به معنای امروزه نیست، بلکه به معنای « بُن واصل آفریننده » هست . اینست که گاوپرمایه ( برما+ یون ) درشاهنامه ، که خدای زمین باشد (پیشوندِ برم= پرم = بـَرَهم = نخستین تخمیست که جهان ازآن میروید ) وهمه رستنی ها ازاو میرویند ، طاوس رنگ است. چراگاو زمین،طاووس گونه است ؟ طاوس دراوستاfrasha-murw فرش مورو نامیده میشود ، که به معنای « مرغ فرشگرد ، یا اصل همیشه ازنو تازه شوی ، اصل تغییریابی درشادی ، اصل انقلاب بهاری » است .
یکی گاو دیدم چو خرّم بهار سراپای او پر زرنگ ونگار..
زپستان آن گاو طاوس رنگ
( فریدون ) برافراختی ، چون دلاور نهنگ
هرانسانی ، مانند فریدون ، ازشیرمادرزندگی که زمین باشد و گوهرطاوسی دارد، و اصل فرشگرد، یا اصل نووتازه شوی، یا اصل تحول ، یا اصل رنگارنگی وجشن وشادی است، شیر مینوشد و برافراخته میشود .گیاهان ، پستانهای گاوطاوس رنگ ِ زمین شمرده میشدند، وشیره وافشره آنها ، شیر زنخدای زمین که گاوی(گئو= گی = جی = جان= کل جانها) رنگارنگ میباشد ، افشره این گیاهان ومیوه ها و درختان به شمار میآمد .
هرگیاهی، پستان (fshtaana=fsh-taana) وآغوش مادرِ همه انسانهاست که سرچشمه افشاندن (fsh) زندگی است . چنانچه درگرشاسپ نامه میآید که :
زمینست چون مادری مهرجوی
همه رستنیها، چو پستان اوی
به چه گونه گون خلق ، چندین هزار
که شان پروراند همی درکنار
زمین مادریست که خلق های گوناگون را ازپستانهای خود که گیاهان(سبزیها ) رنگارنگ هستند وبا افشره ها وشیرابه های گوناگون ( رَس ورسا = خرداد) که جان آنهاست ، شیر میدهد . به سخنی دیگر، خدا ، ازشیره جان خود، همه بشریت را می پروراند و دایه همه هست ، ومی رنگاند ومیرویاند ومی پروراند ( پروردگار) .
دراوستا به سبز« axschaena» گفته میشود که هم میتواند « a- xshaena» و هم « axv- xschaena» وهم «shaena + axv» باشد. ودرست واژه روشنی « raox-xschna= raoxshna» یا « raocana=raoc-cana » میباشدوپسوند « خشن» و« کانا cana» ، هردو معنای « نی » دارند که نماد همه گیاهان بود . نی، وجود دورنگه یا همزاد وجفت هست ، چون گرهش، دوبخش آن را به هم پیوند میدهد . ازاین رو آسمان اعلی نیز، گرودمان نامیده میشد ، چون « گرو+ دمن » به معنای « جایگاه نی ها = نیستان » میباشد ( گرو= گلو، غرو= نی ) . ازاین رو بود که به آسمان ، «آسمان سبز» یا کبود گفته میشد که همزمانش ، معنای « هفت رنگ » نیز داشت . هفت سپهر، خوشه هفت رنگ هست. هررنگی، تخمی ازاین خوشه است . معنای « کبود» ازنام درختی نیر که «کبوده » خوانده میشود ، روشن میگردد . کبوده ، به درختان بیدمشگ ( بهرامه ) وپشه غال ( نارون= نار+ ون = درخت ِ زن ) گفته میشود، که هردو اینهمانی با سیمرغ ( ارتا ) دارند . برزیگران یا واستریوشان یا نسودیان ، جامه کبود xashenمیپوشیدند، واین بیان آن است که « جامه سیمرغ » را میپوشند که جامه های رنگی ( پیروزه ، لاجوردی، نیلوفری، ازرق ، بس رنگ= رنگارنگ ) میباشد . آنها روشن هستند، چون رنگین هستند، چون رنگارنگ هستند . بنا بربندهش ،برزیگران ( واستریوشان، نسودیان )، مانند سپهر، جامه xashen میپوشیدند که جامه کبود باشد ( بندهش ، بخش چهارم ، 32 ) . روشنی آسمان نیز، رنگارنگی آسمان است . ازاین رو« روشنی» ، اینهمانی با «جامه وپیراهن ودرواقع پوست » داده میشود . جامه ، پوست ِ پیوسته به تن وجان وروئیده ازتن وجانست . همانسان ، « صورت» ، درفرهنگ ایران ، معنای چنین پوستی را داشت .صورت ، رویش گوهردر رنگارنگی بود . خود واژه « رنگ » ، معنای « شکل وصورت و سیما وقیافه » هم دارد . هرتخمی درروئیدن ، رنگین میشود یا به عبارت دیگر، صورت یا شکل به خود میدهد . گیاه ، درسبزشدن ، روشن میشود و به سخنی دیگر، جامه سبزمیپوشد . برگ درختان، جامه درختان شمرده میشدند . روشنی، جامه شمرده میشد . مثلا اسدی توسی میگوید :
بپوشید گیتی ، پرند سیاه یکی« شعرسیمابی» ، از« نور ماه»
سیم ، فلز ِ دورنگه است . ماه، کلیچه سیمین است، واینهمانی با نقره داده میشود، چون اصل زندگی، یا همه تخمها = اصل دورنگه زندگی شمرده میشود ، و همه تخمهای زندگان ، تخم ِ ماه ( اندکوکا ) یا تخم سیمرغند . نورماه ، پیدایش گوهراین تخم ازدرون انسان ، درشکل وصورت است. تخم ، جامه وپوست وپیراهن میشود . انسان ، خرقه ماه را میپوشد . انسان جامه سپهررا میپوشد . درکردی به ژنده پوش ، رینگال ( رینگ + آل ) میگویند که به معنای « رنگ زنخدای زایمان » است و ازاین جا معلوم میشود که « ژنده = شنده » ، معنای رنگین ورنگارنگ داشته است.
انسان ( مردم = مر+ تخم ) نیز که ازرود ِ افشره جهانی ( وه دایتی ) میگذرد، وسبزمیشود ، به عبارتی دیگر،جامه دانائی دروجوداو، پیدایش می یابد، یا میروید . طبعا جامه ، پوستِ جان وتن ، و پیدایش بُن آفریننده انسانست، وچنین جامه یا پوست روئیده ازتن ، « روشنائی » است . این بود که پوست تخم مرغ ، « خرّم » نامیده میشد که خدای ایران باشد . خدا، پوست است . سپهرششم ( گزیده های زاداسپرم ) ، انهوما ( مشتری= خرّم ) ، پوست شمرده میشد . «دانائی یا شناختی » که ازتخم ِ هستی خودِ انسان ، نروئیده باشد، جامه وامی و نورو بینش عاریه ای و بی ریشه است . این دانائی ، بیان آنست که روشنی، ازگوهرخود پیدایش نیافته است، پوست نیست . یا به عبارت دیگر، چشم انسان ، خودش چراغ نیست، ومجبوراست که با نور دیگری ببیند ، بدینسان خرد انسان، با روشنائی خودش نمی بیند .
جامه سبزگیاه ، اینهمانی با رنگارنگی و رنگین کمانی وطاوسی ، یا تنوع رنگها داشت . اینهمانی پیدایش رنگارنگی با روشنی ، بلافاصله بدانجا کشیده میشد که حواس ، که اندام دانائی هستند ، روشنی را فقط در تجربه تنوع و گوناگونی میکنند . در حس کردن ، گوهرانسان ( تخم آتش= ارتا = فرن = نخستین عنصر) می وَخـشد .« وخشیدن » ، که روئیدن ونموکردن و زبانه کشیدن وافروخته شدن باشد ، رنگیدنست . هرحسی درانسان ، درحس کردن ، رنگارنگ یا گوناگون میشود و دراین گوناگون ورنگارنگ شدن است که « روشن میشود، و روشن میکند » . حس کردن ، رنگارنگ شدن و رنگارنگ کردنست ، چون زبانه شعله او ، روشن میکند . حس ، رنگین کمان شدن ِدرک واحساس است . حس کردن ، خوشه شدن دررنگها و گوناگونیهاست. خرد، دانائیهای چنین حواسی هست . اینست که حس کردن ، دومعنای گوناگون ولی جفت باهم داشت . حس کردن ، هم چراغ وشمع ونورافکن هست که روشن میکند، وهم چشم است که با آن روشنی می بیند . آرمان « چشم وچراغ باهم بودن » ، درفرهنگ ارتائی ، آرمان بینش وشناخت بوده است که برغم باقی ماندن در اذهان ، معنای اصلیش ، به کلی فراموش ساخته شده است .
چشم در نگاهش با انداختن رنگها ، رنگها را می بیند و با دیدن رنگارنگی درپدیده ها ، روشن وبینا میشود ، وبا تجربه رنگهای گوناگون ومتنوع ، ازحقیقت یا گوهر ِدرون چیزها آگاه میشود ، چون رنگها ، پیدایش این گوهر( ساپیزه ) آفریننده در درون هر جانی هستند. رنگ اصلی هرچیزی ، نمی پوشاند و نمی فریبد ، بلکه رنگ، می چهرد، می گـوهـرد . این مفهوم رنگ، به کلی با مفهوم « رنگ » که گوهر درون یا حقیقت را میپوشاند و گمراه میکند و میفریبد، فرق دارد . رنگی که گمراه میکند، رنگیست که از انداختن روشنیهای خارجی به پدیده ها ، پیدایش می یابد . با روشنی وامی ، چیزی را یا خود را روشن کردن ، فریفتن واغواگری و گمراه سازی آغازمیشود . انسان، جامه قرضی ( دانائی وام کرده ، معیارنیکی وبدی وام کرده ) میپوشد، تا پوست خود را بپوشاند .
وقتی انسان با چشم بی چراغ خود می بیند و طبعا برای دیدن وشناختن ، نور، وام میگیرد ، به همه چیزها ، جامه های بیگانه می پوشاند . همه چیزها را با این روشنی های وامی، رنگ میزند . آنچه را دانائی و حقیقت می نامد، چیزی چرپوشانیدن پدیده ها با رنگهای قلبی نیست که بدانها چسبانیده شده است . اینست که رابطه اش با پدیده ها ورویدادها ، که « رنگهای بیگانه بدانها زده و ازخود آنها نروئیده » به هم میخورد . ما با هرمعرفتی وجهان بینی ومذهبی ومسلکی که جهان را می بینیم ومی شناسیم ، به پدیده ها ورویدادها ، رنگ میزنیم ، وآن پدیده ها و رویدادها را ازپیدایش گوهر خود در رنگین شدن ، بازمیداریم .
مامی انگاریم که اینها ، « رنگ » پدیده ها ورویدادها هستند. ولی اینها رنگ چیزها نیستند. اینها رنگی هستند که روشنگرها ، به چیزها زده اند، و آنها را پوشانده اند و انسان را از درک مستقیم رنگهائی که مستقیما ازخود چیزها میرویند و میرنگند ، بازمیدارند.
خواروزشت وگمراه کننده وفریبنده ساختن مفهوم ِ « رنگ» ، خواروزشت وگمراه کننده وفریبنده ساختن « حواس » است، که درحقیقت ، بیان « جفت گیتی بودن انسان » میباشد . ما حواس خود را با این آموزه ها وجهان بینی ها و مذاهب وعقاید ، کورمیسازیم . ما دردیدن ، کوریم . ما درحس کردن ، ازشناخت، هرروز بیگانه ترمیشویم . ما با حواس خود، دیگر مستقیما نمی بینیم ، وبا چیزها ، پیوندِ بلاواسطه نمی یابیم ، بلکه این روشنیهای وامی، چیزها را رنگ زده اند وپوشانیده وتاریک ساخته اند . این روشنیهای وامی، برضد حواس ما هستند، و ازاین رو حواس وخرد مارا خوارو زشت وضعیف میسازند . ولی انسان با حواس خود هست که با رنگهائی که ازگوهرچیزها روئیده اند وبا رنگارنگی آنها ، جفت میگردد ، نه با این روشنیهای سپید ویکرنگ که برضد همه رنگهایند و برضد « رنگارنگی گوهرها » هستند . انسان درشناختن رنگارنگی گیتی، مستقیما با حواس خود، پیوند جفتی ومهری خود را با گیتی درمی یابد . چنانکه دربالا آمد ، اسدی این اندیشه اصیل را چنین بازگفته است که :
چوگوهر،میان «گهردارسنگ» که بیرون، پدیدارباشد به رنگ
گوهرهرچیزی، بُن واصل ومبدء ومنشاء آنست . گوهریدن ، به صورتیابی گوهردررنگها گفته میشد.هرگوهری،می گوهرد .گوهر، رنگین است ، و درسنگ( سنگ، دراصل ، به معنای پیوند آفریننده بوده است )، پدیدارمیشود وبه چشم میآید . این اندیشه توانائی ِ دیدن دراثر پیدایش ِرنگ ، ریشه ژرف درفرهنگ ایران دارد . واژه ِ «گـون » که دراصل معنای « رنگ » دارد ، همزمان نیز معنای « افزایندگی وغنا وسرشاری » دارد . رنگ یا « گون » ، فوران نیروی آفرینندگی وزندگیست . چیزی، روشن یا پدیداراست که رنگین است. این تابیدن « روشنی به آن چیز» نیست که رنگهارا درجانها وانسانها، پدیدارمیسازند ، بلکه این غنا وسرشاری و افزایندگی خود ِ جانها و زندگی هست که در« رنگ » ودر« گونه » پیدایش می یابد ، یا زاده میشود .
این اندیشه به کلی با اندیشه متداول در اذهان ما فرق دارد که ما با روشن کردن جهان ، جهان را می بینیم . ما با روشن کردن چیزها هست که رنگها ی آنها راپدیدارمیسازیم . این اولویت دادن به « روشن کردن با نوری خارجی » در فرهنگ ارتائی ایران نبوده است ، وبا آموزه زرتشت آمده است که سپس درهمه ادیان ابراهیمی ، اصل بدیهی شده است . درست تورات با این عبارت آغازمیشود که : « خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد و خدا روشنائی را دید که نیکوست و خدا روشنائی را ازتاریکی جدا ساخت » . طبعا ازاین پس بایستی ، با این روشنائی که خدا با امرخود ساخته است باید دید و گرنه همه چیزها ، تاریک میمانند. دریزدانشناسی زرتشتی نیز، جایگاه اهورامزدا ، روشنی بیکرانست و اهورامزدا ، راستی (= حقیقت ) را ازاین روشنی میآفریند . درقرآن نیز« الله نورالسموات والارض » است وبا این نوراست که همه چیزها را میتوان روشن کرد و دید و رنگها نیز فقط با این روشنی هست که میتوانند پدیدارشوند .
درواقع ، این روشنائی هست که رنگها را خلق میکند . ولی این روشنائی ، یک ویژگی بنیادی درگوهرش دارد وآن اینست که خدا آنرا ازتاریکی، جدا ساخته ، و آنرا نیک میداند. به عبارت دیگر، روشنی وسپیدی با نیکی ، و تاریکی وسیاهی با بدی ، ازهمان آغاز اینهمانی داده شده است . بدین سان ، آفرینش با دورنگ جدا وبریده ازهم آغازمیشود و این دورنگ بریده ازهم ، بُن گستره ِ سراسر آفرینش میگردد . دراین آغاز، رنگارنگی نیست . جائی رنگ هست که رنگارنگی است، و رنگها باهم آمیخته اند . به عبارت دیگر، سیاهی وسپیدی که همگوهر تاریکی وروشنائی درجهان ِ تازه هستند ، دیگر، رنگ نیستند و ما به غلط آنها را رنگ مینامیم . هم سیاهی وهم سفیدی ، دراین جهان ، بیان « تهی بودن ازرنگ » هستند .
http://www.jamali.info/yad_dashtha-ye_ruzane/?page=YDR_170609_1
March 23, 2009
[21] … «رستگاری زندگی ازآزار، درگیتی» نه «رستگاری روح ازگناه،درآخرت»
Posted by mesh7 under secularism, secularism articlesLeave a Comment
سکولاریته درفرهنگ ایران
«رستگاری زندگی ازآزار، درگیتی»
نه
«رستگاری روح ازگناه،درآخرت»
فرهنگ ایران،سکولارهست ، چون
زندگی را هنگامی ،اصیل میداند که
نگران زندگی مردمان درگیتی باشد، تا آزرده نشوند«زندگانی اصیل» را،
دررستگارساختن مردم،ازآزاردرگیتی میداند
نه مانند ادیان ابراهیمی ،
دررستگارسازی روح ِ خود ازگناه ،
تا درآخرت ، زندگی جاوید بیابد
خرد آینده نگر ، « خردی که نگران آینده است»
http://www.jamali.info/secularity/index.php?page=secularity19_2
درادیان ابراهیمی ، مسئله بنیادی ، رستگاری انسان ازگناه درآن جهان ( آخرت + ملکوت ) است . مردمان در دنیا، طبق « خواستِ» این اِلاهان ، آنطورکه شاید وباید ، نزیسته اند ، طبعا همه گناهکارند . این اِلاهان ، کسانی را با اوامرخود، میفرستند و راهی را درشریعت یا آموزه ای میگشایند، که زندگی کردن طبق آن ، امکان رستگاری درآن جهان را فراهم میسازد . زندگی ، موقعی «اصیل» است ، که طبق این آموزه و شریعت ، رفتارشده ، و اندیشه شده ، و گفته شده باشد . ولی چنین انطباقی درواقع، غیر ممکن است . اینست که انسان ، بیش از همه تلاشها ، نیاز به « عنایت وفضل و بخشش اِلاه ، ازگناه » هم دارد .در صورت تلاش برای منطبقسازی خود با این حقیقت الهی وآسمانی ، « امکان » رهائی بخشی ویا رستگاری ازگناهان در«آن جهان»، هست، و این رستگاری را، نجاج و نجات و فلاح میدانند . فرهنگ ایران ، زندگی اصیل را « زیستن ، طبق ِ بُن ، درمیان جان یعنی زندگی ِ خود » میداند ، و این را « ِبهز یستی » مینامد. چون « ِبه » ، اصطلاحی برای همین « میان آفریننده و معنابخش جان یا زندگی » است، و چون این میان ( مینوی مینو ) همان « بهمن = وهومن ) است ، و بهمن (= مینویِ ِ ِبه ) خرد ضدخشم ، یعنی ضد آزار است ، ازاین رو فرهنگ ایران ، مسئله «رستگاری » را، آن میداند که هرکسی بکوشد، تا دیگران را درگیتی،از آزار(=ستم وسرکوبی وپرخاشگری) برهاند . گرانیگاه مسئله نجات ، در وظیفه اجتماعی و سیاسی و اخلاقی (= بهروشی ) و اقتصادی افراد اجتماع است ، نه کاریک منجی و شفیع درآن جهان . در ادیان نوری ، « حقیقتی » هست که زندگی را میتوان برای آن ، دور انداخت ، و باید برای آن ، نگاه داشت . « معیار ارزش زندگی » همخوانی یا ناهمخوانی ، با این حقیقت فراسوو فرازپایه است . این حقیقت است که ارزش زندگی را معین میسازد . وقتی زندگی درخدمت این حقیقت آسمانی ، هست ، ارزش دارد . ولی درفرهنگ ایران ، حقیقت ، فقط « پیدایش ِ بُن خود زندگی که درمیان جان است ، در زندگی کردن در زمان است . درواقع ، حقیقت ، این بُن خود زندگیست که همیشه دردرون جان یا زندگی ، ولی همیشه مجهولست . ارزش زندگی ، در شکوفا کردن این بُن زندگی درخودِ جان انسان دراین گیتی است، نه در مقایسه باحقیقتی، فراسوی زندگی ( درآخرت ، درآسمان ، در اراده ومشیت الهی … ) . آزردن ، چیزی جز بازداشتن بُن زندگی، در پیدایش درگیتی نیست . و پروردن و نگاهداشتن زندگی ، جز « دادن امکان پیدایش بُن زندگی در گیتی» نیست . اینست که در فرهنگ ایران ، باید به « پیدایش بُن زندگی در گیتی » روی کرد ، نه به « انطباق یابی با حقیقتی فراسوی آن » .
به سخنی دیگر، کارو اندیشه افراد دراجتماع و خویشکاری حکومت (= سامان) ، اینست که جان وخرد ِ مردمان را، بدون هیچ تبعیضی ( تبعیض ایمانی یا جنسی یا نژادی یا قومی یا طبقاتی … ) از درد و آزار ، ازهرگونه تجاوزگری و تحمیل و تهدید و چپاول ، رستگارسازند . خویشکاری هر انسانی دراجتماع ، و خویشکاری ِحکومت به کردارنگاهبان ِ« مجموعه جانها » ، این نیست که « روح آنها را درآخرت ، رستگارسازد » ، وبرای رسیدن ِ به چنین غایتی ، حق دارد که جان انسانها را در زندگی در گیتی ، بیازارد . خویشکاری فرد و هرسازمانی ، این نیست که فقط با دردمندان و آزارشوندگان ، همدردی کند، ولی آزردن آنها را درسکوت ، بپسندد، یا نادیده بگیرد. اینگونه همدردی ، نه تنها به دردی نمیخورد ، بلکه درد راهم میافزاید . گرانیگاه فرهنگ ایران ، نپسندیدن آزاریست که به انسانها و به طبیعت میرسد . پسندیدن آزار و ستم و زور، روا داشتن آزار و ستم و زور است . پسندیدن آزار وستم و زور، اینهانی با « آزردن وستم کردن و زورمندی کردن » دارد . من اگر بپسندم که یکی ، دیگری را میآزارد ، این منم که اورا میآزارم ، و من برترین ُجرم را کرده ام . ازاین رو هست که فرهنگ ایران ، همدردی ( با دیگری باهم درد بردن ) را، بنیاد رفتارخود نمیداند . فرهنگ ایران ، « هم نگری » یا « نگران همدیگر بودن » را، بنیاد رفتار خود میداند . هرانسانی ، نگران زندگی بطورکلی درگیتی و در اجتماع است .« نگریستن که کارخرد است» با « نگران بودن » همبود است . خرد که به زندگان و انسانها ، مینگرد، نگران زندگان و انسانهاست . خدا ، که جانان باشد ، خود ، گیتی شده است . گیتی ، مجموعه همه جانهاست، و جان خودش، یکی ازاین جانها، و طبعا ، « همجان همه» است . پرستش خدا، که پرستش گیتی باشد ، پیآیند « مهر او به جانان » است . پرستیدن ، پرستاری کردن است. خدا ، به زمان آمده است ، و« زندگی در زمان » شده است . خدا ، در زمان ، خدا میشود، جان یا زندگی میشود، حرکت وجنبش میشود ، میزید . خدا، درزندگی ، « میگذرد » . گیتی ، گذارِخداست . خدا ، موقعی هستی می یابد، که گیتی یا مجموعه جانها،وجانان ، یعنی « معشوقه» بشود . اینست که پرستاری کردن از جانها درگیتی ، عشق حقیقی است ، عشق ورزی به خداست ، نه به معنای ِ تشبیهی وتمثیلی ، بلکه به معنای ِ واقعی . اینست که واقعیت بخشیدن به مهر ، « جستجوی شیوه های همزیستی با جانها» است . واقعیت بخشی مهر ، نزدیکترشدن به هم ، یافتن راههای حرکت کردن باهم ، اندیشیدن باهم ، جستجو کردن باهم ، آزمودن باهم است . این را در فرهنگ ایران ، « همپرسی » میخواندند( دیالوگ ) . باهم جستن، و باهم آزمودن، و باهم اندیشیدن ( اندیشیدن انجمنی ) ، یک برآیند از « همپرسی= دیالوگ » بود . برآیند دیگر ِ« همپرسی» ، نگران یکدیگر بودن است . اجتماع ، هنگامی پیدایش می یابد، و دوام پیدامیکند و پیشرفت میکند، که افرادش ، باهم بجویند (= پرسیدن) ، و نگران زندگی یکدیگر باشند ( پرسیدن) ، تا آزاری به کسی نرسد . اجتماعی که ، دراثر « ایمان آوردن به یک حقیقت ایستا » پیدایش یابد ، آرمان فرهنگ ایران نبوده است . جامعه ای که استوار بر اندیشه « همپرسی » باشد ، آرمان فرهنگ ایران بوده است . اینست که دوبرآیند « پُرسیدن » ، که 1- جستجو کردن و آزمودن و 2- نگران بودن است ، بنیاد سامان دادن اجتماع، یا بسخنی دیگر،بنیاد جهان آرائی (= سیاست ) و حکومت(=سامان) میباشد .
درنگران ِ جان ِدیگران بودن ، سراسر وجود او، به جنب وجوش میافتد ، تا بیاری جان دیگری، برای « نجات آنها از ازآر» بشتابد . « آزار» ، مقوله ایست بسیار ژرف . این واژه aazaar ، هرچند امروزه به معنای اذیت و شکنجه است ، ولی ازریشه « زرzar » میآید ، که به معنای « به خشم آوردن » است . البته معنای « زرد بودن » راهم دارد . چهره انسان در تهدید و وحشت و احساس خطر، زرد میشود . آزار، سرکوبگری ، و دربندکشی و « تسلیم شدگی وعبودیت » و« ستمگری »هست . « آزار» ، همان واقعیت یابی « خشم یا قهر و پرخاشگری و تجاوز و تهدید وستمگری و خونخواری» است . اینست که رهائی از آزار ، رهائی از قهر و پرخاشگری وزورورزی ورهائی مردمان از « عبودیت و بندگی وتسلیم شدگی »است . « بینش » در فرهنگ ایران ، پیوند جداناپذیر، با « نگران بودن » داشت . آنکه مینگریست و میدید ، نگران جانها میشد، تا مبادا آنها آزرده شوند. جهانِ همبستگی و پیوستگی ومهر، همیشه درخطر ِازهم بریده شدن ، ازهم گسسته شدن ، ازهم پاره شدن هست، و ازاین خطر، نگرانست . شاهنامه با همین« نگرانی »آغازمیشود . کیومرث ، نخستین انسان، پسری بنام سیامک دارد که اورا دوست میدارد و نگران جان اوست
به جانش بر، ازمهر، گریان بدی زبیم جدائیش ، بریان بدی
و اهریمن بدسگال ، درست همین سیامک را ازاوجدامیسازد . و همه طبیعت و جهان، با او، به سوگِ سیامک می نشینند. با آزرده شدن ِ یک جان ، همه جهان، سوگوارمیشود ، و همه جهان پس ازیکسال سوگواری، برضد اهریمن زدارکامه برمیخیزد، تا بیخ اصل ِآزار را ازجهان برکند .
همه جامه های کرده پیروزرنگ
دوچشمان پرازخون و، رخ ، باده رنگ
ددو مرغ و نخجیر، گشته گروه برفتند ویله کنان سوی کوه
برفتند با سوگواری و درد زدرگاه کی شاه، برخاست گرد
نشستند سالی چنین سوگوار پیام آمد از داور کردگار
سپه ساز و برکش بفرمان من برآور یکی گرد ازآن انجمن
ازآن بد کنش دیو ، روی زمین
بپردازو ، « پردخته کن دل زکین»
همه جهان جان ، نگران از « آزرده شدن یک جان » هستند ، و همین آزرده شدن ِ یک جان ، همه گیتی را در سوگ ، بسیج میسازد ، تا « اصل آزار» را، ازجهان پاک سازند . جهان جان ، به هم چنان پیوسته اند که کوچکترین بریدگی وپارگی و دریدگی ، برای همه، ولو بسیار دورازهم نیز باشند ، بیک اندازه ، درد آوراست . درد یک جان ، چه درکنارباشد ، چه در هزاران فرسخ فاصله باشد ، برای همه ، بیک اندازه درد آور است . نه تنها درد آوراست ، بلکه این خطر، همه را نگران میسازد ، و همه را بسیج میسازد ، تا برضد « سرچشمه آزاربه طورکلی درهمه جا » بپا خیزند ، و جهان را ازآن ، تهی سازند ( بپردازند ) ، و با این کار، دل خودرا نیز « تهی از کینه» کنند ، چون کینه ، سرچشمه آزاراست . پس ازجنگ، کینه و انتقامجوئی وستیزه خواهی و تلافی جوئی ، دردل وخرد وضمیرنماند . انتقامجوئی، زنجیره ابدی نگردد . این نزدیکی جان ها به همدیگر، بستگی به دوری جغرافیائی ، و دوری عقیدتی و مسلکی … ندارد . یک درد ، بلافاصله سراسر جهان جان را فرامیگیرد ، و همه جانها ( نه موءمنان و هم نژادان و هموطنان و…) را نگران میسازد . نگریستن (= بینش) ملازم با « نگران بودن» است . این اندیشه نزدیک بودن جانها ، ازهمان تصویر « جهان واحد » میآید . جهان ، واحد است ، چون اصلش ، « عشق یا پیوستگی» است . درپیوستگی ، همه ، برغم دوری ، به هم نزدیکند . نگرش ، درد های دردمندان بسیار دوررا، در نزدیک ، حس میکند . درقرآن « الله »، وقتی میخواهد نزدیکی خود را به انسان ، بیان کند ، میگوید « من ازشاهرگ شما- حبل ورید – بشما نزدیکترم » . به عبارت دیگر، این یک تهدید است نه ِمهر . شاهرگ زندگی شما در دست منست، و هروقت بخواهم میتوانم آنرا ببرّم . مرگ و زندگی شما ، دراراده وقدرت منست. ولی فرهنگ ایران ، اوج نزدیکی را ، در میان بودن میدانست. «اصل آفریننده جان » که بهمن است ، درمیان هرجانی و هر انسانی است .
چه نزدیکست جان تو بجانم که هرچیزی که اندیشی، بدانم
ازاین نزدیکتر دارم نشانی بیا نزدیک و ، بنگر درنشانم
بدرویشی «بیا اندر میانه » مکن شوخی ، مگو کاندر میانم ؟
بهمن، محرمترین و صمیمی ترین و اندرونی ترین بخش هرجانی است ، چون درمیان هرجانی و ، بُن هرجانیست .
دراندرون من خسته دل، ندانم کیست ؟
که من خموشم و ، او درفغان و درغوغاست
ازاین رو اورا « اندیمان= هندیمان » ، تخم درون تخم ، جان درون جان، مینوی مینو ، من ِمن ( = مانمن ) میخواندند . درمیان جان بودن، یعنی « آمیخته بودن با جان » است . بهمن، درهرجانی درگیتی است . نزدیکترین چیز به ما ، اندرونی ترین چیز درما ، همین بهمن یا اندیمن یا « مانمن » هست. بهمن ، اصل جان و زندگی ( جان جان ) هست . بهمن ، بطور تشبیهی و تمثیلی ، نزدیکترین چیز به انسان نیست ، بلکه « بُن جان و زندگی انسان، وآمیخته یا همپرس » با اوست .
ازآنجا که « تخم » ، درفرهنگ ایران ، اینهمانی با روشنی دارد ، و روشنی ، اینهمانی با بینش دارد ( تخم در رویش، پیداو روشن ، و همزمان با آن ، دیده میشود . روشنی = بینش ) اینست که بهمن که« تخم درون تخم » ، یا «اصل آفریینده تخم » است ، همان سان که« اصل روشنی» است ، « اصل بینش و نگرش » هم هست . و ازآنجا که بهمن ، اصل همه جانهاست ، پس ، همزمان ، در میان ِهمه جانها ، حاضراست . اینست که همه جانها و انسانها را بی فاصله زمانی و مکانی ، به هم می پیوندد . این اندیشه درفرهنگ ایران ، در تصویر« جام جم» ، یا« جام کیخسرو »، پیکر به خود گرفته است . در هزوارش ، می بینیم که نام « جام » ، « مانمن» ست . به سخنی دیگر، بهمن ، جام جهان بین است . انسان با نگریستن در جام، که بهمن است ، یا به عبارت دیگر، با « نگریستن در بُن خود » ، به سراسرجهان جان مینگرد .
باربد ، لحنی را که برای روز دوّم ، که روز بهمن است ، ساخته ، « آئین جمشید » نامیده است . به عبارت دیگر، بهمن ، یا جام ، بنیاد بینش جمشید است . وجم ، نماد هر انسانی است . دین جمشید ، «جام جهان بین » او ، یعنی ، بهمن است . این جام را ، « جام کیخسرو» نیز می نامند ، چون « خسرو» که دراصل « هوسرو » است ، چنانکه گفته میشود ، به معنای « نیک مشهورشده » نیست، بلکه به معنای « نـایِ ِبـه » است ، که سیمرغ یا ارتافرورد میباشد . « هو» ، همان « به » است، و « سرو » که به معنای «Horn شاخ ، یا ابزار بادی موسیقی » است ، همسان نای است . پس جام کیخسرو، همان «جام سیمرغ» است . بهمن ، جام سیمرغ ، اصل بینش سیمرغ است . نگریستن درجام ، درواقع ، همان « نگریستن دربُن جان خود ، دربهمن است » .
در نگریستن دراین جام ، میتوان ، بینش به جهان یافت، و به جهان نگریست ، و نگران همه جانها درجهان شد . چون بهمن یا« مانمن » که همان جام باشد ، «ارکه جهان » و « اصل آفریننده -وضدخشم – وخردمینوی در میان ِ همه جانهاست . این واژه «جام» ، که نام دیگر بهمن است ، همان واژه « یام» و « یان و یانه » است ، که دراصل « یائونه yaone » بوده است که 1- هم به معنای خانه و منزل است و 2- هم به معنای « پیوستگی» است( یوستی ) . « یانه=یان= یام=جام» جائیست که همه چیزهای گوناگون و متضاد، به هم پیوند می یابند . ازاین رو « جام جم » ، به معنای « سرچشمه بینش جمشید در درون جان ِ خود ِ جمشید » است . جام کیخسرو ، به معنای سرچشمه بینش کیخسرو ، در میان جان خود کیخسرو است. وازآنجا که جم ، بُن همه انسانهاست ، پس نگرش در جام خود ، به معنای « رجوع کردن به بُن خود » ، « رجوع کردن به خرد بنیادی خود » ، یا « ِبه خرد، یا خرد سامانده ، یا مینوی خرد خود » است . رد پای معنای آن، میان صوفیان، باقی مانده است ، چون « یان » به معنای « چیزی بود که آنها درعالم غیب، مشاهده میکردند، و به آن ، « کشف » هم میگفتند . عالم غیب، همان« بهمنی است که درمیان انسان ناپیداست ( و دراصل، َکی پا – نامیده میشده است ) . جام و جامه و یان و یانه و یام و یانع ، همه یک ریشه دارند . درکردی ، معنای اصلی آن، در واژه « جامه دان » باقی مانده است . جامه دان ، هم به معنای زهدان، و هم به « دستارمردانه » گفته میشود . کلاه و دستار وکلاه خود ، چون همانند « تخم و تخمدان » بودند ، به این نام ها نامیده میشدند ، چنانچه « خُود » همان « تخم » است . زهدان، یانه ، جائیست که به هم میبافد و به هم می پیوندد . ازاین رو به خاندان ، درکردی « جامال » میگویند ( جام + آل = زهدان زنخدای زایمان) . بهمن که مینوی مینو باشد ، اصل آبستنی ، یعنی « سرچشمه زایندگی» بود، که دراین فرهنگ ، همزمان، دو معنای « 1-اصل پیدایش وروشنی و2- اصل بینش ونگرش » را داشت . در فرهنگ شعوری، درباره واژه « یانی و یانعی » میآید که « طاسی است که ازشاخ کرگدن ساخته شده است ، و شاخ کرکدن ، « ریما » نام دارد، که همان « نای = سرو » میباشد ، و نماد« زهدان زاینده و آفریننده » است . همچنین « یانه » در نائینی و در لغت نامه دهخدا ، به هاون گفته میشود . هاون و دسته هاون ، نماد ابزارآمیزش وزایش در ایران بوده اند. و اصلا « یار» که به معنای عاشق است ، به معنای « دسته هاون » نیزهست . و« یارک » درفارسی ، به معنای « بچه دان » هست( برهان قاطع ) و همچنین « یاور» که دراوستا « یاورناyaavarena » است ، هم به معنای « یاری دهنده »، و هم به معنای « دسته هاون » است . کوبیدن هاون ، به معنای « عشق ورزی و همآغوشی» بوده است که درغزلیات مولوی نیز به همین معنا میآید . زهدان ، که « اصل پیدایش وزایش» بوده است ، همچنین ، «اصل روشنی و اصل بینش » شمرده میشده است . همین واژه ِ « دین » ، که مادینگی وزهدان باشد ، معنای « بینش» را هم دارد . برای ما امروزه ، زهدان و واژینا ، بیشتر القاء مسائل جنسی و شهوانی میکنند ، و تهی از برآیند بینشی و معنوی هستند . ولی درست برای آنها ،« بینش معرفت» و«زایش » ، ازهم جدا ناپذیر بودند . ازاین رو بود که برای آنها ، عشق ورزی ، سرچشمه بینش شمرده میشد، و این اندیشه، در عرفان هم ماند . به همین علت ،« یان» که زهدان باشد ، درعرفان ، بیان « کشف » و رسیدن به بینش غیبی بود، که همان « بینش زایشی ازخود انسان » باشد . همینطور ، گاتا با سرودی آغازمیشود که اندیشه و گفتارو کردار زرتشت را « یانی » میداند( به عبارت دیگر، بینش زرتشت ، بهمنی است ). ازاین رو نیز هست که در فارسی ، جام ، دومعنا دارد 1- آینه و2- پیاله آبخوری . موبدان زرتشتی ، در بُن انسان ، « آینه» را جانشین واژه « دین که زهدان و مادینگی » باشد ، کردند . آینه که « آدینک » باشد و هنوز دربلوچی به آن، « آدینک » گفته میشود ، مانند واژه « دین » از همان ریشه « دا » ساخته شده است .
ولی این آینه و دین ، متناظر با « ماه » هستند، که « خورشید یا روشنی» را میزاید . اصل زایش که دین باشد ، ماهیست ، که زاینده خورشید یا روز ( روج=خورشید ) است . خوب دراینجا ، اینهمانی اصل زایش با« چشم » و با« روشنی» دیده میشود . ماه وخورشید ، چشم آسمان یا چشم خدایند . شب، ماه ، چشم آسمانست، و روز، خورشید ،چشم آسمانست. ماه وخورشید، هردو سیمرغ بودند . پس : آینه = دین = ماه = خورشید با هم برابرند . ماهی که خورشد را میزائید ، چشم جهان بین بود . وماه ، نخستین پیدایش« بهمن» است . یعنی ماه ، چشم یا خرد بهمنی است . «چشم» ، درفرهنگ ایران ، دوبرآیند داشت، که امروزه برای ما ندارد . چشم ، هم روشن کننده بود و هم بیننده . « چشم خورشید گونه» پیدا کردن ، این معنارا داشت که انسان، جهان را با روشنی که ازخردخوش به جهان میتابد ، ببیند، نه با روشنی که خرد دیگری ، به جهان تابیده است .
پس « جام » که همان زهدان و اصل آبستنی باشد ، هم آینه وهم جام شراب یا آب شمرده میشد، و یکی ازنامهایش که مانده است ، سه گانه است(لغت نامه ) . و « ثلاثه غساله » در اشعارحافظ، رد پای این اندیشه است . درجام ، سه شیرابه میریختند که نماد جان ِسه بخش جهان جان بود( البته این سه شیرابه ، نماد نخستین پیدایش بهمن درسه خدا بود، چون بهمن ، ارکه ناپیدا، وغیب جهان بود،که دریک سه گانگی ، پیدایش می یافت) و نوشیدن ازاین جام ، همان شناکردن در رود خدا ( وه دایتی = دایه به ) بود که « غسل و شنا » باشد . با« شنا کردن»وغسل کردن و شستن خود ، در آب خدا ، انسان « شناخت » پیدا میکرد ( یکی بودن واژه شنا و شناخت و آشنا ) . نوشیدن ، همان معنای غسل کردن را داشت . به همین علت، رستم درهفتخوان ، در خوان 1 و 3 خود را میشوید ، و همچنین درخوان هفتم ، چشمش را با آب چشم خودش میشوید ، و بدان وسیله ، دیو سپید را درتاریکی می بیند . شستن خود ، بیان روئیدن بهمن ،ازخود بود . ریختن باده تنها درجام ، یا نماد « نوشیدن رام ، زنخدای شعرو موسیقی و رقص و شناخت » ، یا نماد « نوشیدن ماه یا سیمرغ » بود ، چون باده که «بگماز= بغ + مز» باشد، به معنای زنخدای ماه ، یعنی سیمرغ است که باز نماد نخستین پیدایش بهمن است . پیش ازآنکه به رابطه « نگرانی باخرد » درفرهنگ ایران پرداخته شود ، پیوندِ « خرد را باحس بینائی، که چشم باشد » بررسی میکنیم
خرد مینگرد ، خرد ، نگاهبان زندگی درگیتی است
نگرانی خرد ، درآزرده شدن جان بطورکلی
نخست آفرینش، خرد راشناس «نگهبان جان» است وآنراسپاس
سپاس تو، گوش است و چشم و زبان
کزینت رسد نیک وبد بیگمان
زراه خرد ، بنگری اندکی که « معنی مردم» چه باشد یکی
« خرد » درفرهنگ ایران ، « می بیند و مینگرد» . خرد ، نگاهبان زندگی و« نگران جان» است . خرد ، «حسّی» است که در هنگام حس کردن ، میاندیشد ، و دلواپس آزرده شدن هر جان است . این پیوند یا اینهمانباشی « حسّ و اندیشه » در فرهنگ ایران ، ویژگی خرد ایرانیست که باید درآن بیشتر ژرف شد . ایرانیان ، در « دیدن و نگاه کردن و نگریستن » ، تنها معنای تنگ و محدود« دیدن» مارا نداشتند ، بلکه معانی بسیار پهناورو ژرف دارند، که برای ما ازسوئی بدیهی ، وازسوی دیگر، ناپیدا شده اند . این معانی را ازکجا آورده اند ، و چرا این معانی را هنوز سایه وار، بدنیال خود میکشند ؟
در ذهن ما امروزه ، خرد، از« حواس » ، پاره و جدا هست ، و چیزی « فراسوی حواس » است . برای ما ، خرد، «حس نمیکند» ، بلکه خرد ، « میاندیشد» . ولی برای ایرانیان ، خرد ، درحس کردن میاندیشد، و اندیشیدن ازحس کردن ، جدا نیست . مفهوم « خردکاربند » یا « گیتی خرد » ازهمین اینهمانی خرد و حس آمده است .چگونه خرد ، از حواس ، پاره و جدا ساخته شده است، و اندامی دانائی ، فراسوی حواس، شده است ؟ « خرد» درفرهنگ ایران ، با « حس بینائی ، که چشم باشد » ، اینهمانی داشته است . « چشم ، نخستین پیدایش جان یا زندگی » ، شمرده میشده است . در گزیده های زاد اسپرم ، رد پای آن بخوبی باقی مانده است در بخش 30 پاره 23 میآید که « جان …. نخست با تخم …درجای ( جا= زهدان) رود ، ماه چهارم با تافتن به کالبد، تن آشکارشود. نخست چشمان ، نگاشته شود و روشنی آتشین آن خود ، به وسیله چشمان پدید آورده شود » . نخستین پیدایش جان یا زندگی، در چشم است . ازآنجا که چشم با خرد ، اینهمانی داشت ، این اندیشه پیدایش یافت که درشاهنامه عبارت یافته است :
« نخست آفرینش ، خرد را شناس »
سپس در الهیات زرتشتی ، این شکل را پیدا کرده است که « بهمن ، نخستین صادره از اهورامزدا ، یا نخستین پیدایش ِ« کمال روشنی » است. باید در نظر داشت که الهیات زرتشتی ، روشنی را «جای» اهورامزدا میدانست ( بندهش ؛ بخش نخست پاره 3 ) . به عبارت دیگر« روشنی ، زهدان اهورامزدا » بود، و اهورا مزدا ، ازروشنی ، پیدایش می یافت . ایرانیان ، هنوز در مقوله « پیدایشی » میاندیشیدند. سپس در احادیث اسلامی ، شکل آنرا به خود گرفته است که عقل ، نخستین چیزی است که الله ، خلق کرده است . درالهیات زرتشتی و در احادیث اسلامی ، بهمن ( خرد به = به منی = منیدن به ) یا عقل ، نخستین پیدایش اهورامزدا ، یا نخستین مخلوق الله است، که هردو « اصل نورند » . درحالیکه درفرهنگ ایران ، چشم = خرد ، نخستین پیدایش زندگی در زهدان تاریک است. اینکه جان، بخودی خود ، سرچشمه بینش است، عبارتی بسیارلطیف وژرف در غزلی ازمولوی یافته است :
جان ، آب لطیف دیده خود را در خویش، دوچشم را گشاده
ازخود ، شیرین ، چنانک شکر وزخویش، بجوش، همچو باده
خلقان ، بنهاده چشم درجان جان، چشم به خویش درنهاده
خود را ، هم خویش ، سجده کرده
بی ساجد و مسجد و سجاده
هم برلب خویش ، بوسه داده
کای « شادی جان » و « جان ِ شاده »
هرچیز ، زهمگر بزاید ای جان ، تو زهیچکس نزاده
اینکه نخستین پیدایش جان(= زندگی)، چشم (= دیده + جهان بین) است ، بیان آنست که گوهرجان، روشنی است، که نهفته است . همیشه نخستین تابش و پیدایش هرچیزی ، گوهر نهفته آن چیز را نمایان میسازد . گوهرهرچیزی را ، از نخستین تابش و پیدایشش ، میشناسند . اینکه زرتشت ، بهمن را نخستین فرزند خود میخواند ، به معنای آن نیست که « نخستین مخلوق او ، به معنای نخستین پیدایش ازنورمطلق است » ، بلکه به معنای آنست که « بهمن ، گوهر ِ نهفتهِ اهورامزداست » ، و این ، همان مفهومی بود که سیمرغیان نیز داشتند . و درست الهیات زرتشتی دردرک این دقیقه ، دچارلغزشی کلی شد ، که موجب اختلاف شدید آنها، با سیمرغیان وخرمدینان شد .
در اوستا به چشم یا دیده ، « دویترا doithra» گفته میشود که از ریشه « دیdi » است . dita به معنای نگاه است .di وdid دیدن است. ولی « دی + دا » معنای بنیادی دیگری نیز داشته است که جدا ناپذیر ازمعنای دیدن بوده است، که جهان بینی« پیدایشی» ایرانیان را بیان میکرده است . ولی الهیات زرتشتی ، درست برضد این پیوند بوده است . « دی + دا » ، معنای زائیدن ومادینگی را هم داشته است ، چون بطورکلی برای آنها ،« پیدایش وزایش – با – روشنی و بینش »، باهم اینهمانی داشتند . آنچه زاده میشد – روشن میشد – و دیده میشد، و انسان، به آن بینش می یافت . ازاین رو، همه واژه های مربوط به دانائی و بینش و فرزانگی ، ریشه دراین پیوند دارند، و با این پیوند است که « نگاه کردن » تنها ، دیده انداختن به چیزی نبود ، بلکه دیده ، نگران جان ، و نگاهدارنده جان و «حافظ جان ازآزار» بود .
اینها درفرهنگ ایران ، ازهم جدا ناپذیر بودند. رد پای پیوند « زائیدن + دیدن + دیوانگی » باهم ،در زبان کردی باقی مانده است . این پیوند را درمتون زرتشتی ، ازبین برده اند . به علت آنکه ، روشنی ، اصل میشود و طبعا از این « روشنی که همه آگاهی و همه دانی » است ، باید همه چیزها با « خواست اهورامزدا » آفریده شود . ازاین رو ، دانش و بینش ، پیدایشی و زایشی ،از جان است ، که با زهدان تاریک انسان ، یابا زهدان تاریک زمین ، در روئیدن ،رابطه دارد . اینست که دراصل ، این دو ، ازهم جدا ناپذیر بوده اند . هنوز درکردی این پیوند ها ، باقی مانده است . « دی » درکردی ، دارای معانی 1- دید چشم 2- تامل و دقت 3- مادر ( که زاینده باشد ) 4- دیو ( که زنخدابود). بخوبی رابطه « دیدن و دقت و تامل، با زادن و زنخدا که دیو باشد، دیده میشود . درکردی « دائینان » ، به معنای « ابداع کردن » و « فروهشتن » است که همان« نهادن کودک در زایمان» ، بر زمین است . یعنی ، تازه آفرینی ، زایش است . همانسان ، « دا » دارای معانی 1- مادر( که زاینده باشد ) و 2- بخشیدن ( زائیدن ، جوانمردی و افشاندن شمرده میشئ ) 3- نو وتازه ( آنچه زاده میشود ، نو و تازه است . تفکریک انسان ویک ملت ، باید خود ، بزاید، تا نو آور بشود . تقلید و واردات افکار، انسان وملت را نو نمیسازد . اینست که چشم یا دیده ، نگاه یا بینش را میزاید . در بندهش، دیده میشود که ماه که چشم آسمان میباشد ، با بُن انسان و جانور، خویشی دارد . در بُن انسان ، آینه هست و در بن جانور ، دین (= بینش زایشی ) اینها تناظر با خورشید و ماه دارند، که یکی در روز، چشم آسمانست، ودیگری درشب. وخورشید ، روشنی است که ازماه ، زائیده میشود . آینه ، واژه ایست که الهیات زرتشتی ، جانشین « دین » میسازد . این آینه ( عین عربی )، همان چشم است، و چشمها ، همه درماه ، گردهم میآیند، و باهم یک چشم میشوند . اینست که درهزوارش ، به ماه ، « بینا » گفته میشود . ازسوئی واژه « خرد »، بنا بر « رایشلت » ، «خره تاو» است . خره ، همان خار و خاره است . خاره ، به معنای ماه شب چهارده (= فرّخ=سیمرغ )، و خار، به معنای زن است . پسوند ِ « تاو » ،هم به معنای تابنده وهم به معنای « زاینده » است . پس خرد، که « خره تاو » باشد ، به معنای « ماه زاینده = ماه تابنده » است . روشنی و بینش را ماه میزاید. و ماه ، نخستین پیدایش ، بهمن ، یا ارکه جهان است . پس چشم آسمان، یا ماه تابنده، خرد یست که روشنی را میزاید، و خورشید ، فرزند ماه، و برابر با ما ه است . ازاین رو ست که ماه و خورشید ، هردو ، سیمرغند . ماه ، خود را درخورشید ، میزاید . این تصویر ، ریشه پیدایش ِ اندیشه های ژرف و مردمی فراوان گردید . خرد ، چشم انسانست که جزوی ازماه وخورشید هست، و همگوهر ماه و خورشید ( سیمرغ ) هست . چشم یا خرد ، که نخستین پیدایش جان و زندگیست ، وسرچشمه « روشنی و بینش هردو » ازخود است ، « نگاهبان جان و زندگی » است . مفهوم « قداست جان » ، بلافاصله در نگاه کردن ، روان میشود . نگاه کردن ، حفظ کردن جان از گزند و آزار است . اینست که « نگاهداری ، نگاهبانی » ، نقش « قداست جان » را به عهده میگیرد، و طبعا « نگران جان » میشود .« نگاهبان= حکومت » ، فقط دیده خشک و خالی به جانها و به گیتی که مجموعه جانهاست نمیافکند ، بلکه حافظ و ناظر و موکل و راصد و پاسبان و پرورنده جانها است . خرد، چشمیست که نگاه میکند تا جان را از بد وگزند ، نگاه دارد .
طلایه بیامد زهردو سپاه که دارد زبد خواه ، لشگر، نگاه
مثلا امروزه ما، معنای « دیده گاه » را بسیاری سطحی ساخته ایم . ولی « دیدبان » شخصی است که برجای بلند نشیند و هرچه از دور بیند ، خبردهد . چرا برای آنکه مردم از خطر تا نرسیده ، پیشاپیش آگاه شوند . ازاین رو به جای نشستن چنین دیده بانی ، « دیده گاه » گفته میشد . نگاه کردن ، نگران خطر برای زندگی بود. در میان حواس ، چشم ، دور را می بیند . ازآنجا که خرد ، چشم جانست ،« هدف حرکت به پیش» را معین میسازد . خرد ، نگران رستگارساختن زندگی ازهر آزاریست ، چون خطرها یا خوشی ها را از دور، با سرعت می بیند . این ویژگی چشم بود که گوهرمفهوم خرد را مشخص میساخت . این ویژگی دوربینی و زود وسریع بینی چشم ، با بستگی ریشه ای که چشم با جان وزندگی داشت ، گوهر خرد را درایران مشخص میساخت .
این سرعت پروازنگاهِ چشم،امتیازویژهای برای حس بینائی ایجادمیکرد. مولوی میگوید :
آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان ، مشعله نظر برم
تاکی ازاین انکاروشک کان خوشی بین و نمک
برچرخ پر چون مردمک بی نردبان بی نردبان
خرد ، چشم جان شمرده شد ، چون خرد ، باید جنبان و متحرک باشد ، اصل حرکت و سرعت باشد . چشم ، حسّی است که جنبش سریعش ، چرخش و گردش حرکتش ، بیتشر ازهمه حواس انسانیست . ازاین رو ، گرانیکاه « خرد »، همین سرعت حرکت و آگاه شدن از دور، ودر نگریستن ، بیدارشدن پیشاپیش از رسیدن خطر یا خوشی است . و ماه ، چشمیست که درتاریکی می بیند .
دین یا بینش زایشی که همان خرد میباشد ، در بهرام یشت و دین یشت ، درست چنین چشمی است .غیر ازاین پیوند این پدیده ها ( زایش + پیدایش + روشنی + بینش ) ، اندیشه های دیگرهم ، با این تصویر خرد= چشم ، گره خورده بوده اند .
خرد ، می بیند یا نگاه میکند و مینگرد . دیدن و نگاه کردن و نگران بودن ، با پدیده های رویش و زایش کار دارد . چنانچه در هزوارش ، واژه « استونتن = ازتونتن » معنای«دیدن» داشته است . ولی « است + استه » ، هم به معنای دانه و هسته است و هم به معنای کفل وسرین است که تهیگاه باشد . به سخنی دیگر، نگاه و دید و نگرش ، همان روند زائیدن و روئیدن است . درواقع، انسان تخمیست که میروید . روئیدن با زادن ،اینهمانی داده میشد . درآغاز، بطور کوتاه، تصویر آنها ، از روند پیدایش اندیشه درانسان ، گفته میشود، تا در بررسی واژه ها و داستانهای جام کیخسرو که خواهد آمد، این سراندیشه ، ریسمانی برای پیوند گفتگوها بماند . هلال ماه ( خار که همان پیشوند خرد است = خره تاو ) آبگاه و زهدان آفریننده آسمانست ، و طبعا هلال ماه ، بنا بر بندهش ، «ابرومند » ، دارای ابراست که سرچشمه افشاندن آبست . پس هلال ماه ، آب فرومیافشاند، وانسان تخمیست که با نوشیدن این آب ، میروید، و نگاه و بینش و نگرش میشود . ماه اورا مست و آبستن میکند ، و بینش را میزاید .
« اهوره مزدا »، درست چنین مجموعه « هلال ماه و ابر= فرّخ » باهم بوده است . اکنون این اندیشه در الهیات زرتشتی ، با اندکی تغییر، روایت شده است ، ولی همه ویژگیهای اندیشه را نگاه داشته است .در زند وهومن یسن « بخش یکم ، دَرِسوم » میآید که « اورمزد ….. خرد هرویسپ آگاه را بسان آب ، بردست زرتشت کرد ، اوگفت که : فرازخور . وزرتشت آنرا فرازخورد ، ازآن خرد هرویسپ آگاه به زرتشت اندرآمیخت . هفت شبانه روز، زرتشت درخرد اورمزد بود . پس زرتشت مردمان و گوسپندان را به هفت کشور زمین بدید …. زرتشت پنداشت که این را به خواب خوشی که اورمزد داد، دیدم … اورمزد به سپیتمان زرتشت گفت که : « به خواب خوشی که اورمزد داد چه دیدی » ؟ .
این آمیختن « خرد همه آگاه » با زرتشت ، روایت زرتشتی ازخرداست ، ودراصل همان « تابش ماه = خرد » به شکل آب ( آب کوئرپ = مایعگونه ) بوده است . تخم انسان، نیاز به آب دارد تا بروید . البته ماه ، آب ، به معنای آبگونه ها ( ازجمله باده یا می یا بگماز ) دارد . اینست که تخم با نوشیدن آب ، مست میشود و به خواب رفتن ، عبارتیست درهمان راستا . زرتشت دستان خود را به شکل مُشت درمیاورد، تا با مشتش آن خرد آبگونه را بنوشد . هنوز هم گفته میشود که یک مشت آب خوردم . البته این « مَشت » و مَشت و مست ، همه یک واژه اند . مُشت درفارسی، به معنای پرو لبریزو بسیارو لبالب است . ازمشت آب خوردن ، چیزی جزهمان نوشیدن آب از نخستین « جام » نیست ، چون« جام» و« مشت »، هردو شکل هلال ماه ، یا پیاله وپیمانه را دارند . درکردی ، « مش کردن » به معنای پرکردن است . و مشتن، هم به معنای مکیدن، و هم به معنای روئیدن است . درواقع هلال ماه ( اهورامزدا ) آبیار، یا میراب یا ساقی است ، و از نوشیدن باده (= خردِ آبگونه ، که شیره وافشره خداست= اشه ) ، انسان میروید ، و روئیدن ، روند شادشدن ومست شدن است و درشادی ، به بینش میرسد (= خردشاد وخندان)، و به سخنی دیر ، پس ازنوشیدن، بهمن با موی گزیم( موی فرقدار= ویزاردورس ) پیدایش می یابد ، که نشان شیوه گزینش و ویژه ساختن و پاک ساختن دراین فرهنگست . این اندیشه ، در سراسر ادبیات ما مانده است . خدا، ساقی هست که خرد خود را به شکل باده صافی ، در جام انسان ( درمشت انسان ) میریزد ، تا ازآن باده صافی و روشن و شفاف و بی غش وبی کدورت ِ خردی که گوهرخداست، بنوشیم، تا « منیدن به = هومن » ازما پدیدارشود . آمیختن ِ خردِ مایع خدا (= اشه ) ، با تخم ِ وجودِ انسان( مردم = مر+تخم ) ، و مکیده شدن ( مشتن= مژیدن) این خردِآبگونهِ خدا ، بینش واندیشه شاد انسان، ازانسان میروید ، و میشکوفد و پیدایش می یابد . پیدایش اندیشه درانسان ، همیشه با شادی سراپای وجود انسان کار دارد ، واین مکیدن و نوشیدن، و روند « از پوست خود برون روئیدن » ، و « ناگنجیدنی بودن در پوست خود » ، همان حالتیست که در ادبیات ایران ، نامهای 1- مستی 2- خرّمی و سرخوشی وشادی و 3- دیوانگی به خود گرفته است . نورو روشنائی و صفای درآب ( باده + شیر+ افشره گیاهان + ) تخم وجود انسان را میافروزد و پدیدارمیسازد . « بینش شاد و حقیقی » ، همان « پیدایش گوهرخود انسان ، یا بهمن و سیمرغ، از بُن انستن » است ، که درفرهنگ ایران ،« راستی» نامیده میشود . اینست که خرد ، برضد « چنگ واژگونه زدن – و – خدعه ومکرو تزویر- و حکمت درادیان ابراهیمی » است . بینش و اندیشه حقیقی ، آنچیزیست که از بُن گوهرخود انسان بروید . اینست که نور باده درجام ، و می صافی درپیاله ، عکس روی یار در پیاله …… نزد حافظ وعطارومولوی،همه بیان این خرد افروزنده سیمرغی= اهورامزدائی هستند، که گوهر زاینده انسان را پدیدارمیسازند . نیکوست که با آگاهی ازاین مقدمات، چند بیت از حافظ ، گواه آورده شود . مستی و دیوانگی وصفا وسرخوشی ، ویژگی گوهری خرد ایرانی بود که با چیرگی مفهوم « عقل اسلامی و یونانی »، فراموش ساخته شده است . خرد ایرانی ، خرد شاد و وشتان ( رقصنده ) و راست ( بی حیله پیله ) وسرکش وسرپیچ بود، که با عقل خشک ومزورو خدعه گر، که مخلوق الله بود ، هیچ اُنسی و خویشی نداشت . این مقوله « خرد و بینش شاد و خندان»،ازیاد هامحو گردید، وفقط « جام ونورباده و مطرب …. » باقی ماند، و از شبکه وتور بهم بافته فرهنگ ایران ، گسسته شد .
ساقی به نور باده ، برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما درپیاله ، عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر زلذّت شرب مدام ما
صوفی بیا که « آینه صافیست ، جام» را
تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ، ز « رندان مست » پرس
کاین حال نیست ، زاهد عالی مقام را
خواندن قرآن وعلم الهی برای تزویرکردنست. از می هست که بینش راست میزاید
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن ، چون دگران ، قرآن را
این « بینش راست از بُن وجود خود یافتن » که با خرد باده صفت کار داشت
ساغرمی برکفم نه تا زبر برکشم این دلق ازرق فام را
گرچه بد نامیست نزد عاقلان ما نمیخواهیم ننگ و نام را
این کشش بسوی دیرمغان وباده ، برای بازگشت به بینش راست است که ازگوهر خود انسان میجوشد
دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
آئینه سکندر، جام می است بنگر
تا برتو عرضه دارد احوال ملک دارا
بیا که وقت شناسان دوکون بفروشند
به یک پیاله می صافی و صحبت صنمی
پیر مغان زتوبه ما گر ملول شد
گوباده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
این خرد مایعگونه(= آب کوئرپ ) خدا ، اصل « صفا و روشنی» است، چون گوهر درون انسان را« میافروزد » و پدیدارمیسازد،و خواه ناخواه ، تزویر زدا ، خدعه زدا ، حکمت زداست . آب ، درفرهنگ سیمرغی مانند تخم، اصل روشنی است، بدین معنا که وجود انسان را که تخمست ، رویا وشکوفا میسازد، و میگستراند و میافزاید . انسان را صاف میسازد ، صفا میدهد و تصفیه میکند . صفا دارای سه گونه برآینداست :
1- نقیض کدر+ روشن + شفاف + بی غش + پاکیزه است
2- خلوص و یکرنگی و اوج صمیمیت و مودت است، ودراین معنی ، اصطلاح عرفانی شده است
3- با طراوت وخرّم و نَزِه و دلکش است که برآیند ، شادی را دارد. « روشنی و بینش» دراین فرهنگ، پیوند با« آمیزش ومهرو همبستگی» دارد . روشنی ، میآمیزد . بینش خرد، مهرمیزاید .
درحالیکه ،« نور و آگاهی یا معرفت » در ادیان نوری ، با برّندگی تیغ و خنجرو شمشیر کاردارد ، چون حق را از باطل، می برّد و« فارق یا فرقان» است . نور،می بُرّد ، وسختدل است . پیوند دراین گونه معرفت، فقط برپایه« افرادبریده ازهم، درقراردادهای ارادی است » .
واژه « صفا » که ویژگی آب و باده است، معرّب واژه « سپا» دراوستاست.این بررسی بسیاری ازنکات فراموش شده درفرهنگ ایران را ازسر، چشمگیر و ملموس میسازد . در فرهنگ یوستی میتوان دید که سپا ، به معنای 1- فروانداختن ، بیرون انداختن + پاک ساختن + چیزبه خارج بردن است . اینها همه، بیان برگزیدن خوب ازناخوب (از آزاردهنده +از گزند رساننده) و دور کردن یکی از دیگریست . معنای دیگر« سپا » را یوستی ، « پا » میداند . پس باید « سپا » ، دراصل ، همان « سه پا = سه پاد = ساپات » باشد . در مینوی خرد ( ترجمه تفضلی ) دیده میشود که خرد ، مانند پائیست که درکفش است .تن ، کفش است، و خرد ، درسراسر تن، مانند پا جامیگیرد ، تا تن را حرکت همآهنگ بدهد . البته پاد ، پاده ، پائیتی ، همان « نی » بوده است . یکی از نامهای سیمرغ در بندهش « خرسه پا » است . اصل سه تا یکتائی این فرهنگ، اصطلاحات گوناگون پیدا میکند : ازجمله 1- سیمرغ سه انگشته 2- خر سه پا( خار که ماه بدر یا ماه شب چهارده است ، دارای سه بخش گوناگونست ، خار،به معنای سنگ خارااست، و سنگ یا سنگم ، درست نام همین بُن« سه تا یکتائی» بود . «اسن خرد » که دراصل ، « اسنگ خرد» بوده است ، به معنای « خردمینوی= خرد ُبنی = خرد بنیادی » بوده است . خاره ، هم به معنای زن است ، و هم به معنای سقف خانه است، وسقف خانه از سه لایه ساخته میشد. کردها ، ساپیته میگویند که همان سه + پاده است ) 3- سه شاخه ( میش سه شاخ = کروشه ). اینست که سقف درکردی سا پیتک ( سقف ) خوانده میشود ، چون سه منزل آخر منازل ماه ، یا سه سپهرفرازآسمان ، یا سه روز پایان هرماهی ، سه خدا بودند که بُن زمان و بُن جهان … را تشکیل میداند، که ازهم جدا ناپذیرند . به همین علت ، نماد 1- اوج مهرو صمیمیت ، و نماد 2- اوج روشنائی ، ونماد3- خرّمی وتازگی و نوشوی وفرشکرد هستند . مثلا درکردی سافا (ف با سه نقطه) که بایدهمان ( سه پا باشد ) دارای معانی نوزاد و نوروئیده + تازجوان و نورسیده است.
در فرهنگ ایران ، خویشکاری « خرد »، برگزیدن بوده است . رد پای آن هم درگزیده ها و هم درشاهنامه باقی مانده است
خرد گرسخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی
نگاه کردن (=بینش) وُگزیدن ، درست برای نگاهداری و نگاهبانی جان از گزند است، که خرد ، نگران و دلواپس آزرده شدن آنست . اینست که واژه « سپاس » هم باید از ریشه همین « سپا » ساخته شده باشد . بویژه که فردوسی ، سپاس را به معنای نگهبان و نگهدار جان ، تعریف میکد
نخست آفرینش، خرد را شناس
نگهبان جانست و آنرا سپاس
سپاس را امروزه ما به معنای دومش، بکار میبریم . معنای اصلی آن ، نگریستن و نگاهداری کردنست . یوستی نیز گواه بردرستی این معناست .سپاسدار و سپاشوتر به معنای نگهبان و کسیست که توجه و مراعات میکند . چنانکه دربیت بعدی میآید
سپاس تو ، گوش است و چشم و زبان
کزینت رسد نیک وبد ، بیگمان
نگاهبان و حافظ تو، گوش و چشم (= خرد) و زبان( گفتار) هستند
وبدی یا نیکی از همین گوش وچشم و زبان بتو میرسد .یا فردوسی دراین شعر، سپاس را به معنای نگاهبان بکاربرده است
زیزدان سپاس و بدویم پناه که فرزند ما شد بدین پایگاه
یا آنکه اسدی طوسی به همین معنا این واژه را بکاربرده
همی گفت هرکس که یزدان، سپاس
که رستی تو از رنج وا ازهراس
ولی سپس این واژه ، معنای به « حمد وشکرِنعمت » بکار برده شده است.جانی که نگاهداشته میشود،شکرِنگاهبان خود را میکند .
مسئله اصلی پژوهش ما، صفای باده و آب است ، که افروزنده روشنی، یا اصل پیدایش بُن یا گوهر انسان میگردد، و نهاد انسان ، روشن و پدیدارمیشود . چنانکه در داستان دستیابی زرتشت به بینش جهانی در زند وهومن یسن دیده شد ، مسئله ، آمیخته شدن « خرد مایع یا آبگونه خدا، که اهورامزدا باشد » با انسان بود، و اهورامزدا ، همان سیمرغست ( خودِ اهورامزدا، گوهرآبکی= اشه دارد ). البته سیمرغ درآسمان ، سه تاست ، سه پا (= صفا= درون نما= اشه واخشه، همین معنا را دارد) است. اهورامزداِی الهیات زرتشتی ، سرچشمه نور است، و نوربه مردمان میتابد ( آموزگار ِآموزه روشن است ) ، درحالیکه اهورامزدای سیمرغیان ، افشاننده آب و باده و اشه( اشیر وجود خود ) است ، تا از تخم وجود انسان ، بینش ، ازگوهر خود انسان ( که دین یا خرد نامیده میشد ) بروید .این « پیدایش گوهر، یا این درون نمائی، که صفا یا اشه خوانده میشد » ، همان « پیدایش بُن است، که سیمرغ = سه پا=صفا» است .
در روایت زرتشتی ، این، یک «خواست اهورامزدا » ست که خرد، از او جدا شود، و برای مدت کوتاهی با زرتشت بیامیزد . اهورامزدا ، خرد آبکی اش را که دراثر آب بودن ، اصل روشنی و بینش است، ازگوهرش جدا میکند ، و چند روزی با زرتشت میآمیزد، و سپس آنرا « پس میگیرد » . البته ، این پس گرفتن ، بکلی با تصویر « آمیختن آب با تخم و روئیدن گیاه » فرق پیدا میکند . ازاینگذشته وقتی خرد اهورامزدا، آبکیست، خود ِ اهورامزدا نیز گوهر آبکی ( اشه ) دارد . درالهیات زرتشتی ، تصویر « آب بودن خرد خدا » و« تخم بودن انسان» ، حکم « تشبیه و تمثیل » پیدا میکند . این درهم برهمی و پریشانی ، سبب میشود که دین زرتشتی ، نمیتواند بطورکامل عیار، دین نوری بشود . ریشه دین زرتشتی درفرهنگ ایران ، اورا از حرکت بدینسو ، باز میدارد .
طبعا « آمیخته شدن گوهرآبکی خدا با تخم ِ انسان » ، انسان را « مست و دیوانه و شاد » میکند. بینش وخرد ، جشن وخنده این آمیزش، یا وصال، یا همپرسی است . این بود که اصطلاح « مستی و دیوانگی و شادی » ، به معنای « رسیدن به بینش حقیقی ، به بینش از بُن = درون نمائی( صفا ) ، به بینش به بُن کیهان و زمان ، شناخت رازهستی » بود ، و معنای متداول شرعی ِ « مستی و دیوانگی » را دراسلام نداشت. کاربرد اصطلاح « شادی » ، که به معنای « وصال درجشن عروسی » بود ، چون بسیار ملموس و محسوس بود ، ترک میشد . ایرانیان کم کم ، معنای اصلی « مستی و دیوانگی » را که همان « خرد شاد، و بینش خندان » بود، که نماد زایش بینش ازخود انسان ، و طبعا بیان اصالت انسان بود ، فراموش کردند . ولی این « مستی و دیوانگی »، که نماد « زایش بینش اصیل ازگوهرخود انسان ، و اصالت انسان » بود ، درادبیات ما به ویژه درعرفان ماند. درون نما بودن آب یا باده ،« صفای » آب یا باده بود. درون نما بودن گوهر« سه تا یکتای انسان» ، صفای انسان بود . اندیشیدن با خرد ، درفرهنگ ایران ، « صفایافتن » ، درون نما شدن بود. وارونه این ، « فکری » که از برای بُردن و برای چیره شدن با هرمکرو خدعه و تزویری است ، با این صفا یا درون نماشدن (=راست بودن) فرق کلی دارد .
ایرانی درخردورزی میخواست « باصفا » شود ، نه با « فکر» . بقول مولوی :
جوئی ز« فکرت » ، داروی علت
فکرست اصل ِ « علت فزائی »
فکرت برون کن ، حیرت فزون کن
نی « مردفکری » ، « مرد صفائی »
فکرت درین ره ، شد ژاژ خائی
مجنون شو ای جان ، عاقل چرائی
درک این پدیده « صفا » که همان پدیده « درون نما بودن » یا « راستی » در فرهنگ ایرانست ، هم بنیاد زندگی وهم بنیاد اندیشیدن با خرد بود . مکرو تزویر و خدعه و « فکرکردن برای بُردن وچیره شدن و ربودن وپرخاشگری » ، همه « کدرشدن جان » بود . اصل عرفان نیز، چنین گونه بینشی بود ( عرف = ارپ = جُو ، رویش جو ) . حکایتی است از مولوی که این نکته را بخوبی روشن میکند . « …درویشی از مولانا سئوال کرد : عارف کی است؟ فرمود که عارف ، کسی است که هیچ کدورتی ، مشرب صاف اورا مکدر نگرداند . العارف لایتغیر. و هرکدورتی بدو رسد ، صافی شود چنانکه گفت :
هرروز فقیران را هم عید و هم آدینه
نی عید ِ کهن گشته ، آدینه ِ دیگینه
درجوی روان ای جان ، خاشاک کجا یابد ؟
درجان و روان ای جان ، چون خانه کند کینه !
« کینه ودشمنی » ، فقط « کدورت جان » شمرده میشود .یکی از اصطلاحات عرفانی ، که امروزه ازهمه سو، غلط معنا میشود ، وغلط ، فهمیده میشود، واژه « فقیر» است . فقیر ، به معنای بی چیزو گدا وتهی از امکانات مالی نیست ، بلکه به معنای « کاریز یا فرهنگ یا قنات آب » بودن است ، که تصویر فرهنگ ایران از انسان بوده است . بینش ، باید از درون تاریک انسان، از سرچشمه وجود خود انسان ، که قنات(= فقیر) است ، بزاید و بجوشد ، و در پیمودن راه درازِ تاریک ِدرون ، از کدورت و گل و لای ، پاک شود . انسان ، چاه به درون خود می َکند (= فقر میکند) تا بسرچشمه آب( اشه = اخشه = درون نما ) برسد . کندن و کاویدن و رفع کدورتها و آشغالهائی که بر روی بُن انسان ریخته شده است، نماد جستجوکردن در بینش اصیل بود . این بود که نوشیدن گیاه ازآب ، مانند نوشیدن باده از انسان ، تخم انسان را ناگنجا درپوستش میکرد، ومیخواست این پوست را ازهم بشکافد و ازپوست خود ، بیرون آید ، تا صفای خود را بیابد ، تا درون نما بشود ( اخشه = اشه ) .
آرزوی چنین بینشی ، آنهارا به خرابات و میکده ها میکشانید . آنها هرچند با ذهن شرعی و اسلامی ، به پدیده مستی و دیوانگی ، مینگریستند ، وآنرا خوارو زشت میشمردند ، ولی هنوز نا آگاهبودانه ، بیاد درک اصالت خود درمستی و دیوانگی میافتادند. مستی و دیوانگی ، درادبیات ما ، چنانچه پنداشته میشود ، گرانیگاه ِ بازگشت به حالات و هیجانان و عواطف نیست ( irrationalism ) بلکه گرانیگاه مستی ودیوانگی ، بینش ژرف جهانی و درک راز نهانی و دور از قال وقیل ومباحث سطحی متداول در مدارس و مکاتب و مذاهب ازبُن وجود خود است، و با « بینش عقلی و شرعی و آموخته از دیگران وپیشینیان» فرق کلی دارد . مستی و دیوانگی ، با پدیده « خرد شاد ، خرد خندان بهمنی » کار داشت ، که سرکوب شده ، و از دیده ها ، انداخته شده بود . چون مفهوم « خرد» با «عقل »، یکی پنداشته میشد ، این بود که پدیده پرارج « خرد شاد ی، که – خرس عقل- را به رقص میآورد » ، فراموش ساخته شده بود . اینکه « خرد مایع خدا ، انسان را درمستی ودیوانگی، شکوفا میسازد، وبه فرازروشنی وینش میرساند»، فراموش ساخته شد. فقط دراشعار مولوی، « جان مایع یا آبکی »،باهرانسانی میآمیزد،فراموش میشودکه خرد، درفرهنگ ایران،نخستین پیدایش جان وزندگی واصل حرکت است .
خرد ، که اینهمانی با چشم داشت، ونخستین پیدایش ِ جان یا زندگی بود ، نگهبان وپاسدارجان ازگزند، وهمچنین پرورنده و پرستارزندگی بود . این بود که نگاه و نگریستن ونگران بودن ، پیوند ریشه ای با زندگی داشت . دین، در بهرام یشت و دین یشت ، « چشم دورنگر، وریزنگر» است. ریزرا از دور می بیند . چشمیست که از دور ، یک مو ، لرزش آب یا موجی خرد را می بیند . چشم ، دورنگر، هم به معنای «دورنگر مکانی» وهم به معنای « دورنگر ِ زمانی» است . به عبارت ما ، خرد ، آینده نگراست ، چون نگران آینده است . انسان باخردش ، آینده را مینگرد ، تا زندگی را بدان زمان و بدان مکان ببرد . جان وخرد ، اصل حرکت است ، درنگریستن ، به آینده میرود ، نه اینکه منتظر بنشیند ، تا آینده ، بیاید . خرد ، به آینده مینگرد ، تا آینده بشود ، به آینده برود . تا به آینده برسد .خرد ، با این دور بینی زمانی و مکانیست که « هدف حرکت » مارا مشخص میسازد . چون خرد ، می بیزد . بیختن که همان ویزیدن باشد ، همان واژه است که امروزه « ُگزیدن » شده است . به سخنی دیگر، خرد، الک وغربال وصافیست ( صفا ) . وختن ، ویزاردن ، به شکل « وزیر » در عربی برای ما باقی مانده است . وختن یا ویزیدن (درپهلوی) به معنای پاک کردن + برگزیدن + انتخاب کردن است .« ویژه » که ازهمین ریشه است ، به معنای خالص و خلاصه و پاک و بی عیب و بی آمیزش است . « بیژن» ، درکردی به معنای غربال است . خرد ، می بیزد ، غربال و الک میکند . خرد ، تجربیات انسان را الک وصاف میکند . درکردی به ادبیات ، بیژه میگویند . ادبیات ، روند پاک کردن و الک کردن و صافی کردن ( صفا ) و جدا کردن و توضیح دادن و تفسیر کردنست . «ویزاردن» که « ُگزاردن » باشد ، به معنای جدا کردن ، توضیح دادن + تفسیرکردن + به انجام رسانیدن است . ویزاردشن ، به معنای تصمیم گیری و رستگاریست ویزن ، انتخاب است . ویزوستن ، آزمایش کردنست .« ویزورد » ، اصیل و حقیقی است . « ویزیر- که همان وزیرعربی است » به معنای « داوری یا قضاوت » است . اینها همه خویشکاری خرد است . خرد می بیزد ، خرد جدا میکند ، خرد میآزماید ، خرد ، جدا و پاک میکند.به همین علت ، بهمن، باموی فرقدار پدیدارمیشد .« فرق میان موها» ، شیوه « جداکردن وفرق گذاشتن » در فرهنگ سیمرغی بود، نه « ازهم بریدن وازهم گسستن» . درفرق گذاشتن ، ازهم نمی برّید . دوپدیده را میتوان ، بدون بریدن ازهمدیگر، ازهم بازشناخت . به همین علت به موی فرقدار ( ویزارد ورس ) میگفتند ، چون دوبخش موی را ازهم جدا میکند ( ولی ازهم پاره نمیکند ) . خرد ، صافی دارد ، غربال و الک دارد . اینست که بینش و اندیشه درفرهنگ ایران با « صفا » کار دارد ، نه با بُردن و مکرو حیله و غلبه گری .
ویژگی بنیادی خرد درفرهنگ سیمرغی ،آنست که در همه تن ، جای دارد . همه تن باهم میاندیشند . این رد پا در مینوی خرد بخش 47 پاره 8 باقی مانده است . درآنجا میآید که « خرد ، نخست درمغز انگشت دست مردمان آمیخته میشود و بعد نشستگاه و اقامتگاهش در دل است و سپس جایگاهش درهمه تن است همچو کالبد پای در کفش » . خرد درهمه تن، مانند « پا درکفش » است . تن ، کفشی است و خرد ، پا درآنست . خرد ، اصل هم آهنگی و اندازه و تعادل و جهت یابی و اصل حرکت است ، ازاین رو ، خرد ، پا شمرده میشود . اینکه خرد، از دست ، وارد تن میشود ، به همان داستان زرتشت و « مشت کردن دستان برای نوشیدن » باز میگردد ، و این داستان ، به آن بازمیگرد که « نوک پستان با انگشت کوچک = کلیک » اینهمانی داده میشد . کودک انگشتان خود و نوک پستان را میمکد و این شیر مادر ( اشیر ، اشه ، اخشه )، نخستین مایعیست که انسان از پستان سیمرغ مینوشد . سپس به دل میرود . دل، درفرهنگ ایران ، چون میان انسان شمرده میشد، و نمایندهِ ُکل تن بود ، جایگاه خرد دانسته میشد، و سپس خونی میشد که درکل وجود انسان، پخش میشود . خرد ، با کل وجود انسان کار دارد . انسان با کل تنش ، میاندیشد . اینست که خرد ، عقل انتزاعی و نوری نیست که چون درسراست، اینهمانی با آسمان داده میشود ، بلکه از دست، دروجود انسان وارد میشود ، و نقش بنیادیش ، پا ئیست که برروی زمین راه میرود . دست ، اینهمانی با بال هم دارد . دست ، نام سیمرغ است . ( دست درجام آب ، که هنوزنیز درایران ساخته میشود ، نماد سیمرغ است ) اینست که خرد ، اصل حرکت ، چه درآسمان ، چه در زمین شمرده میشود . افزوده براین ، خرد ، اصل تعادل و جهت یابی برای حرکت است .
خرد ، چون از جان پیدایش یافته ، نگران آزرده شدن زندگی است . آزار ، به معنای شکنجه و اذیت است . این واژه از آزاریتن در پهلوی میآید که از ریشه « زر» برخاسته است . که معنای « خشمگین شدن » و عذاب دادن دارد . از این ریشه واژه عبودیت و تسلیم شدگی (zaranh) ودربندکشدن (zaranumant) وسرکوبگری(zareta)واسلحه(zaracta)وشکنجه گر zarnumana ساخته شده است . پس آزردن مردم ، خواستار تسلیم شدن و عبودیت ازآنها ست ، با اسلحه روبروشدن با آنهاست ، سرکوبگری آنهاست ، دربند کشیدن آنهاست . آزردن ، همه این معانی را در ذهن فرامیخواند . « آزردن » امروزه ، چنین دامنه ای ازمعانی دراذهان ندارد .
نگریدن درجام کیخسرو ، بینش بهاری میآورد
بینشی است که بهارمیکند ، فروردین میکند
« خرد » درفرهنگ ایران ، « می بیند و مینگرد» . خرد ، نگاهبان زندگی و« نگران جان» است . خرد ، «حسّی» است که در هنگام حس کردن ، میاندیشد ، و دلواپس آزرده شدن هر جان است . این پیوند یا اینهمانباشی « حسّ و اندیشه » در فرهنگ ایران ، ویژگی خرد ایرانیست که باید درآن بیشتر ژرف شد . ایرانیان ، در « دیدن و نگاه کردن و نگریستن » ، تنها معنای تنگ و محدود« دیدن» مارا نداشتند ، بلکه معانی بسیار پهناورو ژرف دارند، که برای ما ازسوئی بدیهی ، وازسوی دیگر، ناپیدا شده اند . این معانی را ازکجا آورده اند ، و چرا این معانی را هنوز سایه وار، بدنیال خود میکشند ؟
در ذهن ما امروزه ، خرد، از« حواس » ، پاره و جدا هست ، و چیزی « فراسوی حواس » است . برای ما ، خرد، «حس نمیکند» ، بلکه خرد ، « میاندیشد» . ولی برای ایرانیان ، خرد ، درحس کردن میاندیشد، و اندیشیدن ازحس کردن ، جدا نیست . مفهوم « خردکاربند » یا « گیتی خرد » ازهمین اینهمانی خرد و حس آمده است .چگونه خرد ، از حواس ، پاره و جدا ساخته شده است، و اندامی دانائی ، فراسوی حواس، شده است ؟ « خرد» درفرهنگ ایران ، با « حس بینائی ، که چشم باشد » ، اینهمانی داشته است . « چشم ، نخستین پیدایش جان یا زندگی » ، شمرده میشده است . در گزیده های زاد اسپرم ، رد پای آن بخوبی باقی مانده است در بخش 30 پاره 23 میآید که « جان …. نخست با تخم …درجای ( جا= زهدان) رود ، ماه چهارم با تافتن به کالبد، تن آشکارشود. نخست چشمان ، نگاشته شود و روشنی آتشین آن خود ، به وسیله چشمان پدید آورده شود » . نخستین پیدایش جان یا زندگی، در چشم است . ازآنجا که چشم با خرد ، اینهمانی داشت ، این اندیشه پیدایش یافت که درشاهنامه عبارت یافته است :
« نخست آفرینش ، خرد را شناس »
سپس در الهیات زرتشتی ، این شکل را پیدا کرده است که « بهمن ، نخستین صادره از اهورامزدا ، یا نخستین پیدایش ِ« کمال روشنی » است. باید در نظر داشت که الهیات زرتشتی ، روشنی را «جای» اهورامزدا میدانست ( بندهش ؛ بخش نخست پاره 3 ) . به عبارت دیگر« روشنی ، زهدان اهورامزدا » بود، و اهورا مزدا ، ازروشنی ، پیدایش می یافت . ایرانیان ، هنوز در مقوله « پیدایشی » میاندیشیدند. سپس در احادیث اسلامی ، شکل آنرا به خود گرفته است که عقل ، نخستین چیزی است که الله ، خلق کرده است . درالهیات زرتشتی و در احادیث اسلامی ، بهمن ( خرد به = به منی = منیدن به ) یا عقل ، نخستین پیدایش اهورامزدا ، یا نخستین مخلوق الله است، که هردو « اصل نورند » . درحالیکه درفرهنگ ایران ، چشم = خرد ، نخستین پیدایش زندگی در زهدان تاریک است. اینکه جان، بخودی خود ، سرچشمه بینش است، عبارتی بسیارلطیف وژرف در غزلی ازمولوی یافته است :
جان ، آب لطیف دیده خود را در خویش، دوچشم را گشاده
ازخود ، شیرین ، چنانک شکر وزخویش، بجوش، همچو باده
خلقان ، بنهاده چشم درجان جان، چشم به خویش درنهاده
خود را ، هم خویش ، سجده کرده
بی ساجد و مسجد و سجاده
هم برلب خویش ، بوسه داده
کای « شادی جان » و « جان ِ شاده »
هرچیز ، زهمگر بزاید ای جان ، تو زهیچکس نزاده
اینکه نخستین پیدایش جان(= زندگی)، چشم (= دیده + جهان بین) است ، بیان آنست که گوهرجان، روشنی است، که نهفته است . همیشه نخستین تابش و پیدایش هرچیزی ، گوهر نهفته آن چیز را نمایان میسازد . گوهرهرچیزی را ، از نخستین تابش و پیدایشش ، میشناسند . اینکه زرتشت ، بهمن را نخستین فرزند خود میخواند ، به معنای آن نیست که « نخستین مخلوق او ، به معنای نخستین پیدایش ازنورمطلق است » ، بلکه به معنای آنست که « بهمن ، گوهر ِ نهفتهِ اهورامزداست » ، و این ، همان مفهومی بود که سیمرغیان نیز داشتند . و درست الهیات زرتشتی دردرک این دقیقه ، دچارلغزشی کلی شد ، که موجب اختلاف شدید آنها، با سیمرغیان وخرمدینان شد .
در اوستا به چشم یا دیده ، « دویترا doithra» گفته میشود که از ریشه « دیdi » است . dita به معنای نگاه است .di وdid دیدن است. ولی « دی + دا » معنای بنیادی دیگری نیز داشته است که جدا ناپذیر ازمعنای دیدن بوده است، که جهان بینی« پیدایشی» ایرانیان را بیان میکرده است . ولی الهیات زرتشتی ، درست برضد این پیوند بوده است . « دی + دا » ، معنای زائیدن ومادینگی را هم داشته است ، چون بطورکلی برای آنها ،« پیدایش وزایش – با – روشنی و بینش »، باهم اینهمانی داشتند . آنچه زاده میشد – روشن میشد – و دیده میشد، و انسان، به آن بینش می یافت . ازاین رو، همه واژه های مربوط به دانائی و بینش و فرزانگی ، ریشه دراین پیوند دارند، و با این پیوند است که « نگاه کردن » تنها ، دیده انداختن به چیزی نبود ، بلکه دیده ، نگران جان ، و نگاهدارنده جان و «حافظ جان ازآزار» بود .
اینها درفرهنگ ایران ، ازهم جدا ناپذیر بودند. رد پای پیوند « زائیدن + دیدن + دیوانگی » باهم ،در زبان کردی باقی مانده است . این پیوند را درمتون زرتشتی ، ازبین برده اند . به علت آنکه ، روشنی ، اصل میشود و طبعا از این « روشنی که همه آگاهی و همه دانی » است ، باید همه چیزها با « خواست اهورامزدا » آفریده شود . ازاین رو ، دانش و بینش ، پیدایشی و زایشی ،از جان است ، که با زهدان تاریک انسان ، یابا زهدان تاریک زمین ، در روئیدن ،رابطه دارد . اینست که دراصل ، این دو ، ازهم جدا ناپذیر بوده اند . هنوز درکردی این پیوند ها ، باقی مانده است . « دی » درکردی ، دارای معانی 1- دید چشم 2- تامل و دقت 3- مادر ( که زاینده باشد ) 4- دیو ( که زنخدابود). بخوبی رابطه « دیدن و دقت و تامل، با زادن و زنخدا که دیو باشد، دیده میشود . درکردی « دائینان » ، به معنای « ابداع کردن » و « فروهشتن » است که همان« نهادن کودک در زایمان» ، بر زمین است . یعنی ، تازه آفرینی ، زایش است . همانسان ، « دا » دارای معانی 1- مادر( که زاینده باشد ) و 2- بخشیدن ( زائیدن ، جوانمردی و افشاندن شمرده میشئ ) 3- نو وتازه ( آنچه زاده میشود ، نو و تازه است . تفکریک انسان ویک ملت ، باید خود ، بزاید، تا نو آور بشود . تقلید و واردات افکار، انسان وملت را نو نمیسازد . اینست که چشم یا دیده ، نگاه یا بینش را میزاید . در بندهش، دیده میشود که ماه که چشم آسمان میباشد ، با بُن انسان و جانور، خویشی دارد . در بُن انسان ، آینه هست و در بن جانور ، دین (= بینش زایشی ) اینها تناظر با خورشید و ماه دارند، که یکی در روز، چشم آسمانست، ودیگری درشب. وخورشید ، روشنی است که ازماه ، زائیده میشود . آینه ، واژه ایست که الهیات زرتشتی ، جانشین « دین » میسازد . این آینه ( عین عربی )، همان چشم است، و چشمها ، همه درماه ، گردهم میآیند، و باهم یک چشم میشوند . اینست که درهزوارش ، به ماه ، « بینا » گفته میشود . ازسوئی واژه « خرد »، بنا بر « رایشلت » ، «خره تاو» است . خره ، همان خار و خاره است . خاره ، به معنای ماه شب چهارده (= فرّخ=سیمرغ )، و خار، به معنای زن است . پسوند ِ « تاو » ،هم به معنای تابنده وهم به معنای « زاینده » است . پس خرد، که « خره تاو » باشد ، به معنای « ماه زاینده = ماه تابنده » است . روشنی و بینش را ماه میزاید. و ماه ، نخستین پیدایش ، بهمن ، یا ارکه جهان است . پس چشم آسمان، یا ماه تابنده، خرد یست که روشنی را میزاید، و خورشید ، فرزند ماه، و برابر با ما ه است . ازاین رو ست که ماه و خورشید ، هردو ، سیمرغند . ماه ، خود را درخورشید ، میزاید . این تصویر ، ریشه پیدایش ِ اندیشه های ژرف و مردمی فراوان گردید . خرد ، چشم انسانست که جزوی ازماه وخورشید هست، و همگوهر ماه و خورشید ( سیمرغ ) هست . چشم یا خرد ، که نخستین پیدایش جان و زندگیست ، وسرچشمه « روشنی و بینش هردو » ازخود است ، « نگاهبان جان و زندگی » است . مفهوم « قداست جان » ، بلافاصله در نگاه کردن ، روان میشود . نگاه کردن ، حفظ کردن جان از گزند و آزار است . اینست که « نگاهداری ، نگاهبانی » ، نقش « قداست جان » را به عهده میگیرد، و طبعا « نگران جان » میشود .« نگاهبان= حکومت » ، فقط دیده خشک و خالی به جانها و به گیتی که مجموعه جانهاست نمیافکند ، بلکه حافظ و ناظر و موکل و راصد و پاسبان و پرورنده جانها است . خرد، چشمیست که نگاه میکند تا جان را از بد وگزند ، نگاه دارد .
طلایه بیامد زهردو سپاه که دارد زبد خواه ، لشگر، نگاه
مثلا امروزه ما، معنای « دیده گاه » را بسیاری سطحی ساخته ایم . ولی « دیدبان » شخصی است که برجای بلند نشیند و هرچه از دور بیند ، خبردهد . چرا برای آنکه مردم از خطر تا نرسیده ، پیشاپیش آگاه شوند . ازاین رو به جای نشستن چنین دیده بانی ، « دیده گاه » گفته میشد . نگاه کردن ، نگران خطر برای زندگی بود. در میان حواس ، چشم ، دور را می بیند . ازآنجا که خرد ، چشم جانست ،« هدف حرکت به پیش» را معین میسازد . خرد ، نگران رستگارساختن زندگی ازهر آزاریست ، چون خطرها یا خوشی ها را از دور، با سرعت می بیند . این ویژگی چشم بود که گوهرمفهوم خرد را مشخص میساخت . این ویژگی دوربینی و زود وسریع بینی چشم ، با بستگی ریشه ای که چشم با جان وزندگی داشت ، گوهر خرد را درایران مشخص میساخت .
این سرعت پروازنگاهِ چشم،امتیازویژهای برای حس بینائی ایجادمیکرد. مولوی میگوید :
آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان ، مشعله نظر برم
تاکی ازاین انکاروشک کان خوشی بین و نمک
برچرخ پر چون مردمک بی نردبان بی نردبان
خرد ، چشم جان شمرده شد ، چون خرد ، باید جنبان و متحرک باشد ، اصل حرکت و سرعت باشد . چشم ، حسّی است که جنبش سریعش ، چرخش و گردش حرکتش ، بیتشر ازهمه حواس انسانیست . ازاین رو ، گرانیکاه « خرد »، همین سرعت حرکت و آگاه شدن از دور، ودر نگریستن ، بیدارشدن پیشاپیش از رسیدن خطر یا خوشی است . و ماه ، چشمیست که درتاریکی می بیند .
دین یا بینش زایشی که همان خرد میباشد ، در بهرام یشت و دین یشت ، درست چنین چشمی است .غیر ازاین پیوند این پدیده ها ( زایش + پیدایش + روشنی + بینش ) ، اندیشه های دیگرهم ، با این تصویر خرد= چشم ، گره خورده بوده اند .
خرد ، می بیند یا نگاه میکند و مینگرد . دیدن و نگاه کردن و نگران بودن ، با پدیده های رویش و زایش کار دارد . چنانچه در هزوارش ، واژه « استونتن = ازتونتن » معنای«دیدن» داشته است . ولی « است + استه » ، هم به معنای دانه و هسته است و هم به معنای کفل وسرین است که تهیگاه باشد . به سخنی دیگر، نگاه و دید و نگرش ، همان روند زائیدن و روئیدن است . درواقع، انسان تخمیست که میروید . روئیدن با زادن ،اینهمانی داده میشد . درآغاز، بطور کوتاه، تصویر آنها ، از روند پیدایش اندیشه درانسان ، گفته میشود، تا در بررسی واژه ها و داستانهای جام کیخسرو که خواهد آمد، این سراندیشه ، ریسمانی برای پیوند گفتگوها بماند . هلال ماه ( خار که همان پیشوند خرد است = خره تاو ) آبگاه و زهدان آفریننده آسمانست ، و طبعا هلال ماه ، بنا بر بندهش ، «ابرومند » ، دارای ابراست که سرچشمه افشاندن آبست . پس هلال ماه ، آب فرومیافشاند، وانسان تخمیست که با نوشیدن این آب ، میروید، و نگاه و بینش و نگرش میشود . ماه اورا مست و آبستن میکند ، و بینش را میزاید .
« اهوره مزدا »، درست چنین مجموعه « هلال ماه و ابر= فرّخ » باهم بوده است . اکنون این اندیشه در الهیات زرتشتی ، با اندکی تغییر، روایت شده است ، ولی همه ویژگیهای اندیشه را نگاه داشته است .در زند وهومن یسن « بخش یکم ، دَرِسوم » میآید که « اورمزد ….. خرد هرویسپ آگاه را بسان آب ، بردست زرتشت کرد ، اوگفت که : فرازخور . وزرتشت آنرا فرازخورد ، ازآن خرد هرویسپ آگاه به زرتشت اندرآمیخت . هفت شبانه روز، زرتشت درخرد اورمزد بود . پس زرتشت مردمان و گوسپندان را به هفت کشور زمین بدید …. زرتشت پنداشت که این را به خواب خوشی که اورمزد داد، دیدم … اورمزد به سپیتمان زرتشت گفت که : « به خواب خوشی که اورمزد داد چه دیدی » ؟ .
این آمیختن « خرد همه آگاه » با زرتشت ، روایت زرتشتی ازخرداست ، ودراصل همان « تابش ماه = خرد » به شکل آب ( آب کوئرپ = مایعگونه ) بوده است . تخم انسان، نیاز به آب دارد تا بروید . البته ماه ، آب ، به معنای آبگونه ها ( ازجمله باده یا می یا بگماز ) دارد . اینست که تخم با نوشیدن آب ، مست میشود و به خواب رفتن ، عبارتیست درهمان راستا . زرتشت دستان خود را به شکل مُشت درمیاورد، تا با مشتش آن خرد آبگونه را بنوشد . هنوز هم گفته میشود که یک مشت آب خوردم . البته این « مَشت » و مَشت و مست ، همه یک واژه اند . مُشت درفارسی، به معنای پرو لبریزو بسیارو لبالب است . ازمشت آب خوردن ، چیزی جزهمان نوشیدن آب از نخستین « جام » نیست ، چون« جام» و« مشت »، هردو شکل هلال ماه ، یا پیاله وپیمانه را دارند . درکردی ، « مش کردن » به معنای پرکردن است . و مشتن، هم به معنای مکیدن، و هم به معنای روئیدن است . درواقع هلال ماه ( اهورامزدا ) آبیار، یا میراب یا ساقی است ، و از نوشیدن باده (= خردِ آبگونه ، که شیره وافشره خداست= اشه ) ، انسان میروید ، و روئیدن ، روند شادشدن ومست شدن است و درشادی ، به بینش میرسد (= خردشاد وخندان)، و به سخنی دیر ، پس ازنوشیدن، بهمن با موی گزیم( موی فرقدار= ویزاردورس ) پیدایش می یابد ، که نشان شیوه گزینش و ویژه ساختن و پاک ساختن دراین فرهنگست . این اندیشه ، در سراسر ادبیات ما مانده است . خدا، ساقی هست که خرد خود را به شکل باده صافی ، در جام انسان ( درمشت انسان ) میریزد ، تا ازآن باده صافی و روشن و شفاف و بی غش وبی کدورت ِ خردی که گوهرخداست، بنوشیم، تا « منیدن به = هومن » ازما پدیدارشود . آمیختن ِ خردِ مایع خدا (= اشه ) ، با تخم ِ وجودِ انسان( مردم = مر+تخم ) ، و مکیده شدن ( مشتن= مژیدن) این خردِآبگونهِ خدا ، بینش واندیشه شاد انسان، ازانسان میروید ، و میشکوفد و پیدایش می یابد . پیدایش اندیشه درانسان ، همیشه با شادی سراپای وجود انسان کار دارد ، واین مکیدن و نوشیدن، و روند « از پوست خود برون روئیدن » ، و « ناگنجیدنی بودن در پوست خود » ، همان حالتیست که در ادبیات ایران ، نامهای 1- مستی 2- خرّمی و سرخوشی وشادی و 3- دیوانگی به خود گرفته است . نورو روشنائی و صفای درآب ( باده + شیر+ افشره گیاهان + ) تخم وجود انسان را میافروزد و پدیدارمیسازد . « بینش شاد و حقیقی » ، همان « پیدایش گوهرخود انسان ، یا بهمن و سیمرغ، از بُن انستن » است ، که درفرهنگ ایران ،« راستی» نامیده میشود . اینست که خرد ، برضد « چنگ واژگونه زدن – و – خدعه ومکرو تزویر- و حکمت درادیان ابراهیمی » است . بینش و اندیشه حقیقی ، آنچیزیست که از بُن گوهرخود انسان بروید . اینست که نور باده درجام ، و می صافی درپیاله ، عکس روی یار در پیاله …… نزد حافظ وعطارومولوی،همه بیان این خرد افروزنده سیمرغی= اهورامزدائی هستند، که گوهر زاینده انسان را پدیدارمیسازند . نیکوست که با آگاهی ازاین مقدمات، چند بیت از حافظ ، گواه آورده شود . مستی و دیوانگی وصفا وسرخوشی ، ویژگی گوهری خرد ایرانی بود که با چیرگی مفهوم « عقل اسلامی و یونانی »، فراموش ساخته شده است . خرد ایرانی ، خرد شاد و وشتان ( رقصنده ) و راست ( بی حیله پیله ) وسرکش وسرپیچ بود، که با عقل خشک ومزورو خدعه گر، که مخلوق الله بود ، هیچ اُنسی و خویشی نداشت . این مقوله « خرد و بینش شاد و خندان»،ازیاد هامحو گردید، وفقط « جام ونورباده و مطرب …. » باقی ماند، و از شبکه وتور بهم بافته فرهنگ ایران ، گسسته شد .
ساقی به نور باده ، برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما درپیاله ، عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر زلذّت شرب مدام ما
صوفی بیا که « آینه صافیست ، جام» را
تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ، ز « رندان مست » پرس
کاین حال نیست ، زاهد عالی مقام را
خواندن قرآن وعلم الهی برای تزویرکردنست. از می هست که بینش راست میزاید
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن ، چون دگران ، قرآن را
این « بینش راست از بُن وجود خود یافتن » که با خرد باده صفت کار داشت
ساغرمی برکفم نه تا زبر برکشم این دلق ازرق فام را
گرچه بد نامیست نزد عاقلان ما نمیخواهیم ننگ و نام را
این کشش بسوی دیرمغان وباده ، برای بازگشت به بینش راست است که ازگوهر خود انسان میجوشد
دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
آئینه سکندر، جام می است بنگر
تا برتو عرضه دارد احوال ملک دارا
بیا که وقت شناسان دوکون بفروشند
به یک پیاله می صافی و صحبت صنمی
پیر مغان زتوبه ما گر ملول شد
گوباده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
این خرد مایعگونه(= آب کوئرپ ) خدا ، اصل « صفا و روشنی» است، چون گوهر درون انسان را« میافروزد » و پدیدارمیسازد،و خواه ناخواه ، تزویر زدا ، خدعه زدا ، حکمت زداست . آب ، درفرهنگ سیمرغی مانند تخم، اصل روشنی است، بدین معنا که وجود انسان را که تخمست ، رویا وشکوفا میسازد، و میگستراند و میافزاید . انسان را صاف میسازد ، صفا میدهد و تصفیه میکند . صفا دارای سه گونه برآینداست :
1- نقیض کدر+ روشن + شفاف + بی غش + پاکیزه است
2- خلوص و یکرنگی و اوج صمیمیت و مودت است، ودراین معنی ، اصطلاح عرفانی شده است
3- با طراوت وخرّم و نَزِه و دلکش است که برآیند ، شادی را دارد. « روشنی و بینش» دراین فرهنگ، پیوند با« آمیزش ومهرو همبستگی» دارد . روشنی ، میآمیزد . بینش خرد، مهرمیزاید .
درحالیکه ،« نور و آگاهی یا معرفت » در ادیان نوری ، با برّندگی تیغ و خنجرو شمشیر کاردارد ، چون حق را از باطل، می برّد و« فارق یا فرقان» است . نور،می بُرّد ، وسختدل است . پیوند دراین گونه معرفت، فقط برپایه« افرادبریده ازهم، درقراردادهای ارادی است » .
واژه « صفا » که ویژگی آب و باده است، معرّب واژه « سپا» دراوستاست.این بررسی بسیاری ازنکات فراموش شده درفرهنگ ایران را ازسر، چشمگیر و ملموس میسازد . در فرهنگ یوستی میتوان دید که سپا ، به معنای 1- فروانداختن ، بیرون انداختن + پاک ساختن + چیزبه خارج بردن است . اینها همه، بیان برگزیدن خوب ازناخوب (از آزاردهنده +از گزند رساننده) و دور کردن یکی از دیگریست . معنای دیگر« سپا » را یوستی ، « پا » میداند . پس باید « سپا » ، دراصل ، همان « سه پا = سه پاد = ساپات » باشد . در مینوی خرد ( ترجمه تفضلی ) دیده میشود که خرد ، مانند پائیست که درکفش است .تن ، کفش است، و خرد ، درسراسر تن، مانند پا جامیگیرد ، تا تن را حرکت همآهنگ بدهد . البته پاد ، پاده ، پائیتی ، همان « نی » بوده است . یکی از نامهای سیمرغ در بندهش « خرسه پا » است . اصل سه تا یکتائی این فرهنگ، اصطلاحات گوناگون پیدا میکند : ازجمله 1- سیمرغ سه انگشته 2- خر سه پا( خار که ماه بدر یا ماه شب چهارده است ، دارای سه بخش گوناگونست ، خار،به معنای سنگ خارااست، و سنگ یا سنگم ، درست نام همین بُن« سه تا یکتائی» بود . «اسن خرد » که دراصل ، « اسنگ خرد» بوده است ، به معنای « خردمینوی= خرد ُبنی = خرد بنیادی » بوده است . خاره ، هم به معنای زن است ، و هم به معنای سقف خانه است، وسقف خانه از سه لایه ساخته میشد. کردها ، ساپیته میگویند که همان سه + پاده است ) 3- سه شاخه ( میش سه شاخ = کروشه ). اینست که سقف درکردی سا پیتک ( سقف ) خوانده میشود ، چون سه منزل آخر منازل ماه ، یا سه سپهرفرازآسمان ، یا سه روز پایان هرماهی ، سه خدا بودند که بُن زمان و بُن جهان … را تشکیل میداند، که ازهم جدا ناپذیرند . به همین علت ، نماد 1- اوج مهرو صمیمیت ، و نماد 2- اوج روشنائی ، ونماد3- خرّمی وتازگی و نوشوی وفرشکرد هستند . مثلا درکردی سافا (ف با سه نقطه) که بایدهمان ( سه پا باشد ) دارای معانی نوزاد و نوروئیده + تازجوان و نورسیده است.
در فرهنگ ایران ، خویشکاری « خرد »، برگزیدن بوده است . رد پای آن هم درگزیده ها و هم درشاهنامه باقی مانده است
خرد گرسخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی
نگاه کردن (=بینش) وُگزیدن ، درست برای نگاهداری و نگاهبانی جان از گزند است، که خرد ، نگران و دلواپس آزرده شدن آنست . اینست که واژه « سپاس » هم باید از ریشه همین « سپا » ساخته شده باشد . بویژه که فردوسی ، سپاس را به معنای نگهبان و نگهدار جان ، تعریف میکد
نخست آفرینش، خرد را شناس
نگهبان جانست و آنرا سپاس
سپاس را امروزه ما به معنای دومش، بکار میبریم . معنای اصلی آن ، نگریستن و نگاهداری کردنست . یوستی نیز گواه بردرستی این معناست .سپاسدار و سپاشوتر به معنای نگهبان و کسیست که توجه و مراعات میکند . چنانکه دربیت بعدی میآید
سپاس تو ، گوش است و چشم و زبان
کزینت رسد نیک وبد ، بیگمان
نگاهبان و حافظ تو، گوش و چشم (= خرد) و زبان( گفتار) هستند
وبدی یا نیکی از همین گوش وچشم و زبان بتو میرسد .یا فردوسی دراین شعر، سپاس را به معنای نگاهبان بکاربرده است
زیزدان سپاس و بدویم پناه که فرزند ما شد بدین پایگاه
یا آنکه اسدی طوسی به همین معنا این واژه را بکاربرده
همی گفت هرکس که یزدان، سپاس
که رستی تو از رنج وا ازهراس
ولی سپس این واژه ، معنای به « حمد وشکرِنعمت » بکار برده شده است.جانی که نگاهداشته میشود،شکرِنگاهبان خود را میکند .
مسئله اصلی پژوهش ما، صفای باده و آب است ، که افروزنده روشنی، یا اصل پیدایش بُن یا گوهر انسان میگردد، و نهاد انسان ، روشن و پدیدارمیشود . چنانکه در داستان دستیابی زرتشت به بینش جهانی در زند وهومن یسن دیده شد ، مسئله ، آمیخته شدن « خرد مایع یا آبگونه خدا، که اهورامزدا باشد » با انسان بود، و اهورامزدا ، همان سیمرغست ( خودِ اهورامزدا، گوهرآبکی= اشه دارد ). البته سیمرغ درآسمان ، سه تاست ، سه پا (= صفا= درون نما= اشه واخشه، همین معنا را دارد) است. اهورامزداِی الهیات زرتشتی ، سرچشمه نور است، و نوربه مردمان میتابد ( آموزگار ِآموزه روشن است ) ، درحالیکه اهورامزدای سیمرغیان ، افشاننده آب و باده و اشه( اشیر وجود خود ) است ، تا از تخم وجود انسان ، بینش ، ازگوهر خود انسان ( که دین یا خرد نامیده میشد ) بروید .این « پیدایش گوهر، یا این درون نمائی، که صفا یا اشه خوانده میشد » ، همان « پیدایش بُن است، که سیمرغ = سه پا=صفا» است .
در روایت زرتشتی ، این، یک «خواست اهورامزدا » ست که خرد، از او جدا شود، و برای مدت کوتاهی با زرتشت بیامیزد . اهورامزدا ، خرد آبکی اش را که دراثر آب بودن ، اصل روشنی و بینش است، ازگوهرش جدا میکند ، و چند روزی با زرتشت میآمیزد، و سپس آنرا « پس میگیرد » . البته ، این پس گرفتن ، بکلی با تصویر « آمیختن آب با تخم و روئیدن گیاه » فرق پیدا میکند . ازاینگذشته وقتی خرد اهورامزدا، آبکیست، خود ِ اهورامزدا نیز گوهر آبکی ( اشه ) دارد . درالهیات زرتشتی ، تصویر « آب بودن خرد خدا » و« تخم بودن انسان» ، حکم « تشبیه و تمثیل » پیدا میکند . این درهم برهمی و پریشانی ، سبب میشود که دین زرتشتی ، نمیتواند بطورکامل عیار، دین نوری بشود . ریشه دین زرتشتی درفرهنگ ایران ، اورا از حرکت بدینسو ، باز میدارد .
طبعا « آمیخته شدن گوهرآبکی خدا با تخم ِ انسان » ، انسان را « مست و دیوانه و شاد » میکند. بینش وخرد ، جشن وخنده این آمیزش، یا وصال، یا همپرسی است . این بود که اصطلاح « مستی و دیوانگی و شادی » ، به معنای « رسیدن به بینش حقیقی ، به بینش از بُن = درون نمائی( صفا ) ، به بینش به بُن کیهان و زمان ، شناخت رازهستی » بود ، و معنای متداول شرعی ِ « مستی و دیوانگی » را دراسلام نداشت. کاربرد اصطلاح « شادی » ، که به معنای « وصال درجشن عروسی » بود ، چون بسیار ملموس و محسوس بود ، ترک میشد . ایرانیان کم کم ، معنای اصلی « مستی و دیوانگی » را که همان « خرد شاد، و بینش خندان » بود، که نماد زایش بینش ازخود انسان ، و طبعا بیان اصالت انسان بود ، فراموش کردند . ولی این « مستی و دیوانگی »، که نماد « زایش بینش اصیل ازگوهرخود انسان ، و اصالت انسان » بود ، درادبیات ما به ویژه درعرفان ماند. درون نما بودن آب یا باده ،« صفای » آب یا باده بود. درون نما بودن گوهر« سه تا یکتای انسان» ، صفای انسان بود . اندیشیدن با خرد ، درفرهنگ ایران ، « صفایافتن » ، درون نما شدن بود. وارونه این ، « فکری » که از برای بُردن و برای چیره شدن با هرمکرو خدعه و تزویری است ، با این صفا یا درون نماشدن (=راست بودن) فرق کلی دارد .
ایرانی درخردورزی میخواست « باصفا » شود ، نه با « فکر» . بقول مولوی :
جوئی ز« فکرت » ، داروی علت
فکرست اصل ِ « علت فزائی »
فکرت برون کن ، حیرت فزون کن
نی « مردفکری » ، « مرد صفائی »
فکرت درین ره ، شد ژاژ خائی
مجنون شو ای جان ، عاقل چرائی
درک این پدیده « صفا » که همان پدیده « درون نما بودن » یا « راستی » در فرهنگ ایرانست ، هم بنیاد زندگی وهم بنیاد اندیشیدن با خرد بود . مکرو تزویر و خدعه و « فکرکردن برای بُردن وچیره شدن و ربودن وپرخاشگری » ، همه « کدرشدن جان » بود . اصل عرفان نیز، چنین گونه بینشی بود ( عرف = ارپ = جُو ، رویش جو ) . حکایتی است از مولوی که این نکته را بخوبی روشن میکند . « …درویشی از مولانا سئوال کرد : عارف کی است؟ فرمود که عارف ، کسی است که هیچ کدورتی ، مشرب صاف اورا مکدر نگرداند . العارف لایتغیر. و هرکدورتی بدو رسد ، صافی شود چنانکه گفت :
هرروز فقیران را هم عید و هم آدینه
نی عید ِ کهن گشته ، آدینه ِ دیگینه
درجوی روان ای جان ، خاشاک کجا یابد ؟
درجان و روان ای جان ، چون خانه کند کینه !
« کینه ودشمنی » ، فقط « کدورت جان » شمرده میشود .یکی از اصطلاحات عرفانی ، که امروزه ازهمه سو، غلط معنا میشود ، وغلط ، فهمیده میشود، واژه « فقیر» است . فقیر ، به معنای بی چیزو گدا وتهی از امکانات مالی نیست ، بلکه به معنای « کاریز یا فرهنگ یا قنات آب » بودن است ، که تصویر فرهنگ ایران از انسان بوده است . بینش ، باید از درون تاریک انسان، از سرچشمه وجود خود انسان ، که قنات(= فقیر) است ، بزاید و بجوشد ، و در پیمودن راه درازِ تاریک ِدرون ، از کدورت و گل و لای ، پاک شود . انسان ، چاه به درون خود می َکند (= فقر میکند) تا بسرچشمه آب( اشه = اخشه = درون نما ) برسد . کندن و کاویدن و رفع کدورتها و آشغالهائی که بر روی بُن انسان ریخته شده است، نماد جستجوکردن در بینش اصیل بود . این بود که نوشیدن گیاه ازآب ، مانند نوشیدن باده از انسان ، تخم انسان را ناگنجا درپوستش میکرد، ومیخواست این پوست را ازهم بشکافد و ازپوست خود ، بیرون آید ، تا صفای خود را بیابد ، تا درون نما بشود ( اخشه = اشه ) .
آرزوی چنین بینشی ، آنهارا به خرابات و میکده ها میکشانید . آنها هرچند با ذهن شرعی و اسلامی ، به پدیده مستی و دیوانگی ، مینگریستند ، وآنرا خوارو زشت میشمردند ، ولی هنوز نا آگاهبودانه ، بیاد درک اصالت خود درمستی و دیوانگی میافتادند. مستی و دیوانگی ، درادبیات ما ، چنانچه پنداشته میشود ، گرانیگاه ِ بازگشت به حالات و هیجانان و عواطف نیست ( irrationalism ) بلکه گرانیگاه مستی ودیوانگی ، بینش ژرف جهانی و درک راز نهانی و دور از قال وقیل ومباحث سطحی متداول در مدارس و مکاتب و مذاهب ازبُن وجود خود است، و با « بینش عقلی و شرعی و آموخته از دیگران وپیشینیان» فرق کلی دارد . مستی و دیوانگی ، با پدیده « خرد شاد ، خرد خندان بهمنی » کار داشت ، که سرکوب شده ، و از دیده ها ، انداخته شده بود . چون مفهوم « خرد» با «عقل »، یکی پنداشته میشد ، این بود که پدیده پرارج « خرد شاد ی، که – خرس عقل- را به رقص میآورد » ، فراموش ساخته شده بود . اینکه « خرد مایع خدا ، انسان را درمستی ودیوانگی، شکوفا میسازد، وبه فرازروشنی وینش میرساند»، فراموش ساخته شد. فقط دراشعار مولوی، « جان مایع یا آبکی »،باهرانسانی میآمیزد،فراموش میشودکه خرد، درفرهنگ ایران،نخستین پیدایش جان وزندگی واصل حرکت است .
خرد ، که اینهمانی با چشم داشت، ونخستین پیدایش ِ جان یا زندگی بود ، نگهبان وپاسدارجان ازگزند، وهمچنین پرورنده و پرستارزندگی بود . این بود که نگاه و نگریستن ونگران بودن ، پیوند ریشه ای با زندگی داشت . دین، در بهرام یشت و دین یشت ، « چشم دورنگر، وریزنگر» است. ریزرا از دور می بیند . چشمیست که از دور ، یک مو ، لرزش آب یا موجی خرد را می بیند . چشم ، دورنگر، هم به معنای «دورنگر مکانی» وهم به معنای « دورنگر ِ زمانی» است . به عبارت ما ، خرد ، آینده نگراست ، چون نگران آینده است . انسان باخردش ، آینده را مینگرد ، تا زندگی را بدان زمان و بدان مکان ببرد . جان وخرد ، اصل حرکت است ، درنگریستن ، به آینده میرود ، نه اینکه منتظر بنشیند ، تا آینده ، بیاید . خرد ، به آینده مینگرد ، تا آینده بشود ، به آینده برود . تا به آینده برسد .خرد ، با این دور بینی زمانی و مکانیست که « هدف حرکت » مارا مشخص میسازد . چون خرد ، می بیزد . بیختن که همان ویزیدن باشد ، همان واژه است که امروزه « ُگزیدن » شده است . به سخنی دیگر، خرد، الک وغربال وصافیست ( صفا ) . وختن ، ویزاردن ، به شکل « وزیر » در عربی برای ما باقی مانده است . وختن یا ویزیدن (درپهلوی) به معنای پاک کردن + برگزیدن + انتخاب کردن است .« ویژه » که ازهمین ریشه است ، به معنای خالص و خلاصه و پاک و بی عیب و بی آمیزش است . « بیژن» ، درکردی به معنای غربال است . خرد ، می بیزد ، غربال و الک میکند . خرد ، تجربیات انسان را الک وصاف میکند . درکردی به ادبیات ، بیژه میگویند . ادبیات ، روند پاک کردن و الک کردن و صافی کردن ( صفا ) و جدا کردن و توضیح دادن و تفسیر کردنست . «ویزاردن» که « ُگزاردن » باشد ، به معنای جدا کردن ، توضیح دادن + تفسیرکردن + به انجام رسانیدن است . ویزاردشن ، به معنای تصمیم گیری و رستگاریست ویزن ، انتخاب است . ویزوستن ، آزمایش کردنست .« ویزورد » ، اصیل و حقیقی است . « ویزیر- که همان وزیرعربی است » به معنای « داوری یا قضاوت » است . اینها همه خویشکاری خرد است . خرد می بیزد ، خرد جدا میکند ، خرد میآزماید ، خرد ، جدا و پاک میکند.به همین علت ، بهمن، باموی فرقدار پدیدارمیشد .« فرق میان موها» ، شیوه « جداکردن وفرق گذاشتن » در فرهنگ سیمرغی بود، نه « ازهم بریدن وازهم گسستن» . درفرق گذاشتن ، ازهم نمی برّید . دوپدیده را میتوان ، بدون بریدن ازهمدیگر، ازهم بازشناخت . به همین علت به موی فرقدار ( ویزارد ورس ) میگفتند ، چون دوبخش موی را ازهم جدا میکند ( ولی ازهم پاره نمیکند ) . خرد ، صافی دارد ، غربال و الک دارد . اینست که بینش و اندیشه درفرهنگ ایران با « صفا » کار دارد ، نه با بُردن و مکرو حیله و غلبه گری .
ویژگی بنیادی خرد درفرهنگ سیمرغی ،آنست که در همه تن ، جای دارد . همه تن باهم میاندیشند . این رد پا در مینوی خرد بخش 47 پاره 8 باقی مانده است . درآنجا میآید که « خرد ، نخست درمغز انگشت دست مردمان آمیخته میشود و بعد نشستگاه و اقامتگاهش در دل است و سپس جایگاهش درهمه تن است همچو کالبد پای در کفش » . خرد درهمه تن، مانند « پا درکفش » است . تن ، کفشی است و خرد ، پا درآنست . خرد ، اصل هم آهنگی و اندازه و تعادل و جهت یابی و اصل حرکت است ، ازاین رو ، خرد ، پا شمرده میشود . اینکه خرد، از دست ، وارد تن میشود ، به همان داستان زرتشت و « مشت کردن دستان برای نوشیدن » باز میگردد ، و این داستان ، به آن بازمیگرد که « نوک پستان با انگشت کوچک = کلیک » اینهمانی داده میشد . کودک انگشتان خود و نوک پستان را میمکد و این شیر مادر ( اشیر ، اشه ، اخشه )، نخستین مایعیست که انسان از پستان سیمرغ مینوشد . سپس به دل میرود . دل، درفرهنگ ایران ، چون میان انسان شمرده میشد، و نمایندهِ ُکل تن بود ، جایگاه خرد دانسته میشد، و سپس خونی میشد که درکل وجود انسان، پخش میشود . خرد ، با کل وجود انسان کار دارد . انسان با کل تنش ، میاندیشد . اینست که خرد ، عقل انتزاعی و نوری نیست که چون درسراست، اینهمانی با آسمان داده میشود ، بلکه از دست، دروجود انسان وارد میشود ، و نقش بنیادیش ، پا ئیست که برروی زمین راه میرود . دست ، اینهمانی با بال هم دارد . دست ، نام سیمرغ است . ( دست درجام آب ، که هنوزنیز درایران ساخته میشود ، نماد سیمرغ است ) اینست که خرد ، اصل حرکت ، چه درآسمان ، چه در زمین شمرده میشود . افزوده براین ، خرد ، اصل تعادل و جهت یابی برای حرکت است .
خرد ، چون از جان پیدایش یافته ، نگران آزرده شدن زندگی است . آزار ، به معنای شکنجه و اذیت است . این واژه از آزاریتن در پهلوی میآید که از ریشه « زر» برخاسته است . که معنای « خشمگین شدن » و عذاب دادن دارد . از این ریشه واژه عبودیت و تسلیم شدگی (zaranh) ودربندکشدن (zaranumant) وسرکوبگری(zareta)واسلحه(zaracta)وشکنجه گر zarnumana ساخته شده است . پس آزردن مردم ، خواستار تسلیم شدن و عبودیت ازآنها ست ، با اسلحه روبروشدن با آنهاست ، سرکوبگری آنهاست ، دربند کشیدن آنهاست . آزردن ، همه این معانی را در ذهن فرامیخواند . « آزردن » امروزه ، چنین دامنه ای ازمعانی دراذهان ندارد .
خرد بهمنی(= جام جم )، نگران جانها است
و دردهای هرجانی را ،
در دورها (=چه مکانی وچه زمانی) مینگرد
وانسان را به رهائی دردمند ازدرد، میگمارد
خردبهمنی( جام جم ) ، آینده نگر است
جام کیخسرو یا جام جم که همان « خرد بهمنی انسان » است ، انسان را آینده نگر، و همچنین «نگران آینده »میسازد . زند وهومن یسن ، بهترین گواه براینست ، چون این خرد بهمنی زرتشت است که آینده را مینگرد، ونگران و دلواپس آنست . البته یسن اصلی بهمن ، وجود ندارد ، واین شیوه و برداشت زرتشتیان از « خرد آینده نگر» است ، نه شیوه و برداشت فرهنگ ایران از آینده نگری ، وخرد بهمنی . در داستان جام کیخسرو در شاهنامه و در اشعار حافظ و عطارو مولوی ، ردپاهای فرهنگ ایران ، از جام جم ( خرد بهمنی )، بهتر باقی مانده است. خرد بهمنی انسان ، گیتی بین است . دورها را بسیار نزدیک می بیند. بینش بهمنی ، آزردگی هرجانی را در دورهای زمانی و مکانی می بیند، و میاندیشد که چگونه باید آن را از او دورسازد . ازاین رو با این آینده نگریست که گیتی را در آینده رستگار از درد و آزار میسازد ، نه اینکه به ملکوت و آخرت، برای رستگار ساختن خود از گناه بپردازد .
دراینجا باید اشاره ای کوتاه به تفاوت « خرد » ایرانی از« عقل» وبینش متفاوت این دو ، کرد . جام گیتی نما که خرد بهمنی باشد ، در دوربینی، در آینده نگری ، تنها هدفی که دارد ، رها ساختن مردمان از آزار و گزند و درد است ، نه کسب قدرت و سرفرازی و قیادت برمردمان . این گوهر بینش خرد بهمنی است، و این خرد است که خرد سامانده ، یا خرد حکومتی شمرده میشود . هم در شاهنامه و هم دربهمن نامه ، جام جم و جام کیخسرو، بیانگر چنین خردی هستند . درحالیکه ، « بینش عقل اسلامی و یونانی » ، به همین « جام گیتی نما » معنای ِ دیگری میدهد . عقل ، غایت دیگری ازبینش ِ همه گیتی دارد تا خرد . درعقل ، جهان بینی ، برای سرفرازی و چیرگی بر گیتی است. ناگهان محتوا و غایت و هدف اندیشیدن ، صد وهشتاد درجه، تغییر سومیدهد .
این تغییر سو وهدف ، در چهارچوبه اسلامی در داستانی که درالهی نامه عطار آمده ، بخوبی چشمگیرمیگردد . درالهی نامه ، هریک از پسران شاه از شاه ، چیزی میخواهند . یکی از پسرانش آرزوی داشتن جام گیتی نما را میکند .
چنین جامیم اگر در دست آید سپهرم با بلندی ، پست آید
پدر گفتا که جاهت ، غالب آید دلت آن جام را زان طالب آید
که تا چون واقف آئی ازهمه راز
شوی بر جمله عالم سر افراز
چو خود را با فلک آن جاه بینی
همه خلق زمین درچاه بینی
زعجب جاه خود ، از خود شوی پُر
بمانی جاودانه در تکبر
درست این مفهوم و معنا ، که انسان با واقف شدن به همه رازها ، برهمه جهان، سرفرازی می یابد ، و همه را درست درچاه تیره و تاریک( بیژنی) میخواهد ، درتصویر جام کیخسرو شاهنامه و جام جم بهمن نامه نیست . در تصویر اصلی جام ( خرد بهمنی = خرد ضد خشم یا خردِ ضد قهرو پرخاشگری و تجاوزطلبی که گوهرش ضد قدرتطلبی است ) ، مسئله انسان ، بینش خرد به درد همه جانهاست، که انسان را به یاری فرامیخوانند .
چگونه ِ بهمن ، پسر اسفندیار،
دراوج کین توزی ازسیمرغیان ، با نگرش در
جام کیخسرو در گورابه رستم(=سیمرغ گسترده پر)
ناگهان، به سیمرغیان مهرمیورزد
بینش خرد ، کینه را تبدیل به مهرورز میکند
بهمن ، پسر اسفندیارکه در کین توزی با سیمرغیان ، ازهیچگونه سختدلی و آزارو شکنجه وبیوفائی فروگذارنمیکند ، با نگرش درجام کیخسرو، که دردخمه رستم می یابد، و رستم به کردار پای رنج به او هدیه میدهد ، ناگهان تحولی کلی می یابد ، و کین توزیش ، تبدیل به مهرورزی به سیمرغیان میشود و میکوشد ، بجای بدیها ، نیکوئی کند . این داستان ، یکی ازبزرگترین اندیشه های مردمی ِ فرهنگ ایران را درخود باقی نگاهداشته است که « گوهر خرد بهمنی را در اندیشیدن اجتماعی و اخلاقی و سیاسی برجسته میسازد . این داستان و بینش درجام ( بهمن)، مفهوم اصیل ایران را از« دشمن و دشمنی » روشن میسازد . در داستان ایرج که « نخستین شاه اسطوره ای ایران » است ، این اندیشه ، به عبارت آورده شده است. به عبارت دیگر، نخستین شاه ایران، سیمرغ میباشد و بُن آرمانی حکومت درایرانست . ایرج ، که همان« اِ رِ ز» یا ارتا ( = سیمرغ ) میباشد، و درواقع نماد « آرمان ایرانی ازحکومت و سیاست » است ، درباره برادرانش که خواهان سلب حق او به پادشاهی برایران هستند ، به پدرش میگوید که او بدون سلاح و سپاه، بدیدن آنها خواهد رفت ، تا با مهرو گذشت ازحقم :
دل کینه ورشان ، به دین آورم سزاوارتر زآنکه کین آورم
ایرج ، یا سیمرغ که نخستین پیدایش بهمن است، خویشکاری خود میداند که « کین » آنهارا تحول به « مهر» بدهد . نمیخواهد که پاسخ کین را، با کینه بدهد، و برضد این شعر نظامیست که میگوید
چو کین آوری ، کین ستانی کنم شوی مهربانی ، مهربانی کنم
درست این اندیشه ایرج ، برضد الهیات زرتشتی است که دشمن را اهریمنی میسازد، و تحول پذیری اهریمن را، محال میداند .
طبعا باید همیشه با دشمن جنگید، تا اورا نابود ساخت . امکان تحول دادن ِ دشمن و کافروملحد و مشرک نیست، و باید آنهارا کَشت. دشمنی ، نزد ایرج و نزد خرد بهمنی ، معنای دیگری دارد که در الهیات زرتشتی ، مفهوم ِ دشمنی از تضاد اهورامزدا و اهریمن ، تعریف میگردد . البته این اندیشه، درشاهنامه با عبارت بندیهای دیگر نیز آمده است . ازجمله میآید که :
میان ارببستی به کین آوری به ایران نکردی کسی سروری
یا سعدی همین اندیشه را چنین به عبارت میآورد که
کرم کن ، نه پرخاش و کین آوری
که عالم به زیر نگین آوری
با کین (:ستیزه خواهی وبدخواهی و خشم و تعصب و ناسازگاری و ترساندن و وحشت انگیزی وانذار ) نمیشود حکومتی مداوم برپاکرد . این اندیشه ها ،همه درایده « بهمن که ویژگیش ، ضد خشم بودن است » نهفته است . گوهربهمن ، یا« خردِ ِبه اندیش » ، آنست که ضد خشم وکین ، یعنی ضدانتقام جوئی و ستیزندگی و دشمنی وبد خواهی و قصاص و خونخواهی است . پس بینش درجام ، نه تنها بینش دردها و رسیدن به آنها ورهایش ازآزار است ، بلکه بینش ضد کین خواهی و انتقام اندیشی و ستیزه جوئیست . گوهر بهمن بدین معنی« ضدخشم » است ، که نمیخواهد برضد خشم ، بجنگد . دراینصورت ، گوهرش ، ضدخشم نیست . بلکه جام یا بهمن ، خردیست که میاندیشد چگونه مینواند « کین خواهی » را، تبدیل به « بینش آشتی خواه » بکند . مسئله او اینست که حتا « دل خود را درپیکار، ازکین » بپردازد و تهی سازد . مسئله فرهنگ سیاسی ایران ، چیرگی بر « ستیزنده و پرخاشگر» نیست ، بلکه چیرگی بر « ستیزندگی و پرخاشگری » دربینش ِ اوست . مسئله تغییر دل « ازکین، به دین= بینش آشتی جامی » است . معمولا « کین خواهی که انتقام جوئی » است ، میتواند تبدیل به « کین توزی » شود . کین توزی ، بیماری مزمنیست که کین خواهی به آن میانجامد . کین توزی ressentiment است که همان « ثارالله » باشد . کین توزی ، شیوه انتقام گیری یک ضعیف است، که نمیتواند رویاروی دشمن بایستد وبرآن چیره شود، وطبعا کین خواهیش در درون وضمیرش « می توزد » وروان وضمیرش، به کلی زهر آلود و بیمار میگردد . کینه ، در درونش ، زمانهای دراز، به خود می پیچد . این آمیختگی ِ ضعف و انتقام خواهی ، در درازای زمان ، تبدیل به بیماری مزمن « کین توزی = ثارالله ressentiment » میگردد . بهترین گواه برای پدیده کین توزی ، مذهب شیعه دوازده امامیست که همه امامهایش ، برغم تلاش دائم ، به قدرت خلافت دست نیافتند ، واین کین توزی ، گوهر ِ تصویر قائم ( مهدی) و تئوری حکومتیشان هست، که امروزه شکل « ولایت فقیه » گرفته است ، ودر تئوریهای سیاسیشان پس ازاین حکومت نیز، باقی خواهد ماند. بهمن(=جام جم ) ، خردیست که با شیوه اندیشیدنش ، میتواند این کین توزی را به مهرورزی ، استحاله بدهد . بهمن ، پسر اسفندیار، درست نماد این کین توزی موبدان زرتشتی بود، که درمدت بسیار دراز برغم تلاشهایشان و دستیابی گهگاهشان به قدرت ، نمیتوانستند ، قدرت حکومتی را تصرف کنند . وحکومت ایران، نه تنها درزمان فرزندان گشتاسپ ، بلکه همیشه مرهون فرهنگ سیمرغیان بوده است. آنها وقتی در حکومت ساسانی ، توانستند قدرت حکومتی و سیاسی را تصرف کنند ، همین حالت روانی را داشتند که آخوندهای شیعه در این انقلاب قدرت را توانستند ناگهان بربایند. اندیشیدن بهمنی یا « نگرش درجام جم »، درست داروی درمان این بیماری مزمن کین توزیست، که در عزاداری امام حسین ، بافتِ بنیادی تفکرشیعیان شده است. بهمن ، پسر اسفندیار، پیکریابی این کین توزی جامعه زرتشتیان با سیمرغیان ( خرمدینان … ) بوده است، و بهمن نامه ، کتابیست که بیانگر آرمان سیمرغیان ، برای تحول یابی جامعه و حکومت زرتشتی در دوره ساسانیان بوده است . بهمن زرتشتی ، که نامش درست، نه تنها بی مسما، بلکه ضد مسمایش هست ، از سر، به خرد بنیادیش مراجعه میکند( نه به آموزه های موبدان )، و «بهمن اصیل سیمرغی » میشود ، و دست از انتقامخواهی و کینه توزی میکشد ، که آرزوی دیرین خرّمدینان یا سیمرغیان در ایران بوده است ، ولی هیچگاه درتاریخ روی نداده است .
مسئله بنیادی خرد بهمنی، یا « جام جم = جام خسرو » آنست ، که این خرد، « اصل تغییرو تحول دهنده » یا « اصل گشتن وگردانیدن = washtan,vartan دربندهش» است . بهمن ، چون اصل میان و سنتز است ، درمیان دوچیز، یا دوضد که قرارگرفت ، آن دورا باهم میآمیزد، و آن دورا با هم تخمیر میکند ، پس این نشان میدهد که اصل تحول دهنده و تغییر دهنده و یا « گشتن = َوشتن » است . رد پای معنای « وشتن » باقی مانده است . بینش دراین جام ( نگریستن به بُن بهمنی و سیمرغی خود ) ، هم خود انسان ، وهم اجتماع و جهان را تغییر میدهد ( میان= میدان ) . هیچ دوضدی نیست که بهمن نتواند آنها را تحول بدهد . اینست که دراین فرهنگ ، هیچ دشمنی نیست که نتوان اورا دوست کرد . یا به عبارت دیگر، دشمنی ، امری فطری و نهادی نیست ، بلکه دشمنی ، اندیشه وخبرو تصویر و آموزه ایست که ، عادت مزمن انسان و ملت و طبقه و نژاد و جنس شده است . همین بهمن پسراسفندیار ، برغم کین توزی که به او تلقین شده است ، در اوج کین توختن ، با دیدن جام ، منقلب میشود ، و نه تنها کین خود را سرکوب میکند ، بلکه مهر ورزی ، جانشین کین توزی میشود.
وقتی بجای یاد آوردن ازتصویر و آموزه و سنّت آموخته از پیشینیان ، به بُن بهمنی خود رسید ( دربینش درجام ) ، ناگهان تحول کلی می یابد، و این تحول کلی خود، به تحول کلی اجتماع میکشد . اینکه « کینه = دشمنی ، انتقام گیری » گوهری نیست ، بلکه پیآیند « چسبیدگی یک خبرو آموخته و » با نهاد انسانست ، درغزلی ازمولوی بخوبی بیان شده است :
چون نکنیم یاد او ، هست سزا و داد او
کینه ، چو از« خبر» بود ، بی خبریست ، دفع کین
آنگاه داستانی از عاشقی میآورد که نزد جادوگری ( معزمی ) میرود، تا راهی برای رسیدن به معشوقه اش بیابد . جادوگر به او میگوید که این نامه را ( که حکم تخم دارد ) در زیر خاک کن ، بشرطی که درهنگام دفن کردن آن ، به فکر بوزینه نیفتی
خواست یکی نوشته ای ، عاشقی از معزّمی
گفت : بگیر رقعه را ، زیر زمین بکن دفین
لیک بوقت دفن او ، یاد مکن تو بوزنه
زانک زیاد بوزنه ، دور بمانی از قرین
هرطرفی که رفت او ، تا بنهد دفینه را
صورت بوزنه زدل ، می بنمود از کمین
گفت که : آه اگر تو خود ، بوزنه را نگفتئی
یاد نبُد زبوزنه ، در دل هیچ مستعین
یاد ناخواسته از بوزنه ، سبب دورماندن او از معشوقه میشود . نامه که تخمست ، نباید با اندیشه بوزینه ،قرین شود ، تا دانه ، محصول عشق و وصال را بدهد . ولی این یاد و نقش بوزینه ، چنان به تخم ، چسبیده است که او را رها نمیکند، و ایجاد، فراق و پارگی میکند. اینست که « بی خبری ، و نادانی از این خبر ویاد از بوزینه » هست که راه رسیدن به عشق است. به سخنی دیگر،این تصاویر وآموخته ها و پیشداوریهااجتماعی را باید از دل بیرون کرد، تا دشمنی رفع گردد، و دشمن ، دوست بشود .
درباطن من ، جان من ، ازغیر تو ببرید
محسوس شنیدم من ، آواز بریدن
زخارشهای دل ، گرپاک گردی زدل یابی حلاوتهای والتین
بجوشند از درون دل، عروسان چومردحق شوی، ای مردعنین
زچشمه چشم ، پریان سر برآرند
چو ماه و زُهره و خورشید و پروین
بهمن ، فرزند اسفندیار که بحسب همین خبرها ویادگرفته ها ، پر از اندیشه انتقام و کین توزیست و سیمرغیان را ، ضد جامعه وحکومت زرتشتی میداند، ولی درنهفتش ، بهمن یا خرد به اندیش حقیقی نیز هست که ضدخشم است . دردل دشمن، تخم دوستی و بینش اصیل هست که میتوان پرورد . به عبارت دیگر این بُن انسان ، ازآموخته ها و سنن و یاد گرفته ها ، پوشیده وآلوده شده است ، ولی بریدن ازاین اندیشه ها که بُن را میپوشانند ، سبب میشود که بُن خشک شده ، باز از باده جام ( از تجربیات اصیل که اشه چیزها وانسانهاست ) آبیاری میشود، و بهمن یا خرد خندان ازاو میروید
گرساعتی ببُِــرّی ، زاندیشه ها ، چه باشد ؟
غوطی خوری چو ماهی در بحرما ، چه باشد ؟
الهیات زرتشتی ، دربریدن اهورامزدا از اهریمن، و ایجاد تهیگی میان آنها درتاریخ ، به خطارفت، و رابطه ِ بنیادی اهورامزدا با بهمن را یکسویه فهمید . اینکه زرتشت ، بهمن را نخستین فرزند اهورامزدا میداند ، یکسویه درک و تعبیر شد . درفرهنگ ایران ، نخستین فرزند یا پیدایش ، درست اینهمانی با گوهرآن چیز دارد. آنچه گوهریست ، نخست ، پیدایش می یابد . چون خورشید ، نخستین زاد ماه است ، پس گوهرماه ، خورشید(روشنی) است . چون بهمن، نخستین پیدایش اهورامزدا ( یا سپنتا مینو یا سیمرغ ) است ، پس ، بهمن، گوهر اهورامزدا یا سیمرغست . در درون تاریک ونهفته اهورامزدا ، بهمن است . این سخن ، با تئوری موبدان که اهورامزدا را روشنی مطلق میدانستند ، سازگارنبود . این بود که بهمن ، نخستین صادره از اهورامزدا شد ، و با آنکه اورا محرمترین و نزدیکترین به اهورامزدا میشمردند ، ولی ، به کردار ، میان و گوهر اهورامزدا، نمی پذیرفتند. به علت اینکه دراین صورت ، اهورامزدا به بهمن ، آبستن میشد . به همین علت ، بهمن ، ازاصل میان بودن افتاد، و پارگی میان اهورامزدا و اهریمن ، سراسر امکانات رفع ضدیت را از بین برد ، و « دشمنی» در همه گستره ها ، معنائی بسیار خطرناک پیدا کرد. از دیدگاه الهیات زرتشتی ، تنها امکان میان دوضد ، جنگ است . اهریمن ، دشمن اهورامزداست، و باید با آن، تا پایان زمان جنگید و اهورامزدا ، فقط به غایت این جنگ درسراسر تاریخ ، انسان را میآفریند . ولی از دید سیمرغیان ، چون گوهر بهمن ( بینش ازجام ) ضدخشم است ، پس با خشم و کین ، نمیتواند بجنگد . بقول معروف ، خون را نمیتوان با خون شست و پاک کرد ، چون دراین صورت ، بهمن ، ناهمآهنگ با گوهرش که ضدخشم وضد کین وضد دشمنی ( دُژ= دُش = که پیشوند دشمنی است، به معنای خشم است ) میشود . دشمن = دژ+ من، «درخشم منیدن واندیشیدن» است . بهمن ، برضد خشم، هرگز نمیجنگد و دشمنی با او نمیکند ، بلکه میکوشد خشم و کین را تغییر بدهد . بهمن میکوشد که کین خواهی و ستیزه جوئی و انتقام طلبی و کین توزی را تغییر و تحول بدهد . همین اشتباه را الهیات زرتشتی کرد . اهورامزدائی که ضدخشم است ، نمیتواند با اهریمن بجنگد ، وباید بتواند، اهریمن( زدارکامگی) را تغییر بدهد . ولی تصویر اشتباهی که ازاهریمن و دشمن کشیده بود ، که گوهرش بکلی تغییرناپذیربود ، برضد فرهنگ اصیل ایران ، وبرضد اندیشه زرتشت بود . آنها ، اهریمن را تغییر ناپذیر و « اصل بدی وشرّ » کرده بودند . چنین اهریمنی را باید فقط ازبین برد . بدینسان مفهوم وتصویر دیگری از« دشمن » پیدایش یافت که درفرهنگ اصیل ایران، نبود . درفرهنگ ایران ، این « بینش ازجام یا بینش ازخرد بنیادی خودانسان » ، که مرجعیت نهائی دارد . بهمن زرتشتی ، دررجوع به این خرد بنیادیش هست که تحول درونی می یابد، و سرچشمه مهر را درخود کشف میکند، و دست از « کینه دینی اش و ازتعصب دینی اش » میکشد . این بینش ازجام جم است ، که جانشین همه کتابهای مقدس و شنیده ها و گفته ها میشود . چنین بینشی در بُن هرانسانیست ، و با کشف این چشمه درخود است که میتوان، هم خود و هم اجتماع وهم حکومت را تغییر داد . اگر دقت شود ، دیده میشود که بهمن ، پس از نگرش به این جام ، نه پدیده « اعتراف به قصورو گناهان » را میشناسد ، نه پشیمانی را میشناسد ، و نه توبه میکند . بلکه « کل گذشته » ازوجود او محو و فراموش میشود ، و وجودی نوین میگردد که همه رفتار سیاسی و جکومتی خود را در گیتی بر بنیاد مهر میگذارد ، تا مردمان را ازآزاری که خود موجدش بوده ، رستگارو شاد سازد . همانکسیکه اصل آزار و کین وخشم و ویرانگری دراجتماع بوده است ، با چنین بینشی ، اصل مهر و پرورش و نیکی و آبادی درگیتی میگردد . این جام (= خرد بهمنی ) نزد رستم است، که هنگام زادش، سیمرغ حاضربوده است، و کیخسرو اورا « سیمرع گسترده پر» میخواند . این بدان معناست که خرد بهمنی ، یابینشی که بنیاد مهر و آشتی را میگذارد ، نزد سیمرغیانست ، نه نزد اسفندیارو گشتاسپ که آموزه زرتشت را ابزار تجاوزطلبی و جهاد دینی و پرخاشگری بنام اهورامزدا کرده بودند . ازاینروست که رستم ، به نام همان سیمرغ میگوید :
زمن بود تا بود ، ایران بپای بگفتم ، گواهست یزدان خدای
چو کاوس و کیخسرووکیقباد زمن یافتند آن بزرگی و داد
زکیخسرو ، این تخت وشاهی و گاه
گذرکرد و آمد به لهراسب شاه
زلهراسب آمد به گشتاسپ ، پس
که چون او دلاور ندیدیم کس
زگشتاسپ ، چون زاد اسفندیار
تو دانی که چون بود ایا شهریار
به بیهوده آمد که بندم کند بَـرَد نزدشاه و گزندم کند
فراوان به لابه زبان ورشدم به نزدیک آن گرد سرورشدم
نپذرفت ازمن، چنان لابه ایچ همی کرد رزم مرا دربسیچ
جهاندار دارم بدان در، گواه که بودم من ازکین او بیگناه
چنان شد که دیدی به فرجام کار به دستم تبه گشت آن نامدار
زپند و زاندرزآن نامور همی داشتم مر ترا چون پسر
هنرها و مردیت آموختم به دیدارتو، روی افروختم
نشاندمت برتخت شاهنشهی نهادمت برسر، کلاه بهی
کمربستمت پیش چون بنده وار که بخشی به من خون اسفندیار
چو من زنده بودم به گیتی بجای به دل، کینه جستن نیامدت رای
پس ازمرگ من ، کینه افروختی
پسر( فرامرز) کُشتی و کاخ من سوختی
بجای نکوئی ، کسی بد نکرد تو کردی ایا شاه آزاد مرد …
مرا زیر بالین یکی گوهرست تو بردار، کان مرترادرخورست
زچیزی که داننده آمیخته است زبالای این خانه آویخته است
فرود آروسوی خزانه فرست چو بهمن به بالین او کرد دست
برون کرد ازو جام گیتی نمای کجا داشت کیخسرو پاک رای
به بخشش، فریدون فرخنده پی نمودی همه هفت کشوربه کی…
زبالای خانه فرود آورید پُر از کیمیا بود، چون شنبلید
جهان جو ، چو زان خواسته گشت شاد
تو گفتی « روان و دلش پرگشاد »
پایان
بزودی این سلسله مقالات درباره « سکولاریته درفرهنگ ایران» یا « عروسی انسان با گیتی » در کتابی در360 صفحه چاپ میشود .
http://www.jamali.info/secularity/index.php?page=secularity19_2
January 18, 2009
[20] … سکولاریته ومفهوم « میان » در فرهنگ ایران
Posted by mesh7 under secularism, secularism articlesLeave a Comment
سکولاریته
ومفهوم « میان » در فرهنگ ایران
چرا «آسمان و معنا و ارکه ومیزان وآفرینندگی »،
در « میان ِِ » خودِ انسانست ؟
فرهنگ ایران ،
« مسئله زندگی درگیتی»
را ، جانشین
«مسئله حقیقت»
میکند
اولوّیت « زندگی» بر « حقیقت»
http://www.jamali.info/secularity/index.php?page=secularity18_2
فـشـرده گـفـتـار
مقوله ِ« میان » درفرهنگ ایران ، « گستره آفرینندگی و پیوستگی یا سنتز» است . نقش بنیادی حکومت درفرهنگ ایران، آنست که ، عرصه «میان مذاهب و ادیان و اقوام و احزاب » را بیآفریند ، تا پیروان مذاهب و ادیان گوناگون و همچنین افراد اقوام گوناگون و طرفداران احزاب گوناگون ، بتوانند « باهمدیگر» ، آفریننده شوند ، ودر این « همآفرینی وهمرَوشی و همپرسی » ، وحدت تازه اجتماعی بسازند . این مفهوم ِ« میان » که ویژگی ِفرهنگ ایران است ، پدیده ایست که از« منش ِبهمنی ، یا هخامنی یا اندیمانی یا هومانی ِ» انسان درفرهنگ ایران پیدایش یافته ، و بسیج آن ، مایه پیدایش جامعه سیاسی وفرهنگی بسیاربزرگ خواهدشد . مقصود از ایجاد حکومت بین المذاهب و بین الادیان و بین الاقوام و بین الاحزاب ، ایجاد دامنه یا میدانی است که انسانها درآن گستره ، با هم « همپرسی » کنند . اصطلاح « گفتگو» ، نابساهست . مسئله بنیادی اجتماع ، فقط« گفتگو کردن باهم » نیست ، بلکه « باهم جستجوکردن ِ شیوه های همزیستی است» و این را در فرهنگ ایران ، همپُرسی مینامند. « باهم جُستن شیوه های زندگی پروری ، یا همپُرسی ِ » انسانها ، اصل « اجتماعساز» است . نیاز بدان نیست که دوانسان، به یک حقیقت و آموزه ، ایمان داشته باشند، تا باهم ، یگانه بشوند ، بلکه هنگامی دوانسان ، باهم بجویند و باهم همپرسی کنند ، باهم یگانه میشوند . « همپرسی » ، یعنی « باهم ، شیوه زندگی کردن را بجویند و بپژوهند » . « پُرسیدن » در فرهنگ ایران ، وضع سئوال کردن نیست ، بلکه 1- جستجو و پژوهش کردن و 2- نگران حال همدیگر بودن است . « رفراندم » ، به هیچ روی ، تنها سئوال کردن ازملت نمیباشد ، بلکه درآغاز، شناختن ملت به کردار« مرجع » و « تنها مرجعیت » است . « ر ِ فر re-ferre» به معنای« مراجعه کردن » است ، و همیشه به « مرجع » ، مراجعه میشود. ازاین پس ، به هیچ کتاب مقدسی و شریعتی و هیچ آخوندی و کشیشی و موبدی و … مراجعه نمیشود ، و « آیات» بنام معیار، برای درستی اندیشه های خود، گواه آورده نمیشود . اینست که ترجمه رفراندم به « همه پرسی» یک ترجمه ناقص هست. در« رفراندم» ، سئوالی برای همه ملت ، وضع میشود که معمولا یک الترناتیو ساده و روشن است . مسئله بنیادی ، این نیست ، بلکه مسئله بنیادی رجوع کردن به « همپرسی همیشگی ِ ملت باهم » بنام تنها « مرجعیت » است . « ازهمه ملت یکبار، یک سئوال را پرسیدن » ، تا « همپرسی ِ همیشگی ِ ملت باهم » ، هزاران فرسنگ ازهم فاصله دارند .باهم جستن و باهم آزمودن ملت ، همبستگی تازه و زنده و نیرومند ایجاد میکند ، چنانچه سی تا مرغ ( درمنطق الطیر ِعطار) در جستجوی باهم ، یافتند که «خودشان باهم ، سیمرغند » . « باهم جستن » یا همپرسی ، کثرت را ، تبدیل به « وحدت درهمآهنگی » کرد . مسئله این نیست که « ازهمه ، یک سئوال را یکبار بپرسند » ، و سپس خط روی آزادی پرسش بکشند، بلکه مسئله اینست که « همه ملت، همیشه باهم بجویند و بیازمایند ، تا خود، شیوه زندگی باهم را در درازای ِ زمان ، بیابند ، و دراین ، همپرسی مداوم ، خود ، حکومت ، یا سیمرغ بشوند . همپرسی ملت ، ایجاد حاکمیت ملت ودوام ملت را میکند . « ازهمه پرسیدن » ، باید « بُن همپرسی ملت باهم » بشود . اگر ازهمه ، بگونه ای بپرسند ، که « حاکمیت حقیقی ملت در همپرسی که درتاءسیس قانون پیدایش می یابد » حذف و لغو و مسخ و تحریف گردد ، آن پرسیدن ، « شبهِ پرسش » است ، و برضد پرسش . ایجاد « این میان » ، که عرصه آزاد همپرسی یا دیالوگ ملت ، برای تولید « وحدت سیاسی و اجتماعی » میان مذاهب و ادیان و اقوام و احزابست ، با درک ژرفِ فرهنگ سیاسی ایران، ممکن میگردد .
« میان » درفرهنگ ایران، چیست ؟
« میان » درفرهنگ ایران ، « اصل آمیزنده و آفریننده » است ، و میتوان آن را به « اصل سنتز» برگردانید . درفرهنگ ایران ، هرجانی و انسانی ، میانی دارد ، و « میان » در درون آن جان یا انسان ، «اصل آفریننده و بقای آن جان و انسان»است . اینست که « بُن زمان و بُن جان و بُن کیهان » ، در « میان انسان، که مردم خوانده میشود » هست . به سخنی دیگر، « ُکل درمیان فرد » هست. اینست که درهرفردی ، ُکل ( بُنی که کل را میآفریند ) هست . درهرفردی ، خردِ مینوی یا « آسن خرد = خرد بهمنی » ، « خردسامانده » هست .خردسامانده ، خردیست که قانون و نظم و حکومت میآفریند و جامعه را « میآراید ». این ، همان اندیشه ایست که «سکولاریته» میخواهد بیافریند .
بنا برفرهنگ ایران ،هر دوچیزی ،هر دوفردی ، هر دوجمعی ، هردو اندیشه ای ،هر دو بینشِی ، میانی دارند ، و« میانشان » ، اصل پیوند دهنده و سنتز آن دوچیزودو فرد و دو جمع و دواندیشه ودو بینش هست . هرجا ، دوچیز، دوجان ، دوجمع ، دو اندیشه است ، یک اصل سنتز میان آنها نیزهست ، چون درفرهنگ ایران ، جهان و زندگی ، به هم پیوسته است ، نه دوجهان پاره ازهم هستند ، نه خدا و آفریدگان، پاره ازهم هستند . انحراف از این اندیشه، در الهیات زرتشتی ، در رابطه میان اهورامزدا و اهریمن ، چشمگیر میگردد ، چون میان آن ،« تهیگی » است ، به عبارت دیگر ، « میان » ، میان آنها به معنای فرهنگ ایران نیست ! اهورامزدا در روشنی و فرازپایه ( ترانسندس = بَرینی ) هست ، و اهریمن درتاریکی و در ژرف پایگیست ، وآن دو ،ازهم بریده وگسسته اند . دربُندهش گفته میشود که آنها ، « کرانمندند » . ما امروزه ، « کرانه » را ، به معنای ساحل دریا و مرز بکار میبریم . ولی در کردی ، معنای اصلی آن که « گسستن » است ، باقی مانده است . بدین علت گفته میشود که میان اهورامزدا و اهریمن ، « تهیگی » یعنی « خلاء » است . آنها به گونه ای ازهم گسسته وبریده اند که ،« هیچگونه امکان آمیزش باهم را ندارند » . اهورامزدا ، هیچگاه با اهریمن نمیآمیزد، و نمیتواند بیامیزد . و تباهی اهریمن درآنست که « میخواهد و میکوشد که بیامیزد » ، واهورامزدا ، اورا با تمام نیرو ، از« آمیختن » با خود باز میدارد . البته درفرهنگ سیمرغی ، وارونه الهیات زرتشتی ، « اهریمن و سپنتامینو » باهم میآمیختند ، تا گردونه آفرینش را باهم بکشند . اهریمن ، درفرهنگ ایران ، معنای « اصل بدی و تباهی وزدارکامگی » را نداشت که در الهیات زرتشتی ، پیدا کرد . بدون آمیزش اهریمن ( انگره مینو ) و سپنتا مینو ، آفرینشی نبود . گردونه آفرینندگی را انگره مینو و سپنتا مینو میکشیدند ، و یک یوغ ( یوگا = وصال = آمیزش= ُجفت=سیم =سنگ ) این دو را به هم و به گردونه آفرینش ، پیوند میداد . ازاینرو ، سه اصل1- انگره مینو و2- سپنتا مینو با 3-وهومینو بودند ، و وهومینو ، اصل میان و « اصل سنتزآن دونیرو» بود . جهان آفرینش وجان ، سنتز دواصل انگره مینو و سپنتا مینوبودند ، وطبعا درمیان هرآفریده ای که محصول این سنتزبود ، آن« وهومینو=بهمن» درکار بود . کاربرد واژه « میان» ، میان اهورامزدا و اهریمن، بکلی غلط است. چون « میان » ، همانسان که درکردی ، به معنای « مایه » بکار برده میشود ، ویژگی ِ گوهری ِ « تخمیرکردن دوچیزرا باهم » دارد، بگونه که « مایه » درآنها ناپیدا گردد، و ازآن دو ، فقط یک چیز تحول یافته، بجای ماند .
« میان دوچیز» ، آن دوچیز را باهم تخمیر میکند، و باهم میآمیزد ، و ازآن دو ، یک چیز تازه میسازد . اینست که فرهنگ ایران در دوره سیمرغی اش ، سه تا یکتائی (trinity) بود که سه خوانی و سه قرقفی نامیده میشد ، نه دوتائی ( ثنویت dualism ) و دومینوئی . « سه تا یکتائی » ، بیان « جهان واحدی بود که ، هیچگونه بریدگی درآن نبود . به جام جم ازاین رو « سه گانه » گفته میشد ( لغت نامه ) . ازاین رو ، فقط « یک جهان » وجود داشت ، چون میان هردوچیزی ، یک اصل پیوند دهنده یافت میشد که ازآن دو ، یک میساخت . این اندیشه ، بیان آن بود که دوجهان ، وجودندارد ، و خدا و گیتی ، همگوهرند و این خداست که گیتی میشود . با آمدن الهیات زرتشتی، ثنویت( دوتاگری + دوگانگی ) ، پیدایش یافت . «ثنویت » ، بیان « حالت پیکارو نبرد همیشگی میان دواصل » بود . با الهیات زرتشتی ، دنیا(= گیتی) جایگاه جنگ ونبرد، وطبعا جایگاه درد و عذاب بود، و مردمان ، به کردار سربازان و ارتشیان اهورامزدا آفریده شده بودند وغایت وجودیشان، جنگیدن بود. آنها برای جنگیدن ، آفریده شده بودند . این اندیشه ، تخم همان اندیشه « جهاد مقدس » بود ، که به اسلام ، به ارث رسید . سه تا یکتائی ، بیان « اصل عشق وجشن » بود ، چون اصل میان ، آن دوچیز را باهم میآمیخت ، وازآن دو ، یک چیز میساخت . « میان» ، نه « میانگین آن دوچیز» بود ، نه « اصل انتقال دهنده ازیکی به دیگری= اصل فرستاده و رسول » بود ، بلکه « اصل سنتز و آمیزش هر دوچیزی بود » .
در الهیات زرتشتی دیده میشود که اهریمن و اهورامزدا ، به هیچ روی ، نیروی آمیزندگی باهم ندارند ، فقط در دنیا(=گیتی) ، در زمان کرانمند ( درنگ َخوادای ) با هم « قاتی و مخلوط ودرهم وبرهم» میشوند ، ولی « باهم نمیآمیزند » ، بلکه در زمان کرانمند ، یعنی درتاریخ و زمان گذر، همیشه باهم گلاویزودرستیزو درنبردند .« ثنویت » ، جهان نبرد و پیکار و کشمکش است . دراسلام هم ، ثنویت به شکل دیگرهست، وعرفان درست برضد این « ثنویت اسلامی» میجنگید و « توحید » را همان « همگوهری جهان وخدا باهم میدانست » . دراسلام، الله ، گوهری جدا گانه ، از دنیا و مخلوقات دارد ، و درست این ثنویت ، ایجاب « رابطه حاکمیت الله ، و تابعیت مخلوقات و انسان از الله » را میکند، و عدم تابعیت ، ایجاد « دارالحرب و دارالسلام ، و ُامّت کفرو امت ایمان» را میکند ، که واقعیت یابی اندیشه ثنویت دردنیا است. اینهم نوع دیگر « ثنویت» است که « تصویر توحید الله » آنرا میپوشاند و تاریک میسازد . آفریدگان اهورامزدا و آفریدگان اهریمن ، باهم درگیتی( دنیا) گمیخته و قاتی هستند، و لی باهم آمیختنی نیستند ، و بجای آمیختن ، باهم درجنگند . دراوج قاتی شدگی باهم ، نیروی آمیختن با هم ، و نیروی تحول به همدیگرراندارند . به عبارت فرهنگ ایران، « بی میان هستند » .
ما این سراندیشه های ایرانی را فقط یک نکته یا Apercu میگیریم که مارا در لحظه ای کوتاه ، قلقلک فکری میدهد ، یا ناخنکی به روان ما میزند ، و یا لحظه ای به ما حالی میبخشد که دریک چشم به هم زدن ، ناپدید میشود . وارونه چنین برخوردی با این سراندیشه ها ، این سراندیشه ها ، پُلی هستند به گستره ای پهناور ازمعنا که نیازبه تمام کردن دارند، تا آن گستره ، گشوده گردد . این سراندیشه ها ، بزرها و تخم های کاشته نشده ای هستند که درانبار فرهنگ ما، به امید کشاورزی نوین نشسته اند که آنهارا بکارد .
آنچه درمیان است باید میدانی شود
شگفت ما، با خود واژهِ « میان » ، آغازمیشود ، چون ما میانگاریم که « آنچه درمیان ماست » ، یا « درمیان هرجانی » هست ، چیزیست ناپیدا و گُم و مجهول، که دسترسی ناپذیر است ، ولی واژه « میان»، گواهی از وارونه اش میدهد، چون واژه « میان » ، همان واژه « میدان » است . واژه پهلوی میان miyaan از کلمه اوستائی مَی دیانه maidhyane است که همان « میدان » باشد . تجربه« میان» با « میدان» اینهمانی داشته است . درمیان ، یک نقطه است . چگونه میشود که این نقطه تنگ و ناچیز ، برابر با میدان نهاده میشود ، که عرصه و پهنه و فسحت و فراخی است ؟ این تجربه بسیارژرف و دیالکتیکی ازکجا میآید ؟ بُن انسان ، درمیان انسانست و این بُن ، میدانی میشود و انسان میشود . خدا ، بُنی است ، که میان بخشهای گیتی قرار دارد، و میگسترد و فراخ و پهن میشود و بخشی ازگیتی میشود .
میدان ، تنها میدان درشهر نیست، بلکه محیطیست که سرش باز است و پوشیده نیست ، بلکه درسیستانی ، به بیرون ازشهرو آبادی وده نیز ، میدان ( میدو ) میگویند . افزوده براین میدان ، معنای « فرصت و امکان » هم را دارد . مثلیست که میگویند : به فلانی ، میدان دادند. یا سعدی درمیدان ، فرصت بازی در سخنگوئی میخواهد
فرصت میدان فصاحت بیار تا بزند مرد سخنگوی، گوی
یک شنونده خوب و بافهم ، چنین میدانی به متفکر میدهد، و درست ، یک جامعه متعصب وتنگ نظرو خشک اندیش و زاهد ، میدان اندیشیدن را ازهر متفکرو شاعری میگیرد . آنگاه ملامت میکنند که چرا ، فیلسوفی درجامعه ما پیدایش نمی یابد . چون مجال وفرصت برای کار انداختن فکرخود، و میدانی باز وگشوده برای « چوگان بازی فکری » نیست . در افغانی ، « میدانی » به معنای « ظاهرشدن و آشکارشدن » است . درواقع « آنچه درمیان» است ، میخواهد« میدانی » شود ، و در تنگنای درون نماند . هراندیشه ای که درمیان انسان ، میجوشد ، میخواهد میدانی شود ، گفتاروکردارگردد . یک اندیشه به ، درمیان نمی ماند ، بلکه درمیدان ، خود را واقعیت می بخشد . ویژگی « میان بودن » ، همین « ناگنجیدنی بودن و فراسوی خود رفتن » است . نه تنها معنای ِ« میدان » ، به اینجاها محدود میشود ، بلکه کره زمین را « میدان خاک » میخوانند . ازآنهم فراترمیروند ، و آسمان را « میدان اخضر» میخوانند . و یقین دارند که « آرزو ، میدانی بسیار فراخ دارد » و انسان ، موجودی « آرزومند » است . درست آرزو، میدانی فراخ برای واقعیت یابی خود میخواهد . با آرزوهاست که تغییردادن ِ اجتماع آغازمیشود ، ولو هزارسال هم آن آرزو، عیب شمرده شود و سرکوبی گردد . این آرزو، روزی ، تبدیل به « آرمان « و بالاخره تبدیل به « خواست » میگردد . پس درخود واژه « میان = میدان » ، روابط متقابله و تنگاتنگ میان درون ناپیدای انسان و میدان ِ جهان را مینماید ، و مینماید که آنچه درمیان هست ، میتواند میدان پیداکند و آنچه درجهان هست ، میتواند ، به میان ناپیدای انسان ، راه یابد . هردو ، « مستقیما » در تعامل باهم هستند ، و به هم پیوند نزدیک دارند ، بگونه ای که میدان جهان و اجتماع ، میان انسان میشود ، و میان انسان ، میدان جهانی میشود . این واژه « میان »، بیان تجربه ژرفی درفرهنگ ایرانست ، که بدون شناختن آن ، نمیتوان گستره فرهنگ ایران را دریافت .
وقتی ، جهان بینی سه تا یکتائی ، بر روان ایرانیها چیره بود ، همین اصل میان ، همین « بهمن یا هومان » ، ارکه اجتماع ، یعنی نیروی ساماندهنده اجتماع و حکومت و دادگری بود . میان ، میدان میشد . ولی با چیرگی اسلام ، « راه گسترش میان انسان به صحنه و میدان اجتماع بسته شد » ، و درعرفان، جنبش ِسوی وارونه ازمیدان و جهان ، به میان انسان را پیدا کرد ، ولی این اصل فرهنگی میان = میدان ، استوار باقی ماند . عطار میگوید :
همه عالم پُرست ازمن ، ولی من در میان ، تنها
مگر گنج همه عالم ، نهان با خویشتن دارم
دل من ، نشان کویت ، زجهان بجُست عمری
که خبر نبود دل را ، که تو درمیان جانی
ما امروزه درست نیاز به همین تجربه « میان » داریم که حرکت دیالکتیک نخستین را ، ازسر باز بگیرد . اصل « میدانشوی ِ میان ، و میانشوی میدان » درتمامیت خود، بسیج گردد . فرد، ازمیانش ، به میدان اجتماع و سیاست و حکومت و دین و هنر و اندیشه آید ، و اجتماع و حکومت ، میدان آزادی وفرصت جولان ِ افراد گردد . ما نیاز به حکومتی بین المذاهب ، حکومتی بین الادیان ، حکومتی بین الاقوام ، حکومتی بین الاحزاب داریم . آنچه در « بین » میگوئیم ، همان « میان » است . ما درایران ، مذاهب گوناگون اسلامی داریم ( غیر از شیعه که چند سده است با زوروقهرِترکان صفوی ، درایران قیادت وهژمونی دارد ، و با این هژمونی ، هیچگاه به دموکراسی و آزادی و جامعه باز و حقوق بشر نخواهیم رسید + ُ سنـّی که یک سوّم جمعیت ایران را فرامیگیرد ، که از دید فقه شیعه، جزو کفار قرارمیگیرند . والبته هردو، ادعای داشتن انحصارحقیقت اسلام را میکنند ) و این مذاهب ، ازآنجا که همه ، استوار بر«داشتن حقیقت انحصاری مطلق» هستند ، به اصطلاح زرتشتی میان آنها ، تهیگی یا خلاء پل نازدنی است . همانسان میان ادیان و اقوام و احزاب سیاسی، این تهیگی و کرانمندی یا گسستگی هست . دوحقیقت منحصر به فرد را ، هرگز نمیتوان باهم آشتی داد . پس نیاز فوق العاده به این عنصر نیرومند فرهنگ ایران داریم . حقیقت منحصر به فرد ، هیچگاه با حقیقت منحصر به فرد دیگری ، « میان » ندارد ، بلکه یکی ، اهورامزدائیست و دیگری ، اهریمنی است . « میان» ، درفرهنگ ایران ، با مقوله «جان یا زندگی » کار دارد . مسئله جان ، باید میان همه ادیان و احزاب و اقوام و مکاتب فلسفی و مسلکهای سیاسی قرارگیرد و گرانیگاه اجتماع و سیاست و حکومت گردد . بهمن ، که « خرد سامانده ضد خشم است » ، اصل میان جان است . واین بهمن که همان « هخامن » باشد ، و بیان اولویت جان برحقیقت است ، چون اصل « ضدخشم ، یعنی ضد قهروخشونت و پرخاشگری است » ، درفرهنگ ایران ، بنیاد حکومت و آشتی اجتماعی بوده است .
میان « حقایق» ، که همه ادعای انحصاریت میکنند، جنگ آشتی ناپذیر، روندِهمیشگیست . تنها ، یک حقیقت منحصربه فرد دراجتماع نیست ، بلکه یک مشت حقایق منحصربه فرد ، درهراجتماعی هستند . « فهمیدن هر اندیشه ای » ، بازتاب آن اندیشه درآئینه خرد انسانی نیست. خرد ، آئینه نیست که فقط یک اندیشه را همانطورکه هست، درخود بازتابد .اگرچنین بود، همه مردمان ، تکراریکنواخت یک اندیشه بودند . ولی خرد ، اندیشه را موقعی « میفهمد که آن را تغییر بدهد » . پس در فهمیدن یک حقیقت منحصربفرد ، اندیشه ای دیگرپدید میآید که هرچند با آن متفاوتست ، ولی همان ادعای انحصاریت را دارد . انسان، درفهمیدن ، تاءویل میکند . دریک اجتماع آزاد، از یک حقیقت منحصر به فرد ، به اندازه جمعیت ملت ، حقایق منحصر بفرد هستند ، که همه با همدیگر میستیزند ، و درپی آزردن وکشتن همدیگر هستند . اینست که دست بدست شدن یک حقیقت منحصر به فرد ، سبب پیدایش جنگ و خونریزی میشود ، چون میان حقایق منحصر به فرد ، خلاء و تهیگاهیست که راه پل زدن به همدیگر، موجود نیست . این حقایق درادعایشان که منحصر بفردند فقط به جنگ ناتمام شدنی میانجامند، واز آزردن همدیگر وکشتن یکدیگرو غلبه کردن برهمدیگر، لذت میبرند . اینست که همه این حقایق ، نیازمبرم ، به « مقدس شمردن جان و زندگی » دارند . این جنگها ، معمولا دراجتماعات بدینسان به « آتش بس » کشیده شده است که یکی ازآنها ، برسایرین ، هژمونی یا قیادت یافته است . این وضع ، « آشتی اجتماعی وسیاسی » نیست . این وضع ، بردباری عقاید و افکار نیست . « بردباری »، جائیست که از اندیشه های همدیگر، آبستن شوند ، و باربگیرند ، و آن باررا ببرند . درچنین اجتماعی یک مشت دشمنان زیر قیادت و هژمونی یک حقیقت منحصر به فرد ( درایران : مذهب شیعه اثنی عشری است ) درانتظار فرصت ، برای سرنگونی این قیادت نشسته اند ، یا درصددند که نخستین فرصت را بیابند ، تا خود را این حکومت ، آزاد و رها سازند ، و ما امروزه آنرا به غلط « تجزیه طلبی » مینامیم . آنها تجزیه طلب نیستند، بلکه برای آزادی خود ، راهی جز« بریده شدن » ازاین حکومت و قیادت ندارند . درایران ، اکنون همه این بخشهای حاشیه ای گرداگرد مرکز، خواهان رهائی ازبخش شیعه هستند، که برهمه آنها هژمونی دارد . این قیادت تشیع ، بیان دوام تنش سیاسی درجامعه ایران هست . «حقیقت انحصارطلب » ، که گوهر همه ادیان نوری و مذاهب آنها هست ، نمیتواند به « آشتی اجتماعی و وحدت سیاسی اجتماع » بکشد . ویژگی « حقیقت انحصارطلب» ، ایجاد تهیگی یا خلاءیست که امکان هرگونه آمیزش و آشتی اجتماعی و سیاسی را نابود میسازد . تعهد به « اندیشیدن به زندگی و جان » ، باید گرانیگاه همه مردمان گردد ، تا از این نیروی گسلنده حقیقت بکاهند . مهرورزیدن به زندگی درهمه مردمان ، باید بر بستگی ایمانی ( ایمان به حقیقت واحد ) ، اولوّیت بیابد ، وجستجوی جان و زندگی، جانشین ایمان به « حقیقت » گردد .
درست فرهنگ ایران ، دراجتماع و سیاست ( جهان آرائی ، کشورآرائی) ، اندیشیدن به« مسئله زندگی ، و با هم زندگی کردن » را، جانشین « مسئله حقیقت » میکند . مسئله « میانی » اجتماع و سیاست و حکومت و اقتصاد ، زندگی یا جان است ، نه « حقیقت ». « میان » در فرهنگ ایران ، بهمن یا هومان است که « بُن یا اصل جان ویا زندگی » است . بهمن یا هومن یا « هخامن» ، خردیست که در درون هرانسانی هست ، وگوهرش برضد قهرو پرخاشگری و زدارکامگی است ، وکارِ خرد درفرهنگ ایران ، همانسان که فردوسی میگوید که « خرد، چشم جانست چون بنگری » ، نگهبانی و پرورش جان وزندگی درهمه انسانها است . خرد اندیشنده به سامان دادن اجتماع در میان هرفردی ، بُن وفطرت اوست ، و این خرد است که جانشین حقیقت ثابت منحصرفرد میگردد ، که ایمان به آن ، میبایستی نظم جامعه را تضمین کند. این واژه «میان » ، دراصل « میدی یانهmaidhyaane»است،که مرکب از دو بخش yaane + maidh میباشد . پیشوند « مَید » ، همان « مید mid» انگلیسی و میته Mitte آلمانی است . و پسوند « یانه » ، یکی از ژرفترین اصطلاحات فرهنگ ایرانست که هم زرتشت بکار میبرد، و هم درعرفان مانده است، و هم پسوند واژه « ایران = ایریانه » است. در اصل ، هم به معنای « خانه ومنزل » ، وهم به معنای « پیوستگی » است . یان ، جای پیوندیابی گوناگونیها و اضداد است . درواقع « یان » ، اصل مهرو آمیزش است . اینست که درکردی 1- جای آسودن همگی 2- کلوپ 3- مشتاق دیدار، و یانه ، خانه و باشگاه و وسط انبوه جمعیت است . پس« میان » که « مید یانه » باشد ، به معنای میانیست که جایگاه پیوند دهی و با هم آمیزی و باهم آفرینی است . ازاین رو هست که نام چهارگاهنباراز شش گاهنبار، « میان » خوانده میشود .
Maidhyoi zaremaya+ maidhyoi shema + maidhyairiya + hamspass maedya
گاهنبارها ، شش تخمدان یا تخم ( آذر) بودند که شش بخش از گیتی ازآن پیدایش می یافتند . اصلهای پیدایش ابرو آب و زمین و گیاه و جانور و مردم ( انسان ) بودند . اینها شش جشن مهم ایران بودند ، و هرگاهنباری ، باشگاه و« یان» آمیزش « پنج روز یا پنج خدا » بود، و ازمهر این پنج خدا باهم ، بخشهای گیتی ، پیدایش می یافت . این گاهنبارها، همه در« میان » دوبخش آفرینش بودند. الهیات زرتشتی ، این جشن هارا نگاه داشتند ، ولی گفتند که پس از« گذر این پنج روز » ، اهورامزدا ، با « خواستش » ، آب یا زمین یا گیاه یا جانور یا انسان را میآفریند . بدینسان ، معنای اصلی « میان » را ازبین میبرد . « خواست اهورامزدا » ، پس از روزپنجم ناگهان پدیدارمیشد ، و آب یا زمین یا جانور یا انسان را میآفرید . درواقع ، از آن زهدان ( آذر= گاهنبار) یا تخم که نماد عشق خدایان به همدیگر بود ( چون معنای دیگر- مید – همان مت درمیترا ، یا میت meet انگلیسی است که به معنای آمیختن است ، و ازاین عشق دیگر ، آب یا زمین یا جانور یا انسان ، پیدایش نمی یافت ، نمیروئید ، نمیتراوید . « خواست اهورامزدا که ازروشنی برخاسته بود ، می گسست و می برید » . درحالیکه فرهنگ ایران ، درگاهنبارها ، « اصل میان » میدید . اصل عشق و آمیزش و پیوند یابی میدید . عشق ، اصل پیدایش بود ، نه خواست برخاسته از روشنی . پنج خدا ، تخمی بودن که میوه ِ درخت پیشین برآمده بودند ، و ازآن ، بخش دیگر هستی ، میروئید . این «میانها» ، هم آفریننده بودند ، هم پیوند دهنده دوبخش ازگیتی به هم بودند . میان ، ایجاد دوام و امتدادو جاودانگی میکرد. تصویر « میان » ، مفهوم بسیارگسترده ای بود . همان قدر که با درون وضمیر انسان کارداشت ، همانقدر نیز یک اصل اجتماعی و سیاسی و دینی بود . همانسان که این اصل آفریننده و سنتزکننده بایست در میان انسان، درکارباشد ، تا هستی وجان انسان دوام یابد ، همانسان باید این اصل آفریننده و سنتزکننده ، درمیان افراد و ودرمیان اقوام و ملل و عقاید باید باشد ، تا همبستگی آنها دوام بیاورد و آشتی میان آنها پیدایش یابد. به همین علت ، هومان یا بهمن ، اصل حکومتگری بود . این بهمن که خرد سامانده ، « میان خرد ها» است ، نیروئیست که خردهای انسانهارا درسنتز، آفریننده میکنند . خرد ها را، درهمکاری باهم ، آفریننده میسازد . دوخرد ، هنگامی که باهم آفریننده شدند ، میتوانند یک اجتماع و حکومت و اقتصاد وفرهنگ را بیافرینند . «بهمن» فقط به این بس نمیکند ، که دونفر، عقاید و افکار همدیگر را تحمل کنند و باهم مدارا باشند ، بلکه درپی آنست که دونفر در « هماندیشی باهم »، عقاید و افکار و ارزشهائی مشترک بسازند . موازی باهم ، درکنارهم ولی بریده ازهم ، زندگی نکنند که هرکسی ابدالدهر درهمان عقیده و فکر خودش، ایستا بماند ، بلکه هنر ِ « همزیستی درهماندیشی وهمروشی » را فرابگیرند ، تا باهم ، اندیشه های نو بیافرینند . به همین علت ، آنها ایران را در بخش «خونیروس گیتی » میدانستند که « میان گیتی » است . این بدان معنا نبود که مرکز قدرت جهانست . بلکه بدان معنا بود که فرهنگ و حکومت ایران ، باید نقش ِ مهر، « نقش سنتزمیان ملتها و اقوام وادیان » را بازی کند . همه را درهمکاری باهم ، آفریننده کند . نه آنکه یکی ، قیادت یا هژمونی بردیگری بیابد . آنچه درتاریخ ایران رویداده ، با آنچه فرهنگ مردم ایران بوده است ، تفاوت دارد . حتا درشاهنامه ، رد پای این اندیشه باقی مانده که شاه ، نقش پیوند دهنده میان اقوام و ایلات و طبقات را دارد ، و نماد قیادت یک قوم و قبیله و مذهب و دین ،براقوام و قبایل و مذاهب و ادیان دیگرنیست . این فرهنگ ، در حالت انتقاد و اعتراض وطغیان اقوام و قبایل و مذاهب و ادیان ، در حینیکه حکومت ازاین رفتاردورمیشد ، نمودار میگردید . این اندیشه « ایران ، قلب جهان » است ، که نظامی آنرا سروده ، برداشت ازهمان داستان « ایرج » درشاهنامه است ، که نخستین شاه اسطوره ای ایرانست . شاه ایران باید نقش مهر میان ملل جهان را بازی کند .
اساسا فرهنگ ایران ، خرد بنیادی هرانسانی را که « آسن خرد » باشد ، چنین خردی میدانست . «آسن خرد » را درمتون پهلوی به « خرد غریزی » برمیگردانند ، که مقصودشان « خرد بُنی یا بنیادی » باشد . « آسن » ، همان aathanga=thanga یا واژه « سنگ » یا « سنج » امروزیست . « سنج » ، بنا بر فرهنگ رشیدی ، دوپاره مس هستند که بهم زنند . در فرهنگ ایران ، بهم زدن دو صفحه فلزی ، نماد « همکاری و همنوازی » بود . آهنگ ونوا ، نماد وجود این میان است .دوچیز، وقتی میان دارند که در پیوند باهم ، یک کار میکنند . به همین علت به « سرین مردم » هم « سنج » گفته میشد ، چون « پیوند دولگن خاصره » ، همان تهیگاه و زهدان زاینده قرار دارد . و اصطلاح « سنجیدن با ترازو » نیز بیان همکاری دو کفه ترازوست . همین معنا در واژه « سنگ » نیز بوده است که از دیده ها گمشده است . وواژه «نریوسنگ یا نرسی » ازهمین واژه « سنگ » ساخته شده است.
به همین علت در داستان هوشنگ درشاهنامه از« برهم خوردن دوسنگ ، فروغ آتش پیدایش می یابد . در یکی از اشعار ویس ورامین ، « سنگ » به معنای قساوت وسختدلی بکار برده نمیشود ، بلکه به معنای « اوج دوستی دونفر» بکار برده میشود . در برهان قاطع ، این معنای « سنگ» ، در دو واژه « سنگم » و « سنگار» باقی مانده است . سنگم ، به معنای « همراه و رفیق + اتصال و امتزاج دوکس یا دوچیز بهم را گویند » . سنگم ، همان واژه « سنگ » است ، و افزایش ِ پسوند « م » ، در ایران ، یک عمل متداول درواژه هاست . آب ، اپم است ، اشه ، اشم است . در بندهش ، ابر و برق ، هردو ، سنگ خوانده میشوند ( بخش نهم پاره 139 140 ) « آن را که مردمان ابر خوانند ، آن سنگ است که به تابش آتش اندروای ، بدان آئین گرم شده است ، با آب بارد . این آتش که افتد ، که همه مردم برق خوانند نیز سنگ است… » . علت اینست که برق و باران ( آتش و آب ) هردو باهم درابر آمیخته اند . ازسنگ نیز هم آب و هم آتش برون میجهد و مولوی ، «سنگ » را ، زن وشوی باهم میداند .
درکردی ، سنگ ، به معنای « سینه » است . در سیستانی ، سنگک ، به معنای زهدان یا رحم است . همه این پدیده ها دور یک محور آفرینش کودک درعشق ورزی دوانسان باهم میگردند . درکردی ، ئاسن وهه سن وهه سنگ ، به معنای آهن است . درواقع به آهن ، همان « آسنگ = سنگ » گفته میشده است . این « آسن = هه سه ن = سنگ » ، دراصل معنای « پیوند و آمیرش دواصل نرینه و مادینه جهان وزمان و انسان را که بهرام و سیمرغ = سئنا = سین » را داشته است . به همین علت در کردی به « مهر گیاه » که همان « بهروز و صنم » باشد ، « هه سه ن بگی » گفته میشود که « آسن بغی » باشد . « نریو سنگ یا نرسی » نیز درمتون پهلوی، همین معنا را دارد . به پرسیاوشان که درعربی « دم الاخوین » گفته میشود ، « سانقه » گفته میشود که همان « سنگ » باشد . اخوین ، همان بهرام و سیمرغست . پیوند جداناپذیر این دو که بُن زمان و انسان و کیهان شمرده میشد ، سنگ خوانده میشد . البته در کردی به « سنگ ، برد و کچه هم گفته میشود . بردی ، همان « نی » است و کچه ، که دخترجوان باکره باشد ، نام سیمرغست . پس « آسن خرد » ، خرد بنیادی در میان ِ هرجانیست که توانائی آمیختن و پیوند دادن به همدیگر اندیشه ها و خردها را دارد . سنگ، دراثر وجود میانست، که زن وشوی ، باهم همآغوش شده اند . البته همان واژه « میان» که « مید + یانه » باشد ، پیشوند « مید » ، به ریشه « ِمت » برمیگردد ، که واژه آمیختن و مهر= میترا ازآن برخاسته است . این مت ، همان واژه « میت meet»انگلیسی است . پس « میان » معنای « اصل و جای آمیزندگی و پیوند یابی » را داشته است .
این اندیشه درفرهنگ ایران ، انتزاعی و بسیارعمومی فهمیده میشود . جهان جان که گوشورون نامیده میشود ، میانش ، بهمن یا اندیمان، یا ارکه من، یا هخامن است . همانسان هرجانی مانند خود این اصل ، درخود، میانی دارد . درهرجانی ، میان یا بهمن ، یعنی اسن خرد ، خرد سامانده ، هست . اینست که واژه « گیتی» یا «جانان » را نمیتوان از واژه « جان » جدا ساخت . میان هرجانی ، تخم جانیست ، یا « آبستن به اصل آفریننده جان » هست . به عبارت امروزه ما ، خدا ، که اصل آفریننده هست ، خوشه ای ایست که درمیان همه جانها ، پخش و پراکنده میگردد . به عبارت دیگر، اصل آفرینندگی و خرد سامانده ، درمیان هرجانی هست . جهان جان را ، جهان ِجان میآفریند . و جان یا زندگی درفرهنگ ایران ، اصل حرکت و گردش و جهش و تحول است . و بهمن که اصل جانست ، و میان انسانست ، تخم آفریننده این حرکت و تحول و رقص است . در ادیان ابراهیمی ، « ایمان به حقیقت ثابت و تغییر ناپذیر» گرانیگاه انسان و اجتماع میگردد ، و در فرهنگ ایران ، بهمن که « تخم ِتخم ِجان » یعنی اصل خرد ی که به پرورش اصل حرکت که جان و زندگی میاندیشد ، گرانیگاه انسان و اجتماعست .
همین اندیشه که روزگاری درفرهنگ ایران پیدایش یافته است ، درتاریخ تحولات غرب ، چهره واقعیت به خود گرفت ، یعنی« مسئله جان یا زندگی » ، جانشین مسئله حقیقت شد . گرانیگاه سیاست و حکومت و حقوق ، زندگی مردمان شد ، و مسئله ایمان داشتن به حقیقت را برای سامان دادن اجتماع ، خطرناک و ناکارآ شناخت . خوبست دراینجا نگاهی کوتاه به این تحول بکنیم ، تا بهتر بتوانیم به اندیشه بزرگ فرهنگ ایران درساماندادن نوین به اجتماع ارج بدهیم و ازآن بهره برداری کنیم .
مفهوم « جان وعشق » در فرهنگ ایران ، اولویت بر مفهوم « حقیقت و ایمان » داشت، و این اولویت در عرفان ، بجای خود باقی ماند . بستگی عشق ، فراسوی بستگی ایمانی است . همچنین مسئلهِ جان ، اولویت برمسئله حقیقت دارد .
دربررسی پیشین ، نشان داده شد که جان (= گیان) و زندگی ( ژی ونداک ) ، هردودرفرهنگ ایران ، دارای پیشوند « گی= جی = زی » هستند ، وهردو بیان « اصل حرکت و گشتن و جهیدن و تکان دادن » میباشند .
پدیده و مفهوم ِ « حقیقت » ازهمان آغازپیدایشش، با « شدن + تحول + تغییر» رابطه منفی داشته است. ازآنجا که نمیتوانسته است ، شدن و تحول و تغییر را، درست دریابد ، حقیقت را کار« عقلی » پنداشت که ، همیشه دنبال « سفت سازی + ماندگارسازی + ساکن سازی + ثبوت + سنگشدگی » بود.
« عقل » ، متناظر با پیدایش « روشنی برّنده بود که گوهرسخت فلزی ، مانند تیغ آهنی و فولادی » داشت . این « عقلی که میخواست روشنی برّنده باشد » ، با پدیده « خرد = خره تاو= ماه زاینده = ماه تابان » که با زایندگی ، ویا « تابش ازآب، که اصل آمیختن است = اشه = َاخشه = برون نمائی یا صفا » فرق کلی داشت . برّندگی روشنی ، نماد سختی و سکون و ماندگاری و سفتی بود، که درهمان « تیغ روشنی = خنجرنور» چشمگیرمیشد. چیزی می برّد ، که سخت و سفت است ، و دراثر این سفتی و سختی و بهم فشردگی ، ماندگاروثابت است . این بود که چنین عقلی ، با چنین مفهومی ازروشنی ، دنبال « سکون و ماندگاری همیشگی ، ایستائی مداوم درجهان» میگشت . خواه ناخواه ، چنین عقلی ، از « گذرائی » ، نفرت و اکراه داشت . ازاینجا ضدیت و دشمنی او با « حواس » سرچشمه میگرفت ، چون حواس ، اندامهائی بودند که درست این « گذرا بودن ، یا تحول و تغییر» را زود درمی یافتند ، و انسان را مستقیما متوجه تغییرات و تحولات و گشتن و جهش و تکان میکردند . این عقل که با روشنی برّنده کارداشت ، با ساختن « تصاویری که همیشه دریک شکل ، ماندگار و سفت شده بودند » آغازکرد . این تصویرثابت و سفت ومعین ، با خطهائی که اورا از زمینه اش می برّید ، گوهرآن جانوررا مینمود . بزودی ، « مفهوم » ، با همین گونه مرزبندی که امروزه « تعریف » نامیده میشود ، جانشین« صورت» گردید . وبدینسان ، به « ایده » و « مفهوم ِ» کاملا ثابت و ماندنی ازهرچیزی ، رسید که دیگر، « زمان » را ازخود ، حذف کرده بود . درواقع آنچه را « زمان بیکرانه یا زمان ناگذرا و جاوید » مینامند ، چیزی جز حذف زمان و حذف حرکت نیست .
بدینسان این « شبح های ساختگی را ، که ماندگار وناگذرا، ودرواقع « بی جان « بودند ، « حقیقت جهان » می پنداشت . حتا « شدن و تحول و تغییر» زندگی درگیتی را، بدینسان تجسم میکرد ، که « یک مغزو گوهر ساکن و ثابت و تغییر ناپذیری هست ، که یک پوسته خارجی و بیرونی دارد، و دراین پوسته خارجیست که ، تغییرات روی میدهد ، و اینها را ، «عرض » میدانست، و آن مغزبیحرکت را « جوهر یا اسنس یا هستی=Sein » میدانست . همین مفهوم « حقیقت » در الهیات زرتشتی ، در تصویری که ازاهورامزدا کشیده اند ، که روشنی کامل است ، یا جایگاهش در روشنی کامل است ، به خود، شکل میگیرد . البته کمال روشنی ، سکون روشنی درحالت اوجی و فرازینش هست . به همین علت، همانند « خورشید ایستاده درمیان آسمان» میدانند . روشنی باید دراین اوج و کمال ، همیشه ثابت وساکن وبیحرکت بماند ، تا کامل باشد . اینست که نخستین چیزی را که اهورامزدا میآفریند ، درست بیان همین گوهراوست . در بندهش ( بخش یکم ، پاره 4 ) میآید که اهورامزدا ، همه چیزها را درسه هزارسال اول ، « بی اندیشه ، بی حرکت ، ناملموس » میآفریند . به عبارت بندهش « سه هزارسال آفریدگان به مینوئی ایستادند که بی اندیشه ، بی حرکت و ناملموس » بود . خوب دقت شود که اندیشیدن درفرهنگ ایران ، متلازم با حرکت و با محسوسات بوده است، و درست آرمان حقیقت درالهیات زرتشتی ، بیان « نبود اندیشیدن و نبود جنبش وتغییر و نبود محسوسات » هست . فراموش نگردد که این مفهوم ، هنوز در اصطلاح « اشه » در ادبیات زرتشتی به عمر خود ادامه میدهد . این «مفهوم حقیقت» یا این « پدیده حقیقت» ، درهمه ادیان نوری وابراهیمی ، به شکلهای متفاوت هست ، و مستقیما به « اصل یکی بودن حقیقت ، و منحصربودن حقیقت » میکشد ، که خودرا ازهر اندیشه دیگر، می برّد ، و همان تهیگی که میان اهورامزدا با اهریمن بود ، در میان حق و باطل ، ویا ایمان خود ، و ایمان دیگری که برای او کفرشمرده میشود، هست .
خوب دیده میشود که « حقیقت » ، در گوهرش برضد تغییرات و تحولات ، هست ، مگر در راستای تغییر و تحول به خود آن حقیقت باشد . برای این کار، همیشه میکوشید و میکوشد که اندیشه های ثابت و سفت و ماندگار، یا تصاویر ثابت را، در قصص و داستانهایش ، ، بر اذهان و روانها و نا خود آگاهی ها ، تنفیذ و تحمیل کند ، تا مبادا تغییری روی بدهد . ازاینجاست که برضد هررفض و بدعت و دیگراندیشی بشدت برمیخیزد و به سخترین شیوه ای آنرا کیفر میدهد . اینست که حقیقت ، عبارت از اندیشه های تحمیلگر و قدرتخواهی هست که برضد تغییر ، و طبعا برضد « جان و زندگی » است، که اصل حرکت و گشت و گذاراست .
بهتراست درمفهوم « حقیقتی » که درایران با الهیات زرتشتی ، برغم فرهنگ ایران ، پیدایش یافت، دقیقتربشویم وژرفا یابیم . اهورامزدا ، باهمه آگاهی ( علم جامع = روشنی کامل ) میداند که اهریمن ( دشمن آشتی ناپذیر) هست ، و میخواهد «تاخت وتازکند » . اینست که برای این پیکار( = که عملا همان جهاد است ) ، « حقیقت » را میآفریند ، ودرست این « حقیقت » است که در ذهن و روان ما ، جای مفهوم اصلی از حقیقت را درفرهنگ ایران گرفته است ، وما آنرا امروزه به کلی فراموش ساخته ایم .
حقیقت اهورامزدا ، که نخستین آفرینش یا پیدایش، برخاسته ازهمه آگاهی اوست ، به غایت پیکارو مقابله با اهریمن آفریده شده است. حقیقت ، گوهرش، ابزارجنگ بودن با دشمن است . این نخستین پیدایش ازهمه آگاهی ، که حقیقت اهورامزداست « سه هزارسال آفریدگان ، به مینوئی ایستادند ، که بی اندیشه ، بی حرکت و ناملموس بودند » . نخستین آفرینش ِ همه آگاهی ، به هدف جنگ با دشمنست که ویژگی بنیادی اش « ایستائی » است. « حقیقت» درگوهرش، جنگی وارتشی و مبارز است . ایستادن ( estadan ) از ریشه « است est» است. این همان اصطلاح « هست و هستی » ماست ، که1- هم به معنای « بودن » است ، و2- هم به معنای « امتداد یافتن » است ، و3- هم به معنای « روی پا دریکجا ماندن » است . دراین حالت مینوئی که در اصطلاح زرتشتی ، به معنای آسمانی و فرازپایگی ( برینی = ترانسندس ) است ، این آفریدگان حقیقی ، « هستند » و «دوام می یابند» و « درانتظار دفاع و محافظت » هستند. « ایستائی » ، ویژگی حقیقت در الهیات زرتشتی است . و این مفهوم ایستائی ، در صفاتی که درپی آن میآید ، برشمرده میشود . دراین ایستائی ، نیاز به اندیشیدن ، نیاز به حرکت ، و نیاز به حس کردن ، نیست .
اکنون با شناخت اینکه « الهیات زرتشتی » دراندیشه « هستی » ، همین « ایستائی» را میشناخت ، که « دوام هرچیزی را ، همسانی ویکنواختی آن چیز، در دگرگونیهای زمان » میدانست ، میتوان بهتر دشمنی عرفای ایران را با مفهوم « هستی = ایستائی » دریافت .
اکنون ببینیم که این مفهوم تازه از« حقیقت» درالهیاتِ زرتشتی ، با فرهنگ سیمرغی ِ ایران ، چیست . درفرهنگ ایران به حقیقت یا1- « راستی raastih» میگفتند ، یا2- « وابر waabar، که همان باور » باشد، یا3- «wizurdeh ویژورده » که همان « ُگزارده » میباشد . راستی ، درفرهنگ ایران ، « پیدایش گوهرانسان یا خدابود » . خدا ، راست است ، چون گیتی ، پیدایش مستقیم گوهراوست . وگوهر انسان وجان ، همان « مرغ چهارپر» است که بهمن و ارتا ورام و بهرام باشند. واساسا به حقیقی(truthfull ) «اردا » گفته میشد که همان « ارتا » است . پدیدارشدن گوهریا ُبن انسان ، امروزه ،« آزادی» نامیده میشود .ازهمین برابری « راستی» با « آزادی» میتوان تنافض آنرا با « مفهوم ایستائی حقیقت » شناخت ، « وابَر»، که همان « باور» باشد ، به معنای « ازسر آزمودن » است ، نه به معنای «ایمان » که امروزه بکار برده میشود . به آنچه قابل اعتماد است ،باورگانی waabargaanih میگفتند . حقیقت ، چیزیست که در«ازسرآزمائی »، قابل اعتماد میشود . و واژه « ویژورده »wizurdeh از ریشه ویزوستن wizostan برآمده که به معنای آزمودن و پژوهش کردن است . « ویزورد wizurd» به معنای اصیل و معتبر است . پس حقیقت ، که بیان اصالت و اعتباریک چیزیست ، در پژوهیدن و آزمودن آن چیز، بدست میآید . دراین اصطلاحات، آنچه که درپیدایش( زایش و رویش ) و آزمایش و پژوهش فرد بدست میآید، حقیقت میداند، واینها همه، « بینش درتاریکی » هستند . و آزمایش و پژوهش ، با حواس و درک تغییرات و تحولات کار دارند . دراینجا ، انسانست که باید بطور مداوم ، بیازماید و بپژوهد ، و این کار را ، بدیگری وانگذارد . ولی با« نهادن روشنی در آغاز» ، درالهیات زرتشتی، که نهادن « همه آگاهی » در آغازمیباشد ، حقیقت ، تراوش این همه آگاهی و روشنی مطلق است، و نیاز به « حواس» ، برای شناخت وآزمودن و پژوهش ِ تغییرات نیست . اینست که حقیقت را باید از کسیکه رابطه مستقیم با این همه آگاهی ، یا روشنی مطلق دارد ، یاد گرفت و آموخت ، وازآن رونوشت برداشت . حواس ، تغییرات و تحولات را درمی یابد ، نه آنچه همیشه میایستد و حرکت نمیکند، نه ملموس ومحسوس است ، و نه نیاز به اندیشیدن دارد . « حس » را درفرهنگ ایران ، « بوی » مینامیدند . بوئیدن ، که معنای « جستجوکردن و تفحص » داشت ، درست « بینش درتاریکی » بود . با حواس ، نمیشد « حقیقت ایستائی را که از روشنی مطلق » پدیدارشده بود ، شناخت . دانائی از این حقیقت که چیزسفت و ماندگار و ایستا و برِّنده ( روشنی ، تیغ برّاست ) و تغییر ناپذیراست ، فقط در اندیشهِ « نقش ، درلوحها و سنگها ، تراشیدن و حک کردن » است . در انتقال حقیقت ، نباید هیچ تغییری درآن روی بدهد . پس نباید حواس ، با آن بیامیزد . بنا براین حقیقت ، عبارت از بینشی تحمیلگر و قدرتخواه بود که برضد تغییر، و طبعا برضد « زندگی و جان » است که اصل حرکت و گشتن ( تحول) است . وهمه حواس ( بنا برگزیده ها ) پیدایش مستقیم جان یعنی زندگی ( اصل حرکت ) هستند . دراینجا میتوان تضاد شدید « حقیقت » و « جان و زندگی » را دریافت .
جهان بینی زرتشتی ، که رویاروی فرهنگ ایران ، ایستاد ، و با آن گلاویزشد، و آنرا تا توانست سرکوبی کرد ، و علت شکست ایران از اسلام عربی شد ، این بود که « دوام جامعه را درحقیقتِ ایستا » ، در«ایمان به حقیقتی ایستا » میدانست ، درحالیکه فرهنگ سیمرغی ایران ، دوام و پایداری جامعه را،استوار بر« هم روشی ، همآهنگی ، همبغی ، همزوری ، همپرسی مردمان » میدانست . اهورامزدای زرتشتی و آنچه اهورامزدائیست، ناگذراست، ولی ، سیمرغ که اهورامزدای ایرانی بود ، اصل تحول و حرکتست ، و همزمان آن ،خودش درگیتی و دراجتماع ، پیکریافته بود . به عبارتی دیگر سیمرغ یا اهورامزدای ایرانی ( نه اهورامزدای زرتشتی ) اجتماع پویا ، « اجتماع هم روش » بود . درفرهنگ ایران ، «همروشی »، یا حرکت و رفتاردر هم آهنگی باهم ، «علت دوام و پیوستگی جامعه وملت » بود ، نه « ایمان به حقیقت یا خدای ایستا و ناگذرا» . اساسا خود واژه «جاودانگی و ابدیت» که ازاین فرهنگ آمده است ، بهترین گواه براین اندیشه است ، چون واژه « همروشی hame-rawishnih به معنای جاودانگی است ( ماک کینزی ).
روش یا روشن rawishn درپهلوی ، به معنای حرکت و رفتاراست. با هم حرکت کردن وباهم رفتن ، جاوداندگی است . خود واژه « همیشگی » که دوام و ابدیت باشد ، از همین واژه « همه » ساخته شده است . این همکاری و همزیستی و هماندیشی ( هم منی ، منیدن = اندیشیدن ) هم ُجنبی ، هم تازی ( باهم دویدن و باهم تاختن که اندازه میباشد ) ایجاد « یگانگی در پیوستگی» میکند.چنانچه درپهلوی به«کیهان» ، همکشور( hamkishwar ) گفته میشود( واژه نامه ماک کینزی ) . علت نیزآن بود ، ایرانیان، مرگ را در اثر ازهم جداشدن ( ازهم پراکنده شدن ، ازهمزوری باهم افتادن ) میدانستند، و زندگی را ، نتیجه « همروشی و همزوری و انبازی (واژه انباز، همان انباغ و همبغی است = کخ به معنای همکاری خدایان دربُن انسان باهمدیگراست) » میدانستند. و اصلی را که چهارنیروی ضمیر انسان را به هم می پیوست، و انسان ، زندگی می یافت ، نرسی ( نریوسنگ) مینامیدند . ( رجوع شود به گزیده های زاد اسپرم ، بخش 30 ، پاره 44+43). واین اصل میان ، نرسی بود، که اصل رستاخیز و همچنین « اصل دوام حکومت و ملت » شناخته میشد . این نرسی ، چهارنیروی ضمیر را که دراصطلاح مولوی مرغ چهارپراست ( اهورامزدای هخامنشیان ) و :
1- جان ( اصل حرکت)
2- بوی ( حواس ، شناخت درجستجو و پژوهش ) و
3- روان ( رام یا زهره = خدای موسیقی و رقص و شناخت) و
4- فروهر( ارتافرورد= سیمرغ= اصل معراج ِبینشی ) میباشند ، به هم میپوست و باهم « میآراست = نظم و زیبائی میداد » میداد، و دراثر این همپروازی و همروشی ، زندگی دوام می یافت . ِنرسی ، پیکریابی زیبائی است . وازاین پس ، آنها « ازهمدیگر ، نیرو وشادی می پذیرفتند » . خوب دیده میشود که این چهارنیروی ضمیر، هرچهار، پیکر یابی حرکت و روش هستند . نام دیگر این نرسی ( =نریوسنگ ) ، همبغ یا « همخدائی » بود . نریوسنگ ، چهارنیروی بُن انسان را همروش و همزور و همکارو همگام و هم تاز(= اندازه) و همگر( بهم بافنده = به هم پیوند دهنده = جولاهه ) میکرد، و باهم « آشتی » میداد، و دراثر این « آشتی » ، به هم پیوسته میشدند، و پیوستگی نیروها در حرکت بود که ایجاد بقا و دوام میکرد ( نه حقیقت ایستا ) .« زور» درپهلوی zorودر اوستا(zaavar) و در زبان ارمنی zaur، معنای قوت و نیرو و توانائی را دارد ، نه معنای قهرو پرخاش و تحمیلگری . «نرسی »، همه نیروهای دربُن یا تخم انسان را ، همزور میکرد . این چهارنیروی بنیادی ، توانائی و نیروهای خود را باهم همآهنگ یا «اندازه» میکردند . «اندازه» ، به معنای « هم تاچه = هم تازنده » است و معنای « همآهنگی درحرکت را دارد » . بالاخره این اندیشه ، به خود بُن زمان و کیهان و جان وانسان درفرهنگ ایران بازمیگردد ، که کیهان و زمان و جان و انسان ، همه دراثر همین « باهم تاختن وبا هم دویدن و باهم رفتن و باهم رقصیدن » لحظه به لحظه ، روزبروز…. دوام می یابند و به هم بسته میشوند . جهان و زمان و گوهر انسان و جان ، در« آشتی » ، دوام و امتداد داشت ، نه درایمان به یک حقیقت ایستا که نیاز به اندیشیدن و حرکت کردن و احساس کردن ندارد . « آشتی » ، اصطلاح بسیار مهمی است . این واژه مرکب است از« اش + شایتی » . پسوند « شایتی »، همان واژه « شادی » امروزه است و به معنای « جشن عروسی » است ، وپیشوند « اش » که همان « اشه » باشد ، دراصل همان « اخشه » است که به معنای « درون نما، یا روشنی آب، که همان- صفای باده- یا-باده صافی- حافظ » میباشد . « آشتی » ، چشمگیرشدن و پیدائی جشن وصال باهمست . انسان ، دوام در زندگی دارد ، چون نیروهای بنیادی او ، باهم آشتی میکنند . چون مردمان ، همه دارای این بُن ، چهار نیروی ضمیر هستند ، پس نرسی ، که مجموعه این نیروی سنتز درجهان انسانهاست ، همه مردمان را دراجتماع ، به هم می پیوندد و میآراید و آنهارا « همروش و هماندیش و همپرس و همتاز( اندازه ) و همکار و همزور ( باهم توانا و نیرومند ) میسازد . « نرسی » که نریو سنگ باشد، درواقع ، همان بهمن است . بهمن ، اصل میان و سنتز میان همه جانها ست ، و نرسی ، بخشی از بهمن است که درجهان انسانها ، درکاراست . بخوبی دیده میشود که فرهنگ ایران ، دوام و بقای جامعه را در« ایمان به حقیقت ایستا ، به حقیقت ناگذرا و تغییر ناپذیر » نمیدانست ، بلکه دوام و بقای جامعه وملت را ، در همروشی و هماندیشی و همحسی و همرقصی و همپرسی و همکاری و همآهنگسازی نیروها برای آبادسازی گیتی و زندگی میدانست .
درنوروز، این بررسیهادرکتابی
بنام « سکولاریته درفرهنگ ایران
یا « جشن عروسی انسان با گیتی »، چاپ ومنتشرخواهندشد
http://www.jamali.info/secularity/index.php?page=secularity18_2
October 29, 2008
August 24, 2008
[19] … چگونه دین ، سکولار میشود ؟
Posted by mesh7 under secularism, secularism articlesLeave a Comment
چگونه دین ، سکولار میشود ؟
خصوصی شدن ِ دین
تزریق آمپول ِ
« جدائی دین ازحکومت »
و تزریق آمپول ِ« حقوق بشر » به مردمان!
چگونه رفراندم ، خودش ، براندازنده میشود؟
درکلاس هفتم در دبیرستان فیروزبهرام ، دبیری برای انشاء و فارسی داشتیم که روزی دم از آینده و « معجزات علم » میزد . همه شاگردان ، افسون سخنان اوشده بودند . ازجمله میگفت که علم ، بجائی میرسد که دیگر انسان ، نیاز به خواندن وفهمیدن گوته و شکسپیر و اندیشه های فلاسفه مانند کانت و هگل و … و ریاضیات و هندسه و… نخواهد داشت . انسان برای دانستن وفهمیدن هریک ازآنها ، فقط لازمست که آمپول گوته یا شکسپیر یا هگل و…. را به خود تزریق میکند ، و گوته و شکسپیر و هگل و…. جذب وجود او میشود. شاگردان ، به ویژه تنبلهای کلاس، حسرت چنین روزگاری را میخوردند . گمان میکنم که هنوز خیالات آن دبیر، درمغزبسیاری از روشنفکران ما زنده ودرکار است . آنها ، میانگارند که با ترجمه لایحه حقوق بشرو خواندن آن ، حقوق بشر بطور معجزه آسائی ، به ما تزریق میشود . میانگارند که نوشته شدن « جدائی دین ازحکومت » در قانون اساسی ، آمپولیست که فوری به همه آخوندها تزریق میشود ، و کارخودش را در وجود آنها در یک لحظه میکند . اندیشه « اعجاز» درما میماند ، فقط تغییر شکل میدهد . روزگاری ، پیامبران ، معجزه میکردند ، اکنون ، علم و قانون اساسی و رفراندم و مدرنیسم و پست مدرنیسم ، معجزه میکنند . سکولاریته ، درست ، تبعید ِ شیوه ِ اندیشهِ اعجازگریست . هیچ قدرتی فراسوی ما و غیرازما نیست که مارا با یک ضربه ، تحول یا تغییر بدهد . بلکه مسئله بنیادی سکولاریته ، آوردن این اصل تحول دهنده و آفریننده ، به درون ِخود انسان ، به درون ِ خود جامعه وملت ، در زمین خاکیست . اصل آفریننده و ابداع و نو آوری و نوشوی وتغییر دهی ، در میان خودِ افراد انسانی ، درمیان ضمیر سراسرجامعه ، جامیگیرد . خود فرد ، نیروی تغییر دهندگی خود را دراجتماع و سیاست ، درمی یابد . خود ملت ، به نیروی تغییر دهنده خود ، در نظام و قانون و اقتصاد و سیاست ، آگاهی می یابد ، و تصمیم میگیرد که این نیرو را به کار ببرد . ما منتظر نیروی معجزه گری در فراسوی خود ، در فراسوی جامعه و ملت ، نمی نشینیم ، تا به فریاد ما برسد ، و مارا از چنین وضعی ، نجات بدهد . این نیروی معجزه گر و نوکننده و براندازنده و پوچ سازنده ، در خود ما ، در خود ملت و جامعه ماهست ، که تا کنون ازآن بیخبر بوده ایم ، که تا کنون نمیگذاشتند ازآن باخبرشویم . موقعی اصل « جدائی حکومت از دین » ، موقعی نوشتنش در قانون اساسی یا سندی و لایحه ای دیگر ، ارزش دارد ، که چنین واقعه ای ، در افراد رویداه باشد، یا درحال روی دادن باشد . به عبارت دیگر ، « دین آسمانی » ، « دین انسان خاکی » گردد ، دینی در میان خود انسان گردد . به عبارت دقیق تر ، « دین » ، آسمان و آخرت و « زمان بیکرانه فراسوی زمان را » و ملکوت و ترانسندسtranszendenz را ترک بگوید ، و « دین انسانی » گردد .« دین درفرهنگ ایران ، بینش آفریننده و نوآوری بود که از درون خود هرفرد انسانی ، پیدایش می یافت » . دین درفرهنگ ایران ، سکولاربود . به عبارت دیگر ، « اصل آفرینندگی بینش ، در میان خودفرد بود ، و فرد ، خودش ، اصل آفریننده بینش بود، و این بینش به او نیرو میداد که آنچه میاندیشد ، به کار ببندد . دین ، هنگامی سکولار میشود که ، ویژگی آسمانی بودن ، آخرتی بودن ، ملکوتی بودن ، فراسوی زمان و مکان بودن را رها کند ، و جای، در میان انسان خاکی دراین زندگی بگیرد ، و درباره « خوشزیستی در همین زندگی » بیندیشد، و بیندیشد که چگونه میتواند « همه جانها را بدون تبعیض » ،شاد و خرّم کند . اینجاست که خود دین ، سکولارمیشود . اینکه گفته میشود ، دین ، امرخصوصی بشود ، عبارتیست تنگ و بسیارسطحی ، از این تحول ژرف و ریشه ای انسان . همه آموزه های ادیان ابراهیمی و الهیات زرتشتی ، اصل آفریننده بینش و عمل را از فرد انسان ، تبعید کرده اند . درواقع ، انسان را ازخود ، بیگانه ساخته اند . انسان ، هنگامی « ازخود ، بیگانه میشود » ، که از « اصالت دربینش » واز « اصالت درعمل » بیفتد . اندیشه معجزه گر و ُمنجی ، هنگامی پدیدارمیشود که انسان ، اطمینان خود را به آنکه خود ، میتواند بیندیشد و میتواند با بینش خود ، عمل کند و تغییر بدهد ، از دست بدهد . وقتی فرد انسان ، سرچشمه بینش شناخته میشود ، به اصالت خود میرسد . این « دین ِسکولار » ، « دین » ، درفرهنگ ایران بود . هنوز درکردی ، واژه « دین » ، بهترین گواه براین است . «دین » درکردی ، به معنای زائیدن و دیدن است . دین دراوستا ، معنای « اصل مادینگی » را دارد . درواقع ، « دین » درفرهنگ ایران ، بینشی بود که از ژرفای وجود خود فردِ انسان ، در برخورد با تجربیاتش ، زاده بشود . این دین ، این بینش خود زای انسان خاکی ، سپس با ادیان ابراهیمی و الاهیات زرتشتی ، به آسمان ، تبعید شد ، وانسان ، از اصالت دربینش افکنده شد . « دین » درفرهنگ ایرانی ، چیزی نبود که کسی یا رسولی یا پیامبری ، به انسان « بدهد » ، یا به انسان « بیاموزد » . دین ، نیروی زاینده بینش درخود انسان وازخود انسان بود ، که فقط نیاز به دایه ، یعنی قابله وماما داشت که آنرا بزایاند . دایه یا پزشک ، یارو یاور در زایمان آن بینش که دین نامیده میشد ، ازانسان بود ، نه دهنده یک آموزه و شریعت ، که انسان را راهبری بکند . سیمرغ که خدای ایران بود ، خود را دایه ای میدانست که بینش را از انسانها میزایاند . این حقیقت دین و دین حقیقی بود .
با آمدن ادیان نوری ، چه ادیان ابراهیمی و چه الهیات زرتشتی ، ما ازاین « دین » ، هزارها فرسنگ دور افتادیم . « دین » با آمدن این ادیان ، « بینشی ثابت، و از پیش ، تعیین گردیده شد ، که انسانها باید بدان ایمان بیاورند » . « ایمان به یک آموزه و شریعتی » ، دین خوانده شد ، و جانشین « دین » ، به معنای « بینش زاینده ازخود فرد انسان » گردید . درواقع ، « ایمان پیداکردن بسیارمحکم » ، جای « زائیدن بینش ازخود » را گرفت . گرانیگاه ، ازاین پس ، خود « دین » نیست ، بلکه « ایمان » است . البته این آموزه وشریعت و بینش و علم و هدایت ، آسمانی و متعالی و« برین وفرازپایه » ساخته شد ، که واسطه ای آنرا فرود میآورد . مسئله اصلی ازاین پس ، امتحان کردن « اندازه ِ ایمان به این بینش » ، و فهم درست این بینش است ، نه « انگیختن انسان ، به زایندگی و آفرینندگی در بینش » . چیرگی ادیان ابراهیمی ، و رواج این مفهوم از « دین » ، چنان قویست که همه با ناباوری ، به مفهوم ِ« دین » درفرهنگ ایران مینگرند ، و دین را ، همین مفهوم رایج و متداول میان ادیان ابراهیمی میدانند . درحقیقت ، مسئله بنیادی بشریت ، آنست که چگونه میتوان « دین آسمانی » را « دین انسان خاکی » ساخت . نیازی به « جدائی حکومت ، از دین ، به مفهوم ادیان ابراهیمی و الهیات زرتشتی » نیست ، بلکه نیاز بدانست که دین ازسر، سکولاربشود ، و دین ، نیروی زایندگی بینش در میان فرد انسان گردد . با چنین کاری ، دین ، به مفهوم اصلیش بازمیگردد، و این تحریفات دوسه هزار ساله را بکنارمیزند ، و آسمان و آخرت ( فراسوی زمان ) و ملکوت را ترک میکند ، و از تبعیدگاهش ، ازسر به جایگاه اصلیش که درمیان انسان (=دل یا ضمیراست) باز میگردد ، و بخودی خود ، همه مسائل سکولاریته ( ازجمله همین نیاز به جدائی حکومت از دین ) ، ناپدید میگردد .
دین ، از نو ، انسانی میشود . اصل آفرینندگی بینش و ابتکارعمل و یقین از اندیشه و عمل خود ، به میان فرد میآید ، وفرد ، اصل آفریننده بینش و اصل ابتکار عمل میگردد . دین ، ویژگی آسمانی بودن و متعالی بودن و آخرتی بودن و ملکوتی بودن را رها میکند و جایگاهی در میان ِخودِ فردِ انسان می یابد . به عبارت دیگر، دین ، سکولارمیشود . دین ، نیروی آفریننده خصوصی فرد میگردد . به اصطلاح فلسفی « تعالی Transzendenz als Mitte ، میان خود انسان قرارمیگیرد » . اینکه دین ، امر خصوصیست ، معنای منحط و تنگ و سطحیش را رها میکند ، و دور میاندازد ، و معنای « آفرینندگی بینش از سرچشمه ِ خود ِ فرد انسانی » را پیدا میکند . این تجربه بی نظیرو ژرف و پهناوریست که فرهنگ ایران ، هزاره هاست آن را یافته است ، و درضمیر هرانسانی ، نهفته و خفته است . مسئله بنیادی ما ، بسیج ساختن این تجربه بی نظیرفرهنگیست ، که چهره ای ویژه به مسئله کنونی « جدائی حکومت از دین و سکولاریته » میدهد .
ما اکنون در واقعیت ، با مفهومی از « دین » روبروهستیم که ادیان ابراهیمی و الهیات زرتشتی ، آنراهزاره در اذهان ما جا انداخته اند ، و مفهوم اصلی دین را ، در اذهان همه ، بیگانه و غریب و موهوم ساخته اند . اینست که ما در رویاروئی با این واقعیت ، باید همزمان باهم ، دو راه را بپیمائیم . 1- ازسوئی مردمان را با مفهوم اصیل دین از فرهنگ ایران ، آشنا سازیم و چنیی بینشی رادراجتماع و میان افراد بپرورانیم و امکان پیدایش چنین بینشهائی را ازسر فراهم سازیم و 2- ازسوی دیگر، ببینیم که چگونه میتوان این « گره کور حکومت و دین » را میتوان ازهم گشود؟
البته امروزه دراثر مغشوش بودن مفاهیم حکومت ( state=Staat) و دولت ( government= Regierung) در اذهان ، بسیاری نمیتوانند میان عبارت « جدائی حکومت از دین » و عبارت « جدائی دولت از دین » ، فرق بگذارند، و منجلابی از اغتشاشات فکری و سیاسی درمجلات وسایت ها و رادیوها و تلویزیون ها ایجاد شده است . جدائی حکومت از دین ، با جدائی دولت از دین فرق دارد . « دولت » میتواند با شرائطی ویژه ، مذهبی یا دینی یا حزبی باشد ، ولی حکومت ، نباید هیچگاه دینی و مذهبی ( به معنای ادیان ابراهیمی و زرتشتی ) باشد .هرچند این عدم تمایز دقیق ، بیش از بیست سالست که در آثارمن تکرارشده است و برخی نیرآنرا بدون ذکر ماءخذ بکار برده اند، ولی هنوز محکم بجای خود باقیست . در موقعیت کنونی ، در رویاروئی با ادیان ابراهیمی ، ما نیازبه « حکومت بین المذاهب و حکومت بین الادیان » و بالاخره « حکومت بین الاقوام » و « حکومت بین الاحزاب » داریم ، نه به « حکومتی که فقط جدا از یک مذهب یا یک دین » است ، نه به حکومتی که فقط جدا از یک قوم یا از یک حزب است ( درمقاله ای جداگانه ، بطورگسترده بررسی خواهد شد ) . فورمولی که امروزه درمورد دین بکار برده میشود و گفته میشود « جدائی حکومت از دین » ، این فورمولیست که فقط دریک « برهه از تاریخ اروپا » ، درست بوده است ، و یک فورمول ، بسیار منفی است و کاربردش ، سبب پرخاش اهل مذهب و دین میشود .
تفاوت تجربه فرهنگ ایران از « دین » که وجودش ، بی نیاز از « ایمان » است ، با تجربه ادیان نوری از« دین » که برای موجودیتش ، نیازتام به « ایمان » دارد ، دراینست که گرانیگاه دین (= زایش بینش ) درفرد است ، و جامعه باید ، «خوشه این بینشهای فردی » باشد . « دین ، یا سرچشمه بینش زایشی ، درمیان فرد انسان است » . ازاینرو تصاویر « تخم و خوشه » ، دراین تجربه ، نقش بنیادی را بازی میکند . درحالیکه گرانیگاه دین ( آموزه آسمانی ، علمی که از روشنی مطلق خدا برخاسته ) ، « تنها ، یک میان ، درکل اجتماع» باید داشته باشد ، تا همه انسانها را مانند « اجزاء » به هم بپیوندد و ازآنها یک کل بسازد .« هرجزئی ، تابع کل است و باید اطاعت ازکل بکند و درچسبیدن به کل ، معنا و روح پیدا کند » . درفرهنگ ایران ، فرد ، پیکریابی « کل دردرون جزء » است . فرد، درفرهنگ ایران سرچشمه آفرینندگی بینش و عمل است . درحالیکه دراین ادیان ، فردیت ، سرچشمه آفریننده بینش دینی نیست . فرد ، فقط در « ایمان آوری به آن دین ، که تنها میان آفریننده کل ِ اجتماع »است ، میتواند خود را پدیدارسازد .فرد درواقع ، فاقد آفرینندگی بینش دینی است . فردیت دراین ادیان ، از « سرچشمه آفرینندگی بینش دینی » میافتد، و فقط نقش « ابتکار درایمان آوری ، به بینش ِموجودِ دینی دارد ، که به او عرضه میشود» .
فردیت دراین ادیان ، فقط در رابطه با « مسئله پاداش و کیفر » ، پیدایش می یابد ، نه در رابطه با « سرچشمه بینش و عمل » بودن . انسان ، دراین ادیان ، فرد است ، چون مسئول اجراء ُحکمیست که این بینش دینی میطلبد . اگرطبق آن رفتارکند( جزء آن کل میشود ) ، پاداش، و اگر طبق آن رفتارنکند ، گناهکارو مجرم و خطاکارشمرده میشود و کیفر می بیند ( جزء دورافکنده وبی معنا و بی میان میگردد ) . البته تصفیه حساب دقیق و کامل ، فقط در آخرت ممکنست که بینش مطلق نوری ، میتواند به جزء جزء کارها رسیدگی کند . اینست که فردیت ، حافظه همه کارها و اندیشه ها و گفتارهای خود است . وارونه این تصویر، فرد ، درفرهنگ ایران ، تخم (= مر+ تخم = مردم ) بود ، و هرتخمی یا مینوئی ، تخمی در درونش داشت ، که بهمن ( مینوی مینو = تخم درون تخم ) خوانده میشد ، که « سرچشمه آفرینندگی و بینش » بود. این دو تصویر، کاملا متفاوت ازهمند . این تصویر دوّم ، در درازای تاریخ ، برای ساختن ِ« اجتماع بزرگ»، کاربرد آسانتری داشت ، و سهلترمیشد آنرا به کاربست . یک ُکل یا یک جامعه ساختن ، که افراد آن ، فقط « اجزاء آن کل » شمرده شوند ، که فقط « یک میان » یا « یک روح » داشته باشد ، و گرانیگاه روی « ایمان به یک دین » باشد ، بسیار آسانتر قابل اجراء است که جامعه ای از « افراد ساخته بشود ، که هرکدام ، سرچشمه بینش و ابتکار درعمل » است ، و گرانیگاه ، روی « سرچشمه آفریننده بودن فرد » گذاشته شود .
گرانیگاه این ادیان در انسانها ، مسئله « ایمان » است ، چون دین ، یک واقعیت ثابت و مطلق و معلومست که نیازی به آفرینندگی بینش ازخود انسان ندارد ( توجه به تفاوت دومفهوم ایمان و دین شود ) . اینست که در رویاروئی با این ادیان ، باید بیشتربه مسئله ایمان درانسانها روی آورد ، تا خود آن اموزه و شریعت و کتاب . باید با آشنائی با روشهای گسستن و بریدن ، از ایمان ها کاست ( در آثارمن بررسی مفصلی در باره روشهای گسستن شده است که کمترکسی بدان توجه نموده ) ایمان به آموزه و شریعت را کاست ، تا ازسر،« امکان جوشش بینش ژرف » درخود انسانها ، بازگشوده گردد . عرفا با اتکاء به پیشینه ای که درفرهنگ ایران داشتند ، کوشیدند، اولویت « عشق و محبت یا مهر وهمبستگی همه انسانها » را ، بر هرگونه ایمانی ( ایمان و کفر، دو گونه ایمانند ) نشان بدهند . ایمان به این و ایمان به آن( که کفرخوانده میشود ) ، دنیا را به دوبخش ازهم پاره میکند ، و به یکی مهر، و به دیگری کینه میورزد . ولی عشق ، برضد چنین مرزبندیها و دیوارکشیدنهاو تقسیم بندیهاست . درعشق ، هر دینی که کین بیافریند ، دین نیست . همین اولویت عشق برهرگونه ایمانی ( فراسوی ایمان و کفر ) ، از « ارزش ایمان » دراجتماع میکاهد ، یا موءمنان به هرآموزه ای را بدان ترغیب میکند ، که ایمان خود را ، در راستای عشق بفهمند . این یک شیوه گسستن از ایمانست ، که « غیر موءمن به دین خود را » ، کافرومشرک و ملحد میداند . درادیان ابراهیمی ، عشق ، تابع ایمانست . درفرهنگ ایران و عرفان ، ایمان باید تابع عشق باشد.
یکی از شیوه های گسستن ، اندیشیدن فلسفی است . به همین علت « ایمان به دین» ، دشمن سرسخت فلسفه است . فلسفه ، چون در « مفاهیم » میاندیشد ، طبعا « تهی از تاریخ » است . هر « مفهومی » ، هنگامی روشن است ، که مرزبندی شود ، و آنچه تاریکست ، دور بیندازد . اینست که تفکر فلسفی ، هزاره ها « خالی از تاریخ ، خالی از سّنت ، خالی ازبستگی به گذشته » بوده است. در تفکر فلسفی ، به آسانی میشود ، سنت و تاریخ و ایمان را کنارگذاشت . یک اندیشه ، هنگامی به معنای دقیق ، فلسفی است ، که ازخودش آغازکند . برای اینست که انگیختن ذوق « فلسفی اندیشی در اجتماع » ، به « گسستن از ایمان به این دین ، و یا ایمان به آن ایدئولوژی » میکشد . البته درجامعه ایران ، پیروی و دنباله روی از فلاسفه غرب ، مُد شد ، که هزارفرسنگ از« فلسفی اندیشی » فاصله دارد .
پیروی از مارکسیسم درایران ، به هیچ روی ، مردم را به « اندیشیدن فلسفی » نیانگیخت ، بلکه همان ویژگی « ایمان » را در شکل تازه ای پرورد، و نیرومند ساخت . طبعا روند گسستن واقعی دریک اجتماع ، یک تفکر غیر تاریخی ، یک تفکر ضد تاریخی وضد اسطوره ای ، یک تفکر بی تاریخ و بی اسطوره و بی گذشته و بی سنّت ، به وجود میآورد . درواقع ، وقتی ما همه دلایل خود را بر « عقل خالص » استوارمیسازیم ، همین « گسستن از تاریخ » را انجام میدهیم ، و بی کوله بار تاریخ و سنّت میاندیشیم . در غرب ، « حقوق عقلی » ، جانشین « حقوق فطری » شد ( همان چیزی را که ما امروزه بنام حقوق بشر میشناسیم ) . هم جنبش « بازگشت به طبیعت » درغرب ، یک جنبش گسستی بود ، و هم « بازگشت به عقل » ، ادامه همان گسست بود .
تجربه مستقیم انسان از « طبیعت » ، میکوشید جانشین ایمان شود . همانسان « با عقل خود اندیشیدن » ، میکوشید که جانشین ایمان گردد . « عقل » ، فقط بر پایه « مفاهیم خود » ، کارمیکند ، و خود را یک ضربه با وضع کردن این مفاهیم ، از قید پیشینه ها و سنت ها و ایمانها ، آزاد میسازد . انقلاب فرانسه ، استوار بر چنین مفهومی از« عقل » بود . همان عبارت که دکارت در فرانسه گفت : « من میاندیشم پس من هستم » ، به خودی خود ، ویژگی « عقلی » را نشان میدهد که « تاریخ و هرگونه پیشینه » را نفی و طرد میکند. طبعا چنین عقلی ، تابع « آموزه های دینی که از گذشته آمده اند » ، نمیشود . اساسا عقلی که چون میاندیشد ، هست ، دیگر عقل اسلامی نیست . این عقل ، عقلست ، چون بی آموزه الله ، میاندیشد، و ازهمین اندیشه خود ، انسان ، هستی می یابد . این عقل ، « عقل تابع ، یا عقلی را که آلت وافـزار ایمان بشود ، یاعقلی را که برای اندیشیدن به قرآن یا تورات و انجیل ، به عنوان عصا ، نیاز دارد » اساسا ، عقل نمیشمارد . اگر اجتماعی یا ملتی ، باچنین عقلی بیاندیشید ، میتواند برپایه اندیشه ها و خواستهای خود و آزاد از گذشته دینی خود، وآزاد از بار تاریخی خود ، به وجود بیاید . انقلاب ، دراصل به معنای « بازگشت به اصل خود درگذشته » است ، ولی با پیدایش « اندیشه پیشرفت » درغرب ، انقلاب ، مفهوم دیگری هم پیدا کرد که « حرکت بسوی پیش باشد ». انقلاب ، فقط موقعی بسوی پیش است که حد اقل ، از بخش بازدارنده و فلج سازنده سنّت و تاریخ و آموخته ها ، بگسلد ، تا بتواند نظامی تازه بیافریند . واین با پیدایش وبسیج شدن چنین عقلی دراجتماع ممکن میگردد . اینگونه عقل ، هرچند در یک برهه از تاریخ ، به « گسستن از گذشته در انقلاب » یاری میدهد ، ولی « این خلاء تاریخی که با چنین عقلی در فلسفه » درجامعه ایجاد میشود ، بزودی همه « ارواح و شبح های دینی دورافکنده در گذشته » را با شدت بیشتر زنده میسازد . البته چنین عقل دکارتی و ولتری درایران ، بکار انداخته نشد ، که هستی خود را ، پیآیند اندیشیدن خود بداند . ترجمه اندیشه ها و خواندن آنها ، با تجربهِ « خود اندیشی » هزاران فرسنگ ، فاصله دارد .
ولی مشروطه در ایران ، تنها خیزش وجنبش چند روشنفکر نبود . مشروطه ، یک برآیند بیدارشدن « منش ایرانی رویاروی اسلام » را داشت ، که ناگهان ازجا برخاست . البته این خیزش منش و روح ایرانی ، همراه با جنبش علیمحمد باب بود . این نخستین بار بود که یک ایرانی ، ادعای مهدویتی میکرد که درپایان ، از قرآن و اسلام ، به کلی « میگسست » و ادعای تاءسیس دینی تازه با کتابی تازه میکرد . باب با جنبشش ، زلزله ای سهمگین به دستگاه آخوندی و اسلام انداخت . او بود که اسلام را با یک ضربه ، منسوخ ساخت . هرچند پیروانش، تحت پیگرد قساوتمندانه آخوندها واقع شدند ، و هزاران نفر ازآنها ، جان خود را دراین راه باختند ، ولی باقیمانده این پیروان بودند که درایران بیش ازهمه ، تشنه آزادی بودند، ومزه نبود آزادی را تا ژرف جانشان چشیده بودند، ازاین رو همه آنها ، زیر درفش مشروطه خواهی ، به مشروطه ، جان و رونق و رمق دادند . آنانکه به تاریخ مشروطیت میپردازند، دراثر هراس از دستگاه آخوندی ، و یا دراثر ته مانده دیده مارکسیتی که هنوزهم دارند ، که هرچیزی باید به زیر بنای اقتصادی باز گردد ، یا آنکه هرجنبشی درایران باید فقط واکنشی از غرب وترجمه ای ازغرب بوده باشد ، این جنبش را نادیده میگیرند . انقلاب مشروطه ، با خیزش تازه ِ ملیت و فرهنگ ایران ، و با جنبش بابیه که ایرانی را ازسر، سزاوار آن دانست که خود را « مظهرحق » بخواند ، با برآیند « واردات روشنفکری از غرب » ، آمیخت . جنبش مشروطه ، تنها یک تقلید از غرب نبود ، بلکه یک زایش تازه ملت ایران بود . باب که در 22سالگی بُن چنین گسست عظیم تاریخی بود ، تصویر فرهنگ ایران را از« جوان و «ابتکارجوانی درنوساز برپایه گستاخی در گسستن ازگذشته » برافروخت. او دنباله رو ایرج و فریدون و همه خدایان ایران بود که همه جوان بودند، و این منش جوانیست که نوسازی را با گسست ازگذشه آغاز میکند . به همین علت ، انقلاب مشروطه ، زخم مهلکی به بیضه اسلام و تشیع زد . پیدایش « اسلامهای راستین دراین چند دهه » که تاکتیکی بیش برای تجدید حکومت شرع درایران نبود ، واکنشی به همان زخم مهلک بود . ملت ایران ، میخواست با فرهنگی نوین ، ازسر زاده شود و بپا خیزد . و نسخ اسلام بوسیله باب ، هرچند ازهمه ، مسکوت گذارده شد ، و توبه نامه برای او جعل گردید ، نماد ِ همان اراده آهنین ملت ایران ، برای« گسست کامل » از اسلام بود ، که چیزی جز بخشنده هویت ملی به عرب نیست . باب با چنین ادعائی ، بیان نخستین تابش اندیشه « جدائی حکومت ایران از اسلام درهرشکلش » بود .
« گسست باب از اسلام و قرآن» ، استوار بر ایده « مرجعیت الهی » که باب داشت بود . این « نسخ » کردن بی نظیر تاریخی درمسیحیت و اسلام ، گسستن بود ، ولی « گسستن افراد ملت ، با مرجعیت درونی فردی ِ خودشان ، و بالاخره با مرجعیت خرد کاربند ِ خودشان » نبود . ُگسست باب از راه « نسخ، با مرجعیت الهی » ، فرصت بسیار بزرگی درایران بود که نیاز به ادامه دادن همان گسست ، از راه « ضمیروخردفردی » مردمان داشت .
این کار با بسیج ساختن تئوری عرفان در باره ضمیر ( تو کئی دراین ضمیرم که فزونتر ازجهانی …. = خدا درخود ) در گستره اجتماعی و سیاسی ازسوئی ، و بسیج ساختن « اندیشه فردوسی که خرد ، کلید همه بندهاست » ، ممکن بود .
روشنفکران ، بجای واردات غربی و تقلید ازآن ، بایستی این دو برآیند را ، بلافاصله پس از خیزش باب و شاگردانش که نیازفوق العاده به آزادی داشتند ، بسیج سازند ، تا خود فرد انسان ، « مرجعیت به چنین ُگسستی از اسلام و قرآن » بیابد . مسئله ما چنان که پنداشته میشود ، رد کردن محتویات اسلامی و انتقادکردن ازقرآن و شریعت نیست ، بلکه مسئله بنیادی ، مسئله برخورد با « ایمان و نیاز به ایمان » و « نیاز به دلیری به گسستن از بسیاری ازآموخته ها و پیشینه ها و سنت ها و آموزه هاست » که بدون آن ، امکان نواندیشی ونوسازی اجتماع و سیاست و حکومت نیست . کسیکه نیازبه ایمان دارد ( یعنی عملا کوریست که بی عصا نمیتواند راه برود ، یا لنگیست که بی عصا نمیتواند برپای خودش بایستد ) ، با رد کردن و انتقاد کردن از اسلام یا هرآموزه دیگر ، دست از ایمان خود به آن نمیکشد ، بلکه میکوشد که اسلام را ، به هر ترتیبی شده ، فراسوی این ردیه و انتقاد ببرد . هرموءمنی ، دینی را که به آن ایمان دارد ، نجات میدهد ، تا بتواند بوسیله آن برپایش بایستد ، یا بتواند بدون بینش خود ، راه برود . دین ، تنها ، موءمن را نجات نمیدهد ، بلکه هرموءمنی دین خود را نجات میدهد ، چون نیاز به نجات دهنده دارد . ایجاد « یقین ازخود جوشی ضمیرانسان» ، یا « خرد کاربند و سامانده انسان » ، رفع نیاز به ایمان ( به هر دینی و هر ایدئولوژی و هرمسلکی ) و یافتن نیرو و دلیری برای گسستن ایمان ، از هردینی و هر ایدئولوژی و مسلکی هست . باچنین اقدامی ، رویارو شدن با « دین اسلام ، بویژه مذهب شیعه دوازه امامی اش » ، ریشه ای ژرف می یافت که میتوانست « جنبش مشروطیت » را به آسانی ، حمل کند . با چنین کاری ، به خود آئی ملی و خیزش ملت ایران ، ویژگی خودش را پیدا میکرد .
این دومفهوم « ضمیر» و «خرد کاربند» که از عرفان و ازفردوسی هستند ، ریشه در همان مفهوم « دین در فرهنگ ایران » دارند که « فرد را ، اصل اندازه میداند » ، و وارث همان ایده هستند . این کار، فکر ایرانیان را به خود اندیشی میگماشت . ایرانی که خودش « مظهرحق» و « معیارقانونگزاری نوین » درباب شد ، همان ایرانی بود که ، خودش ، خدا را درخودش داشت ، و با یقین به چنین مرجعیتی درخود ، میتوانست ، قانون بگذارد و نظام بسازد و با خرد خودش، داوری کند .
جنبش باب دراین راستا ، به کلی سترون ماند، چون آنان که خودرا روشنفکر مینامیدند ، متفکر نبودند . « روشنفکرانی که خود ، و ازخود نمیاندیشند » ، یک مقوله شرقی است . البته روشنفکری که خود، متفکرنیست ، روشنفکرهم نیست . گسستن درنسخ با مرجعیت الهی ، به گسستن فرد انسانی با مرجعیت ضمیر وخرد ، درایران ، واقعیت نیافت . افزوده براین که گوهر ایرانی با « عقل سرد غربی » ، پیوندی نداشت و ندارد ، و نیازبه رستاخیزِ« خرد گرم وسرخ » خود دارد . واردکردن اندیشه های غربی که همه زاده این « عقل سرد » هستند، درایرانیان ، ریشه ژرفی نداوانیده و نمیدواند .
http://www.jamali.info/secularity/index.php?page=secularity17_2
August 1, 2008
… سکولاریته بازگشتِ زُهـره یا « رام » در روان هاست
Posted by mesh7 under secularism articlesLeave a Comment
سکولاریته
بازگشتِ زُهـره یا« رام »
در روان هاست
نه « ترجمهِ مفاهیم خشک پیچیده ازغرب»
رام،« مادر زندگی» و « خدای زمان = زروان » است . با رام است که در« گـَشـت زمان » ، « جـشـن گـرفـتن » ، نقطه محوری زندگانی اجتماعی میگردد . اینست که درفرهنگ سیمرغی ، دین ، « دین جشنی » بود . خویشکاری موبدان وهیربدان ، سازمان دادن جشن ها دراجتماع بود . زمان ، گشتگاه رام ، روندِ جشن بود .« جشن»، گرانیگاه دین سیمرغی بود . جـشـن ، اصل اجتماعساز بود ، نه « ایمان به یک کتاب مقدس یا شخص مقدس». سکولاریته ، هیچگاه درانتظاربهشت، یا زمان آخر، و ظهوریک منجی، نمی نشیند ، و به وعده های توخالی بهشت، گوش فرانمیدهد ، بلکه در رندگی درگیتی ، بهشت یا جشن را میخواهد. این، « زندگانی تهی ازجشن درگیتی» هست که، نیاز به وعده و روءیای بهشت درآینده ، یا امید به فراسوی این جهان را دارد . زرتشت ، آتش را ازبهشت میآورد . به عبارت دیگر، جایگاه جشن ، درگیتی نیست. درست این ، برضد جهان بینی زال زرو رستم بود . زُهره یا رام ، بنیاد گذار فرهنگ جشن هست . سکولاریته ، با وارد کردن یک ماده درقانون اساسی ، یا با ترجمه کتابهای گوناگون ازاندیشمندان غرب ، آفریده نمیشود . این پیکر ِ لخت وبرهنه و رقصان ِو نوازنده و ساقی ِ رام یا زُهره است که آگاهبود همگانی را ، آگاهبود جشنی میسازد . خویشکاری حکومت(شاهی)،جشن سازیست .
جشنگاه، درهرشهری ، باید میان شهرباشد، وجایگزین مساجد ومعابد گردد . نیایشگاهها ، باید جشنگاه ها باشند. غایت نیایش وگوهرنیایش، جشن است . معابد و مساجد و آتشکده ها وکلیساها، باید تبدیل به « جشن گاه زندگی درگیتی » گردند . جشن، نه تنها مرهم برای نابرابریهای اجتماعیست ، بلکه درست برای « ایجاد برابری اجتماعی و طبقاتی و سیاسی و دینی » است . گرانیگاه مسائل ایران ، دوهزارسالست که مسئله « امتیازطبقه موبدان و آخوندها وفقها و علمای دین » ازهمگان است ، نه مسئله تبعیض طبقات اقتصادی . این تبعیض بنیادیست که بایستی نخست ازبین برده شود ، تا « مای اجتماعی ویا مای ملی » ، دراثر« جشن » ، آفریده شود . « دموکراسی » هم ، «جامعه جشنی » است .
بازگشتِ زُهره یا« رام » ، بزرگترین یاغیگری و طغیان وسرکشی دربرابر ادیان نوری ( چه مسیحیت ، چه اسلام ، چه زرتشتی ، چه یهودیت ) میباشد. واین پرچم طغیان و یاغیگری را مولوی بلخی درفرهنگ ایران ، بازبا گستاخی بی نظیرش، برافراشته است . خدایان نوری ، ازیهوه گرفته تا اهورامزدای زرتشت ، ازپدرآسمانی گرفته تا الله ، همه بزرگترین دشمن خود را در زهره = افرودیت = رام وسیمرغ میدیدند، و اورا هست که ابلیس ودجال و شیطان و اهریمن و جمشید کُش و زدارکامه و زائوکش یا « لواط کننده با خود » یا« روسپی= جنده » دانسته اند. واژه « آسـیـب » که حتا درغزلیات مولوی به معنای « عشق » است ، تبدیل به « گزند و آزار» کرده اند . «عشق » ، اصل آزارمیشود . همچنین« ویناس» که تبدیل به واژه « گناه » امروزه ما شده است ، به معنای قوناس وقوناخ ( عشق ومهمانی) است. همه اینها ، بیان مسخسازی و واژگونه سازی ارزشهای ِ فرهنگ اصیل نخستین است .
این مولوی بلخیست که « زُهره » را که یهودیت ومسیحیت ، تبدیل به شیطان کرده بودند ، ودراسلام نام « ابلیس» بدو داده شده بود ، پیکریابی اندیشه سکولاریته است، با دلیری و گستاخی بی نظیری ، از سر، در غزلیات خود ، به کردار اصل عشق و طرب و زیبائی زنده ساخت . او خدا را، درغزلیات خود ، باز ازنو به کردار « عاشق و مطرب و ساقی » تصویرکرد .
زُهره عشق هرسحر، بر درما چه میکند ؟
دشمن جان صدقمر، بر درما چه میکند ؟
هرکه بدید ازو نظر ، باخبراست وبی خبر
او ملکست یا بشر؟ بر درما چه میکند ؟
زیرجهان ، زبر شده . آب، مرا زسر شده
سنگ ازو، گهرشده ، بر درما چه میکند ؟
در زاهدی شکستم ، به دعا نمود نفرین
که برو که روزگارت ، همه بیقرار بادا
تن ما ، به ماه ( سیمرغ ) ماند، که زعشق میگدازد
دل ما ، چو چنگ زُهره ، که گسسته تار بادا
به گداز ماه منگر، به گسستگی زُهره
تو حلاوت غمش بین ، که بکش هزار بادا
چه عروسی است درجان، که جهان زعکس رویش
چو دو دست نو عروسان، تر و پرنگار بادا
بادا مبارک درجهان، سور و عروسیهای ما
سورو عروسی را خدا ، ببرید بر بالای ما
زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با شکر
هرشب، عروسی دگر، ازشاه خوش سیمای ما
این سرکشی و سرپیچی و یاغیگری ازخودِ گوهر رامی یا زهره ای مولوی بود، که دراو، باز برانگیخته و بسیج شده بود . درفرهنگ ایران ،« روان هرانسانی» ، گوهر « رام = زهره ، خدای عشق و موسیقی و رقص وشعرو زیبائی و شناخت » را دارد( رام = روان ، آنندراج ) . و این روان یا رام است که « افروزنده آتش جان » هرانسانی است . این رام هست که آراینده و نظم موسیقائی به تن میدهد ( گزیده های زاد اسپرم ، 29 ، 7 ). در روز بیست ویکم ، روز رام است، که فریدون برضحاک چیره میشود . دراین روزبود که برای چیرگی بر« اصل زندگی آزاری ، ضد قداست جان » ایرانیان ، زنـّار،یا کمر بند، که دراصل، سی وسه رشته ( خدایان زمان= خدا درتبدیل به گشت درزمان، جشن زندگی میشود= سکولاریته) بود، به کمر می بستند ( آثارالباقیه ابوریحان )، تا سوگند وفاداری به این اصل بزرگ، یاد کنند . موبدان زرتشتی ، اینهمانی رام با روان انسان را، دربن انسان ، حذف کرده ، و آن را جزو « بن جانوران » کردند ( بندهش ، بخش چهارم، پاره 35 ) . دستانی یا لحنی را که باربد برای « رام جید» که روز 28 ماه باشد، ساخته است ،« نوشین باده یا باده نوشین » نام دارد . گوهرزنخدا رام ( درتصویربالا که با خوشه انگوراست) ، باده نوشین است . ساقی بودن و مطرب بودن و عشق و عاشق و معشوق بودن ، گوهر خدای مولوی گردید ، که همه بازتاب تصویر ِ زهره (رام ) وماه ( = سیمرغ ) است .
مرده بُدم ، زنده شدم ، گریه بُدم ، خنده شدم
دولت عشق آمد ومن ، دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرا
زَهره شیر است مرا ، زُهره تابنده شدم
زُهره بـُدم ، ماه شدم ، چرخ دوصد تاه شدم
یوسف بودم ( اصل زیبائی) زکنون ، « یوسف زاینده » شدم
ازتوام ای شُهره قمر، درمن و درخو دبنگر
کز اثر خنده تو ( هلال ماه ، خندانست) گلشن خندنده شدم
مقبل ترین و نیک پی، دربرُج زهره ، کیست؟ نـی .
زیرا نهد لب بر لبت ، تا ازتو آموزد ، نوا
نی ها وخاصه نیشکر، برطمع آن بسته کمر
رقصان شده درنیستان ، یعنی تعزّ من تشا
بـُد بی تو، چنگ و نی، حزین . بُرد آن کنارو، بوسه این
دف گفت : میزن بر رخم ، تا روی من یابد بها
دراینجا که مولوی ، دربرج زُهره ، نی می یابد ، درست نشان بقای تصویر « رام » در ذهن اوست . این زُهره یا رام است که آرمان هستی یا زندگی انسان برای او میگردد
همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش
کشد کنون کف شادی ، به خویش دامانم
زبامداد کسی غلملیج ( غلغلک= گل خوجه ) میکندم
گزاف نیست که من ناشتاب ، خندانم
ترانه ها زمن آموزد این زمان ، زُهره
هزار زُهره ، غلام دماغ سکرانم
واو ازیاد نمی برد که این شمس تبریزیست که گوهر زُهره را دروجود او، ازسر برانگیخته است :
شمس تبریز مرا ، طالع زُهـره داد است
تا چو زُهـره ، همه شب جز به بطرمی نروم
بطر، درشادی و نشاط و خرّمی به اوج رفتن است . بطر، گردن کشی کردن است . این فطرت رامی یا زُهره ای در مولوی، ازنو بسیج و زنده میشود ، و این گوهر انسانیست که زندگی را از ملول بودن میرهاند :
ازملولی هرکه گرداند سری درکشم درچرخش و گردان کنم
آن ملولی، دُنـبـل « بی عشقی» است
جان اورا عاشق ایشان کنم
عاشـقـی چـبـود ؟ کمال تشنگی
پس بیان چشمه حیوان کنم
صبرنماندست که من ، گوش سوی نسیه ( فردا، بهشت) برم
عقل نماندست که من ، راه به هنجار روم
عقل مزورو مصلحت بین وسرد ، که دنبال راه همه میرود
چنگ زن ای زُهره من ، تاکه برین تن تن تن
گوش برین بانگ نهم ، دیده به دیدار برم
بادا مبارک درجهان ، سور و عروسیهای ما
سور وعروسی را خدا ، ببرید بر بالای ما
زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی، قرین شد باشکر
هرشب ، عروسی دگر، از « شاه خوش سیمای ما »
این زُهره ، دخترصبحی که تورات دراو، شیطان را میشناسد ، واین زُهره که دراسلام ، زنیست که هاروت وماروت دل به او می بازند وبدین علت، ازگستره ِ خدائی، طرد میگردند ، ازسر، درفش خود را برضد « ضحاک زدارکامه که در قربانیهای خونی ، گوهر جشن را می یافت » در غزلیات مولوی برمیافرازد .
آنگاه این روشنفکرانی که لوزیفر( آورنده روشنائی = زُهره = شیطان= خدای ماما ) ازمتامورفوز وجودِ خود ِ آنها ، آتشی نیفروخته ، به مـُشتی اصطلاحات خشک و مفاهیم ِ یخزده وزمهریری از فلسفه غرب چسبیده اند، تا ایرانیان را سکولار کنند . این پیکر زیبای زُهره یا رام هست که همه را از زیبائیهای گیتی ، مست و خرّم و رقصان میکند ، نه چند تا مفهوم خشکیده وبی روح و یخ زده و ترجمه شده ازغرب .
سکولاریته ، عاشق « رام » شدنست که خدای تحول دادن گوهرجشنی خود ، درروند زمان ودرگوهرانسانها ودرگیتی و طبیعت هست . درفش سرکشی برضد خدایان نوری را، که مولوی برافراشت، هیچ روشنفکری درایران، تاکنون بوئی هم ازآن نبرده است ، تاچه رسد به اینکه گستاخی وتوانائی آن را داشته باشد که این درفش را بازبرافرازد .
خدایان آورنده روشنی از تاریکی
بُن جویندگی و بینش حقیقت، درهرانسانی
چیست که هردمی چنین ، میکشدم به سوی او ؟
عنبر، نی . و مشگ ، نی . بوی ویست ، بوی او
چرا رام یا زُهره ، اینهمانی با« بـوی » دارد ؟
چرا، زُهره ، کسیست که میخواهد
خـدا را ازتخت ، بیندازد ؟
چرا زُهره، کسیست که قدرتهارا
برروی زمین ، سرنگون میـسازد ؟
ای مطرب دل، زان نغمه خوش
این مغز مرا ، پـُر مشـغـله کن
ای زُهره ومَـه ، زان شعـلهِ رو
دو چشم مرا ، دو مَـشـعـلـه کن
کجاست مطرب جان( رام ) تا زنعره های صلا
درافکند ، دم او ، در هزار سر ، سو دا
اگر زمین بسراسر، بـرُویـد از « تـوبه »
بیک دم ، آن همه را ، عشق بدرود ، چو گـیا
ازآنکه توبه ، چو بند است ، بـند نپـذیرد
علوّ ِ موج چو کـُهسار و، غـره دریا
درفرهنگ ایران ، سه خدا بودند که « آورنده روشنی ازتاریکی » بودند : 1- رام (= زهره ، درایران، زاور، خوانده میشد) و2- سروش و3- رشن( رشنواد ، کسیکه داراب، فرزند هما را برای نخستین بار، میشناسد- درشاهنامه ) . درتورات ، یهوه درهفت روز خلقت ، اصلا آتش را هم خلق نمیکند ، وصحبتی ازآتش نیزنمیکند، و « روشنی و گرمی » ،ازآتش برنمیخیزد ، بلکه در آغاز، خود یهوه ، « روشنائی » را خلق میکند . روشنائی یهوه و الله ، ازآتش برنخاسته اند . روشنائی و گرمی ، متامورفوز « آتش = تخم » نیست . بدین سان ، انسان وجان ، ازاصالت بطورکلی، و از« اصل بینش و روشنی بودن » افتاده اند. تورات با این عبارت آغازمیشود که : « وخدا گفت : روشنائی بشود و روشنائی شد، و خدا روشنائی را دید که نیکوست ، و خدا روشنائی را از تاریکی، جداساخت » . با جداساختن روشنی ازتاریکی و خلق روشنائی مستقیما در آغاز، سرنوشت زُهره ، معین میگردد، که خدای « آورنده روشنی از تاریکی Lucifer» بود . همینسان این خدایان ) ( زُهره + سروش + رشن = کاوتِس ) ، هم در میترائیسم ، وهم دردین زرتشت ، خویشکاری ِ نخستین ِ خود را از دست میدهند . دراین دو دین ، هرچند رام و سروش و رشن ، نگاه داشته میشوند ( زرتشت درگاتا ، فقط یکبارنام سروش را میآورد و یادی از رشن نمیکند ) ، ولی ازاصالت، انداخته میشوند ، یا نقشهای « وردستی » به آنها داده میشوند. اهورامزدائی که جایگاهش، روشنائی بیکران است، وهمه چیز را از روشنائی خود( ازهمه آگاهی خود) میآفریند ، دیگر نمیتواند ، رام ( زاوَر= زُهره ) و سروش و رشن را ، به کردار « آورنده روشنائی از بُن تاریک انسانها » تاب بیاورد . اینست که این هرسه خدا ، از « بُن انسان » ، تبعید و طرد میشوند، و ارج روشنی و بینشی که درجستجوی مستقیم و بلاواسطه خود انسان، ودرمتاموروفوزگوهرخود انسان، یافت میشود ، ازبین میرود . درلاتین دیده میشود که لوسیفرLucifer که به معنای « آورنده روشنی است هم به 1-زنخدای ماه ، وهم 2- به ستاره سحری که زُهره باشد، و هم3- به دیانا Dianaگفته میشد که خدای ماما ست که یاری دهنده در زائیدنست، مانند سیمرغ که آل نامیده میشده است، و دراصل مامای زائیدن رستم از رودابه بوده است . این معانی سه گانه ، روند زاده شدن خورشید( روشنی روز) از ماه درشب، بوده است . لوسیفر، یا آورنده روشنائی ازتاریکی ، که بیان پیدایش وزایش روشنی وبینش و کل هستی، ازبُن وتخم هرچیزیست، راه را برای « خدای خلق روشنی » بکلی می بست. ازاین رو، لوسیفر، فرشته یاغی شد که خدایان نوری را ازتخت میاندازد و همچنین ، قدرتهای زمینی را سرنگون میسازد.
این خدایان ) رام ، سروش ، رشن ) ، درالهیات زرتشتی ، نگاهداشته میشوند، ولی همه ، گوهراصلی خود را که در دین سیمرغی یا زال زری داشتند ، از دست میدهند . تصاویرخدایان « رام» و « سروش » و« رشن » ، در الهیات زرتشتی، درست نابود سازنده فرهنگ اصیل ایران و اصالت انسان و اصالت گیتی و خاک میگردند .
این هرسه ، پیکریابی « آگاهبود سحری، یا سپیده دمی، یا پگاهی » یا بسخنی دیگر، پیکریابی « اصل متامورفوز مستقیم وبیواسطه حواس ِ خود ِانسان، به آگاهی وبینش وروشنی » هستند . رام یا زُهره ، اینهمانی با « بوی » دارد، و بوی ، به « همه حواس و اندام شناخت وگفتار » ، گفته میشده است . دربندهش( بخش چهارم، پاره 34 ) میآید « روان ، آنکه با بوی درتن است : شنود، بیند و گوید و داند » . « بوی » درفرهنگ ایران ، همانسان که به « حواس » گفته میشده است ، به «آگاهبود و شعور و وجدان » نیز گفته میشده است . درفرهنگ ایران ، حواس ، از آگاهی و بینش و روشنی، جدا ساخته نمیشوند ، بلکه انسان درهمان آن، که حس میکند ، روشن و آگاه وبیننده نیز میشود . یا درهمان آن که روشن و آگاه میشود، حس نیز میکند . آگاهی وشعورووجدان ، خویشکاری ِ نیروئی فراسوی « حواس» نیست . این اندیشه بسیار ژرف ، در اصطلاح « بوی = روان = رام = زُهره » ریشه دوانیده است .
آگاهبود سحری و سپیده دمی ، نه تنها آورنده روشنائی ازژرفا و بُن تاریکست ، بلکه هنر « پیش روی ، پیش دوی ، پیش تازی ، پیش آهنگی » دارد . روان انسان ، رام یا « بوی » بود . همه حواس و نیروی شناخت انسان، هم آورنده روشنائی ازبُن تاریک بودند ، و هم پیش بین و پیش یاب وپیشگام وپیشتاز بودند . سحر و سپیده دم بینش و آگاهی ، ازبُن هرچیزی بودند . حواس و خرد ، بو میبرند . حواس و نیروی شناخت انسان ، در« کنـون » نمیایستد و نمی ماند ، بلکه در زمان ، به پیش می تازد . این بو بردن ازآینده وپیش آمدها ، که درخودِ گوهر اندام حسی و شناختی » انسان، سرشته شده است، اورا راهبری میکند . آگاهبود سحری یا پگاهی ، نه تنها پیش بینی در دیدن هست ، بلکه دیدن هم ، یکی از بوی ها = حواس هست . انسان درهمه حواسش ، پیش بو ، پیش بین و پیش یاب وپیشتاز هست . خود جان ، نوعی پیش آگاهی ازخطر و آزار را درهمه حواس پدید میآورد که انسان را راهنمائی میکند . این « ازخود ، درجستجو، راه را گشودن و راه را بو بردن » در هرجانی هست.
سروش ، که دربُن هر انسانی است ، در نخستین داستان شاهنامه ، از توطئه اهریمن برای کشتن کیومرث( بُن همه انسانها در الهیات زرتشتی ) ، زود آگاه میشود، و این آگاهی را درگوش سیامک زمزمه میکند . این سروش دربُن ِ وجود ِ فریدون هست که اورا ازتوطئه برادرانش برای کشتن او ، آگاه میسازد . او بو میبرد که برادرانش میخواهند اورا بکشند . اینست که حواس ، تنها مستقیم و بلاواسطه ، « آنچه درپیششان= حضورشان هست » درنمی یابند ، بلکه همانسان که واژه « پیش » در فرهنگ ایران ، نه تنها بیان « حضور» است ، بلکه بیان « بسوی آینده= و آنچه پیش میآید » نیزهست ، با هرحسی ، گونه ای « پیش حسی » ، « پیش آگاهی » نیزهست ، که « رازگونه ، در گوش خرد، زمزمه » میشود . حواس، امتداد می یابند ، به آینده ، کشیده میشوند .
این آگاهی ، ویژگی آمیختگی سیاهی با سپیدی را دارد، دود و شعله با همست،« سایه روشن » است. هرحسی،هرشناختی ، پیشرو، پیش دو، پیش کشنده نیز هست . درست با همین ویژگی « بوی = رام » بود که ادیان نوری ، سرسازگاری ندارند ، چون با چنین ویژگی، جان و روان انسان ، نیاز به راهنما و پیشوا ومرجع تقلید و پیامبر و واسطه و حُجـّت ندارند .
آشیانه سیمرغ ، برفراز « سه درخت خوشـبـو »
بُن هرجانی، « سه بوی به هم آمیخته»، یا عشق است
سیمرغ، یا بُن هستی، یا خدا،« اصل عشق » است
درشاهنامه ، برفرازکوه البرز، سه درخت خوشبو هستند که به هم پیوسته اند ، و برفرازاین سه درخت خوشبو هست که سیمرغ ، آشیانه دارد . به عبارت دیگر، درخت کل هستی ، مرکب ازسه چوب = سه بوی = سه عشق است، که باهم میآمیزند ، ویک بو، یا یک عشق میشوند . « ون van » هم درپهلوی « درخت وجنگل » است و« درخت بس تخمک » که فرازش سیمرغست، « وَن van» نامیده میشود ، و واژه « وندیدن vanditan» درپهلوی به معنای « دوست داشتن و پرستیدن و ستایش کردن » است . همچنین در سانسکریت « ون van » به معنای « عشق و دوست داشتن » است و هم « وان vaan» به معنای چوب ، عشق ، پرستش »، وهم « ونه vana» به معنای « درختستان ، و خواهان ومشتاق » است، وهم نی و چوب و چوب نی، « ونسه » میباشد. زُهره ،که درایران « زاور»، و در روم ونوسVenus نامیده میشد از واژه ونس vanas مشتق شده است، که به معنای لذت و کامست( Stowasser) که درآلمانی هنوز به شکل « ونه Wonne» بکاربرده میشود(Duden). خدای عشق و زیبائی ، با چوب نی، و نی، و بوئی که درچوب و تخم گیاهان نهفته است، کار دارد . نه تنها ونوس رومی ، بلکه افرودیت یونانی ، خدای زیبائی وعشق، که همه گستره طبیعت ازتن او میرویند و ازاو جان میگیرند ، نیز در اصل دیونه Dioneیا Dio+naia نامیده میشده است، که به معنای « نی خدا » هست . سه درخت خوشبو ، سه اصل جهان در درخت کل هستی میباشند، که باهم آمیخته اند، که گوهر سه اصل، باهم آمیخته و یکی شده (« بوی» و« بود » ، یک واژه اند . چیزی «بود» دارد، که بودارد وبو میدهد ، وازحواس انسان ، حس کرده و شناخته میشود ) کل هستی میباشند . بدینسان گوهر ِ سیمرغ = ارتای خوشه ، « بوی = عشق = آرزو= امید » هست ، که ازاو درسراسرگیتی، پخش وپراکنده میشود و فضا را پرمیکند وهمه ، عشق را می بویند .
بوی آن خوب ختن می آیدم بوی یار سیمتن میآیدم
میرسد درگوش ، بانگ بلبلان بوی با غ و یاسمن میآیدم
درد ، چون آبستنان میگیردم طفل جان ، اندرچمن میآیدم
بوی زلف مشکبار ِ « روح قدس »
همچو جان ، اندر بدن میآیدم
خدا ، سیبی ( سیب = پیکریابی عشق است ) است که هرجا آن را بشکافند، بوی خوشش، همه جا پخش میگردد .
ازآن سیبی که بشکافند در رو م رود بوی خوشش، تاچین وماچین
اگر« سیبش» لقب گویم ، وگر« می »
وگر« نرگس»، و گر« گلزار» و « نسرین »
یکی چیزست . دروی چیست ، کان نیست !
دراو چیست که نبوده باشد . دراو، همه چیز، موجود هست.
خدا پاینده دارش ، یارب ، آمین
خدا یا بُن هستی، « بوی یا عشق» است، که ازهرجانی، بیرون آمد، همه جا پراکنده میشود و دریک نقطه نمی ماند، و همه را بدون تبعیض فرامیگیرد . اینست که رام ، که دخترسیمرغ ، یا نخستین پیدایش اوهست، اینهمانی با «روان = بوی » دارد . خدا یا بُن هستی، بودارد ، خوشبو هست، چون، « بود= اصل هستی هرچیزی » هست . حتا اهورا مزدا، همین ویژگی خوشبوئی گوهری را به خود نسبت میدهد . این بُن هرجانی یا هرانسانی هست که مارا میکشد. بوی هرچیزی ، مارا به سوی شناخت آن ، حس کردن آن ، راهبری میکند . همه خدایان ایران ، دارای بوهای خوشند . بوی هرچیزی ، پیامبر اوست .
گفتا که بود همره ؟ گفتم خیالت ای شه
گفتا که « خواندت » اینجا ؟ گفتم که « بوی جانت »
ای روی خوشت ، دین ودل من
ای بوی خوشت ، پیغمبر من
چیست که هردمی چنین ، میکشدم بسوی او
عنبر، نی و، مشک ، نی . بوی ویست ، بوی او
سلسله ایست بی بها ، دشمن جمله توبه ها
توبه شکست . من کیم ؟ سنگ من وسبوی او مولوی
چوب درخت کل هستی ، بوی مهر دارد ، که میکشد و جاذبه دارد . ازاین روی هست که وای به ( = نای به ) کفش چوبین دارد ( بندهش ) . این بوی مهر سیمرغ( خوشه سه درخت خوشبو) ، در آشیانه اش هست که سام را بسوی کوه البرز، برای یافتن گم کرده اش ، راهبری میکند . برفراز این سه درخت :
برو بر، نشیمی چو کاخ بلند زهرسو، برو بسته راه گزند
برو اندرون ، بچه مرغ و زال
تو گفتی که هستند هردو همال
همی « بـوی مهـر» آمد از باد اوی
به دل ، شادی آورد ، همی باد اوی
نبـُد راه، برکوه ازهیچ روی دویدم بسی گرد او پوی پوی
مرا « بـویـه پورگم کـرده » خاست
به دلسوزکی ، جان همی رفت خواست
این بوی سیمرغ و زال، که شیر را ازپستان خدا مکیده است ، درسام ودرهرانسانی ، « امید، آرزومندی = بویه » میآفریند ، وهنگامی که سیمرغ ازکوه ، زال را با خود فرود میآورد :
زکوه اندر آمد چو ابر بهار گرفته تن زال، اندر کنار
زبـویش، جهانی پـُرازمـُشک شد
دو دیده مرا با دولب ، خشک شد..
به پیش من آورد ، چون دایه ای
که ازمهرباشد ورا مایه ای
زبانم برو بر، ستایش گرفت بسیمرغ بـُردم نمار، ای شگفت
دراینجا سام نریمان ، نخستین بار درفرهنگ ایرانی ، « تجربه قداست دینی » را میکند ، که تفاوت کلی با تجربه قداست دینی، در یهودیت ودر اسلام دارد . سام نریمانی که فرزندش زال زر، را درواقع ، کـُشته است، ودرکودکی ، بیرون افکنده ، و بدست مرگ سپرده است، واکنون برای پوزش ، نزد خدا آمده است، خدا ، نه تنها، دم از گناه بزرگ اوکه برضد قداست جان بوده است، و قبول پوزشش ، نمیزند ، بلکه با مهرش، به پیشواز او میشتابد، و فرزندش را که اکنون فرزند و همال خود ِ سیمرغ یا خدا شده است، به اوازنو هدیه میدهد . عشقی که گناه قتل را حتا فراموش میکند، و ازمجازات قتل وقصاص ، سخن نمیگوید ، عشقیست که وجود سام را دیگرگونه میسازد . این تجربه عشق خدای ایران، سیمرغست که برعکس تجربه های قداست در یهودیت و اسلام ، روبروشدن با خدا و دیدار مستقیم او ، در بوی مهری که جهان را فرامیگیرد، سام را چنان منقلب میسازد که « خرد ، درسرش دیگر جای نمیگیرد » . این بوی زال، درآشیانه سیمرغست که سام جوینده را به سوی کوه البرزراهبری میکند . جای شگفت و حیرت است که شعرای ایران ، این همه از یعقوب و بوی پیراهنش ، شعر سروده اند، ولی کسی جز فردوسی، ازبوی زال وسیمرغ، که چشم سام را روشن میکند، و رهگشای بسوی خدای مهراست، سخنی کوتاه هم نگفته است . سیمرغ ، مهترپریان، همیشه در« بوی وشعله آتش» چهره می نماید . هنگامی زال زر، بیاری سیمرغ برای درمان رستم ورخش نیاز دارد سه مجمر(= آتشدان ) پرازآتش تیز( آتش شعله ور) با عود سوزان، فرازکوه میبرد، و دراین شعله آتش و بوی است که سیمرغ درمیان شب ، تجلی میکند :
هم آنگه چومرغ ازهوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید
نشسته برش زال با داغ ودرد زپرواز، مرغ اندرآمد به گرد
بشد تیزبا عود سوزان فراز ستودش فراوان و بردش نماز
به پیشش سه مجمر( آتشدان ) پـُر از« بـوی » کرد
زخون جگر، بر رخش ، جوی کرد
همیشه بُن هستی یا خدا یا حقیقت، در« بوی برخاسته ازشعله آتش » پیکربه خود میگیرند، نه در« روشـنائی ».این «متامورفوزخود تن » هست که گوهر خدائیش، تبدیل به روشنی و گرمی،به حقیقت میگردد.این وحی نیست که ازآسمان،عاملی آنرا فرود بیاورد.این است که مولوی میگوید پیامبران،عود هستندکه هنگامی درآتش افتادند، بوی خدا، ازآنها برمیخیزد، ولی اگر تو به چنین بوئی ، قانع نیستی خودت، عودی درآتش بشو، تا معدن و سرچشمه حقیقت گردی :
عود خلقانند ، این پیغمبران تا رسدشان بوی علـّام الغیوب
گر به بـو ، قانع نه ای . تو هم بسوز
تا که معـدن گـردی . ای کان عیوب
چون بسوزی، پـُرشود چرخ از بخور
چون بسوزد دل ، شود وحی القلوب
فقط توئی که خودت را ازاین متامورفوز ِ گوهری بازمیداری ، و از اصالت بینشی خودت ، روبرمیگردانی .« بو» که « بودت » هست، باید گرم شود ، تا ازخویشتن برآید . در شعله کشیدن وجود خوداست که بوی خوشی که درجانست ، پدیدارمیشود .
بسوز ای دل که تا خامی، نیاید بوی دل ازتو
کجا دیدی که بی آتش ، کسی را بوی عود آمد
همیشه بوی با عود است ، نه رفت ازعود ، نه آمد
یکی گوید که دیرآمد ، یکی گوید که زود آمد
بوی هرکسی را میتوان، بیش ازگفتارو پیش ازگفتار، شنید. آنچه کسی نمیگوید و فاش نمیسازد، میتوان ازآنچه گفته است ویا ازخاموشی اش ، بو برد. بوی نهفته درانسان یا درهرچیزی، غماز است وخودرا لو میدهد . بورا نمیتوان پوشانید. هیچ چیزی نمی تواند ، بوی خود را مخفی سازد . بو که گوهر هرجانیست ، به رغم آنکه نهان و غیب است ، ولی نیروی کشش برما دارد . حواس ما ، بو میکشند ، یا به عبارت دیگر، با بُن واصل چیزها ، رابطه مستقیم دارند. این کشش به درون و باطن و گوهر نهفته هرچیزیست که انسان را به جستجو می انگیزد . هیچ انسانی نیاز بدان ندارد که با اراده و عمد ، جوینده بشود . این، جویندگی وپژوهندگی ِ زورکی و نمایشی وساختگیست . انسانی، که حواسش را خرفت نکرده باشند ، به خودی خود ، جوینده و « بوینده » هست . با زور و عنف و اراده و تقلید ازشعار « خودجوئی وجستجوی حقیقت » ، نباید و نمیتوان به جستجوی حقیقت رفت ، بلکه باید روزنه های حواس خود را که با مفاهیم و تصاویر و آموزه ها، پُر کرده و گرفته اند ، ازاین مفاهیم و تصاویر و آموزه ها ، آزاد ساخت . روزنه های حواس را باید ازاین عادتهای فکری و ایمانی ، خالی کرد . این ایمانها و آموزه ها و عقاید هستند که هیاهو راه انداخته اند که حواس، به تنهائی ، قادر به درک حقیقت وبُن پدیده ها نیستند . حقیقت، غیب است. حقیقت ، فراسوی حضور حواس است . حقیقت وخدا و بُن همه چیزها ، بدان علت « غیب و فراسوو ترانسندنس » است، چون عقاید و عادات فکری و آموزه های آموخته شده ، روزنه های حواس ما را آکنده اند . بوی حقیقت وخدا وبُن هستی ، دیگر نمیتواند به حواس انسان راه یابند . حواس ، «اخشم » شده اند ، و توانا به بو کشیدن نیستند . حقیقت یا اصل و گوهرچیزها ، در بویشان ، که نادیدنی و ناگرفتنی هستند ، درپیرامونشان پخش و پراکنده میشوند و جهان را پرمیکنند . فضای ما، پر ازبوی حقیقت و بُن و اصل پدیده هاست . فقط ما را « اخشم » کرده اند . سراسر وجود ما ، بینی هائی هستند که حس بویائیشان را دراثر « خشم = تجاوزخواهی = زدارکامگی = بردن به هرقیمت = قهرو قدرت طلبی » ، از دست داده اند . ما به« زکام کل حواس= زکام وجودی » ، مبتلا شده ایم . هستی ما ، زکام شده است . وانسانی که برغم داشتن بینی، و« حواسی بینی گونه اش »، نمیتواند بو ببرد، نمیتواند بوی حقایقی را که درسراسر فضای اجتماعی و سیاسی ودینی اوپخش و پراکنده اند، دریابد.غیب بودن، مسئله نیست . بوها همه ،غایب ازنظرند و به دست نمیآیند . با دریافتن این بوهاست که بوی جان خود انسان نیز ، برمیخیزد ، و نسیم بهاری میگردد :
بیا تا نوبهارعشق باشیم نسیم ازمشک و ازعنبر بگیریم
زمین وکوه و دشت و باغ جان را
همه ، درحلـّه اخضر بگیریم
دکان نعمت ، از« باطن » گشائیم
چنین خو ، از درخت تر بگیریم
تا بالاخره بجائی برسیم که بوی سیمرغ یا رام یا زُهره ، از ژرفای هستی وجان خود مان ، به حواسمان برسد
چند باشد غم آنت که زغم ، جان ببرم
خود نباشد هوس آنکه ، « بدانی جان چیست ؟ »
چند گوئی که چه چاره است و مرا درمان چیست ؟
چاره جوینده که کرده است ترا ؟ خود ، آن چیست
بوی نانی که رسیده است ، بران بوی برو
تا همان بوی دهد شرح ، ترا کین نان چیست
گرنه ، اندر تتق ازرق ، زیبا روئیست
درکف روح ، چنین مشعله تابان چیست
آتش دیده مردان ، حجب غیب بسوخت
تو ، پس پرده نشسته ، که به غیب ، ایمان چیست
بوی جان خود را دریافتن ، بوی جان هرکسی را دریافتنست، و این راه ِجستن چاره ، برای رهانیدن جان خود وجانهای دیگر ازغم و رسیدن به طرب است . ازجان خود است که میتوان، بوی زهره یا ماه ( سیمرغ ) را که جانان ، که مجموعه همه جانها درعشقست، شنید .
ازکنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
چون نگیرم خویش را من هرشبی اندر کنار
تا فریاد زنیم :
من طربم ، طرب منم ، زُهره زند نوای من
عشق میان عاشقان ، شیوه کند برای من
این زُهره یا رام هست که هنگامی درخاک وگلی که یهوه والله ازآن وجود انسان را برای عبودیت واطاعت ساخته اند ، پنجه خود را بزند ، این گل وخاک وجود انسان ، در یک آن ، تبدیل به چنگ وچغانه میشوند، و انسان اصل موسیقی و طرب میگردد :
ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
در سرو دردماغ جان ، جـَسته زتو فسانه ای
چونکه خیال خوش دمت ، ازسوی غیب در دمد
زآتش عشق برجهد ، تا به فلک زبانه ای
زُهره عشق ، چون بزد ، پنجه خود « درآب وگل »
قامت ما ، چوچنگ شد، سینه ما ، چغانه ای
http://www.jamali.info/simorghi/?page=secular_venus
July 23, 2008
بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
فردوسی
« عـجـم » چیست ؟
دشمنی کردن ، درفرهنگ ایران نیز، حد دارد . سـرتاپای دشمن ، شرّ نیست . با دشمن ، درهمه سوها، جنگیده نمیشود . دشمن را ازهمه سو، زشت نمیکند وبدنام نمیسازد . مفهوم « اهریمن »، که مخلوق ایزدشناسی ِ زرتشتی است ، ربطی به فرهنگِ اصیل ایران ندارد . حتا همان اهریمن در متون زرتشتی نیز، « مثل اعلای استوارماندن در پیمان خود تا به حد نیستی خود» هست . او، پیمان خود را به بهای نابودشدن همیشگی می پذیرد . برای اهریمن در متون زرتشتی ،استوارماندن درپیمان ، ارزشی برتر از غلبه وپیروزی دارد . این چنین مفهومی از دشمنی، ازارزشهای بزرگ فرهنگ ایرانست . درمورد عرب نیزباید این فرهنگ متعالی را رعایت کرد .
آیا اعراب ، برای توهین کردن به ایرانیان، آنان را « عجم » می نامیده اند ؟ یکی از پژوهشگران ، مینویسد : « واژه عجم به دلیل بارمنفی و مفهوم اهانت بار و ریشخند آمیزی که دراصل داشته ( گنگ ولال ) و عربها آن را دراشاره به ایرانیان و دیگر قومها که نمی توانستند واژه های عربی را مانند خود آنها بر زبان آورده ، به کاربرند ، درنا همخوانی آشکار با دیدگاه فرهیخته ایرانی ی فردوسی بوده …. » . اگربه سراسرمراجع معتبر عربی رجوع شود ، دیده میشود که گرانیگاه معانی دوم این واژه ، نامفهوم بودن برای عربست نه گنگ ولال بودن ِ گوینده . درآغاز باید بُن یک اصطلاح و واژه را یافت ، و سپس خوشه معانی که ازاین بُن برمیخیزند ، شناخت .
هرچند که این واژه نزد عوام عرب پس ازگذشت زمانها ، چنین معنائی یافته باشد ، ولی « دراصل » ، به کلی چنین معنائی نداشته است، و معنای اصلی آن ، دلیل براحترامیست که اعراب ، به ایرانیان داشته اند . البته « عجم » ، دراصل، به هیچ روی، معنای گنگ ولال نداشته است و به غایت توهین وریشخند وتحقیرپیدایش نیافته ، بلکه درست معنائی برای تعظیم و تجلیل و تحبیب داشته است .
ابی الحسین احمدبن فارس بن زکریا رازی ، که از بزرگترین واژه شناسان درسده چهارم بوده است و نزد همه معتبراست در دو کتاب ( المقائیس فی اللغة + مجمل اللغة ) خود نخستین معنای « عجم » را تخم خرما و انگورو میوه هائی همانند انگور میداند . « النوی ، و کل ماکان فی جوف ماءکول مثل العنب ما اشبهه فهو عجم ». باید درپیش چشم داشت که نام خرما درعربی که « قصب = قسب » باشد ، معنای نیشکر نی و قلم وکلک را هم داشته است ( لغت نامه ). اینهمانی خرما با نیشکر، اهمیت دارد چون « قصب» ، معرب « کس+ به » است که به معنای « نای به = وای به » است که زنخدای ایران میباشد. خوارزمی در کتاب مقدمة الادب مینویسد که « عجم » ، دانه هرچیزی است. بدین علت به درخت خرمائی که ازتخم خرما بروید ، عجمه میگویند . سعدی میگوید :
شرب نوش آفرید ازمگس نحل نخل تناور کند ز دانه خرما
معنای بنیادی دیگر عجمه ، صخره سخت است . به افشره ای که از دانه های میگرفتند میگفتند نفت العجم . به نیایشی که زیرلب زمزمه میکردند نیز عجم میگفتند ( ان صلاة النهارعجما ، لانها لا یجهرفیها بالقراءة ) . پس معنای اصلی عجم، که « تخم و دانه وهسته » باشد، تصویری بوده است که باخود، برآیندهای گوناگون آورده است . تخم ، در پهلوی وگویشها « توم » خوانده میشود ، و معنای « تاریک » هم دارد . در سغدی واژه « دانه » ، « دوانه » میباشد ( فرهنگ قریب ) که درکردی به معنای جفت وهمزاد میباشد . همچنین« توم » در عبری وآرامی ، به معنای « همزاد ، دوقلو» هست که امروزه به شکل « توماس» ، ازنامهای متداول درغربست( Biblisch-Historisches Handwoerterbuch)). « تخم » درخود ، درخت وشاخ وبرگ و بر را بالقوه دارد، وبدین علت ، گنج نهفته درتاریکی است .
ازسوی دیگر، درفرهنگ ایران ، تخم ، هم « بر» و هم « بُن وبیخ » درخت است . وجودی که هم بروهم بُن ، هم پایان وهم آغاز است ، وجودی مستقل و آزاد که ازخود و به خود ، هست . این در فرهنگ ایران ، «کمال» شمرده میشد .« کمال » مانند اسلام، علم یا قدرت بی نهایت نبود. چیزی کمال داشت که خودش، اصل نوآفرینی ِ خودش هست. ازخودش ، به روشنی میرسد . به همین علت ، رستم ، تخم تن است . درگزیده های زاد اسپرم ، بخش 34 پاره 29 میآید : « …. باز آفرینی همه چهره ها ، درپایان به آغاز همانند باشند . چنانکه مردم که هستی آنان از تخم ( نطفه ) است ، از نطفه به وجود آیند و گیاهان که هستی آنان از تخمک است ، کمال پایانی آنها نیز با همان تخم است » . همین اندیشه درگرشاسپ نامه توسی نیز میآید
که این یکی بودن « برو تخم » در جهان هستی باشد. جهان هستی ، درختی است که ازبرش ، بیخش پدید میآید . به عبارت دیگر، جهان هستی ، خالق ندارد .
به تخم درخت ارفتی در گمان
نگه کن برش، تخم باشد همان
ازسوئی هرتخمی درواقع ، تخم درون تخم است . ازاین رو ، آنچه درتخم ودانه و هسته ، نهفته است ، نیزوهائی هستند که در تاریکی وپوشیده و نادیدنی هستند . این تصویر، یکی ازتصاویر بنیادی درجهان بوده است ، و بیان « ازخود بودن» ، «ازخود ، روشن شدن» ،« ازخود ، سرچشمه بودن » است ، چون همه چیز را درخود دارد . همچنین « شیره وافشره در تخم » که نشان ِ اصل درخت ومیوه است ، درست درتخم ودانه ، پوشیده و نا دیدنیست . این معنای اصلی « عجم » است . ازاین رو یکی از معانی عجم بنا بر اشتاین گاس ، هم شیره وافشره ازدانه های گیاهان وهم آزمودن ، امتحان کردن است. این معانی گرانقدر، ازیکسو مارا ازغنای درونی تخم ( عجم ) آگاه میسازد و ازسوی دیگر ، به پوشیدگی و ناشناس بودن آن، اشاره میکند . این رویه ناشناس بودن وپوشیده بودن ِ از معنای اصلی هست ، که سپس از عوام عرب ، معنای منفی پیدا کرده است . آنچه ما نمی فهمیم ، بد وزشت و تباه است . امروزهم ، این شیوه تفکر، درمیان عموم ، رایجست . ولی دراصل ، عجم ، به ایرانی بدان علت گفته میشده است که انسان آزاده ایست و برپای خود میایستد . رابطه عرب با ایرانی ، با محمد، شروع نشده است . عربها با ایرانیان پیش ازآمدن محمد ، رابطه دیگر داشته اند . این دو گونه رابطه را باید جداگانه بررسی کرد. این اصطلاح « عجم » ، ریشه دراین دوره پیش از محمد و اسلام دارد.ایرانی آنگاه ، بدان علت عجم خوانده میشده است ، چون پیروان فرهنگ زنخدائی (= ارتائی ) بوده اند. « اجم» و« سورستان» و هروم ( روم ، هر= نی ) ، اصطلاتی برای جوامع زنخدائی ایران بوده اند که اعراب نیز پیرو آن بوده اند . اجه ، به هندی « قصب السکریا نیشکر » است. اجمه ، درمقدمة الادب خوارزمی به معنای بیشه ونیستان است و جمع آن « اجم » میباشد . « عجه » درمنتهی الارب به معنای « خایگینه ، لغت مولده است » ( یعنی تخم مرغ ) . اج، درفارسی، به درخت افرا گفته میشود که نام دیگرش « اسپندان » است که به خوبی مارا به اصل راهنمائی میکند . « ئوز » که همان « خوز» باشد ( خوزستان= نیستان) به معنای نی است، و این نام زنخدای ایران بوده است که برای پیروان زرتشت ، بت ( اوز دِس ) وزشت و پلشت شده است ، و اعراب درست همین زنخدا را بنام « عزی » میپرستیده اند . مقصود اینست که عرب، پیش ازپیدایش اسلام،با دیدی دیگری به ایرانیان مینگریسته اند ، و ایرانیان را ارجمند میشمرده اند ، ونام « عجم = اجم » ، بیان بزرگواری ایرانیان و پیوند عرب با چنین ایرانی بوده است . چنانکه درشاهنامه نیز« عربستان» با « ایران » باهم ، بهره ایرج ، نخستین شاه اسطوره ای ایران میگردد .
پس آنگه نیابت به ایرج رسید مراورا پدر، شهرایران گزید
هم ایران هم دشت نیزه وران
همان تخت شاهی و تا ج سران
بدو داد که او را سزا دید گاه
همان تیغ ومهر ونگین و کلاه
سرانرا که بُد هوش و فرهنگ ورای
مراورا چه خواندند ، ایران خدای
فردوسی ، درخود، آگاهانه رسالت زنده کردن ایران را داشت و هدفش از شاهنامه سرائی ، نوزائی فرهنگ واجتماع و جهان آرائی ایران بود ودرست دراین بیت شعر، به با نگ بلند، از رسالت خود دم میزند .
«عجم ، زنده کردم بدین پارسی »
« عجم زنده کردم بدین پارسی » ، این معنای ژرف را دارد که من « فرهنگ ِ زنخدائی یا خرّ مدینی ، فرهنگ سیمرغی- ارتائی ایران » را با این نوشته ، زنده کرده ام . « عجم » ، درست معنای والا وژرف ِ فردوسی را بیان میکند . آن ایرانی که « بُن وبیخ واصل = عجم » است ، آن ایرانی که افشره وشیره وجانست( عجم ) ، آن صخره سختی( عجم) که برفرازکوه البرزاست و ایران نوین برآن بنا خواهد شد، دراین نوشته زنده میشود و فرشگرد می یابد . این همان نیستانی( اجم = عجم ) است که مولوی درداشتیاق بازگشت به آن را دارد تا درآنجا بازازنو زاده شود .
http://www.jamali.info/shahname/?page=ajam_zende_kardam_ferdowsi
July 20, 2008
حقوق بشر، جنبشی است
برضد حکومت و
وبرضد مَرجَع و سازمان دینی
« مطلق شدن ِ فردِ انسان »
و نسبی شدن سازمانهای دینی وسیاسی وحکومت
« فردّیت » و « حقوق بشر» ، همزادند
آیا با امضاء زیر لایحه حقوق بشر،« فرد» میشویم
یا آنکه، با « فردیت یافتن» ، به حقوق بشرمیرسیم؟
از« خود» طلب ، که هرچه طلب میکنی زیار
درتنگنای کعبه و در سومنات نیست
« عبید زاکانی »
توکئی دراین ضمیرم که فزونتر از جهانی ؟
تو که نکته جهانی ، زچه نکته ، میجهانی ؟
تو قلم بدست داری وجهان ، چو نقش ، پیشت
صفتیش می نگاری ، صفتیش ، میستانی
مولوی بلخی
آنچه « حقوق بشر» نامیده میشود، و دراصل « حق فرد انسان » است ، درواقع ، یک سرکشی و طغیان بزرگ و ژرف « فرد انسان » ، در برابر « حکومت و سازمانهای دینی و بالاخره هرگونه سازمانی » است .« فرد انسان » ، هنگامی دریک اجتماع ، « پیدایش می یابد » و « فردیت می یابد » ، که دراو، این سرکشی و طغیان، رویداده باشد، تا خود را ازتابعیت حکومت و حزب و سازمانها و مراجع دینی ، آزاد بسازد . آزادی فردی ، با این اندیشه ، بنیاد میشود که فرد ، خود را، سرچشمه معنویت و سرچشمه روحانیت ، یعنی ، خودش را میزان و معیار حق و حقیقت بشناسد . ازاین پس ، کسی حق ِ« معین کردن معنا وروحانیت » برای ِاو ندارد. آنکه معنامیدهد و روحانی میسازد ، سرچشمه قدرت میشود . اینکه حافظ میگوید :
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
دم از انسانی میزند که برای نوسازی انسان و جهان ، میداند که باید « آسمان را به زمین آورد و زمینی سازد » . این انسانیست که ، آسمانی و آخرتی و غایتی و سعادتی و معیاری را خارج ازخود ، رد میکند . انسان ، هنگامی فردیت می یابد که آسمان و آخرت ومعنا و معیاررا دروجود خود ، زمینی کند و باهم بیامیزد .
دست اندازی به سقف آسمان ، برای آن بود ه است که سه لایه فرازین سپهر که « سقف جهان و آسمان » شمرده میشدند ، و رام و سیمرغ و بهرام هستند ، که سه بُن کیهان و باهم ، اصل نوسازی و اصل زمان و هستی وبینش، و طبعا سرچشمه « معنای زندگی » هستند ، هسته درمیان وجود فرد ِِانسان گردند . انسان ، سقف فلک را میشکافد ، تا بُن کیهان وهستی و زندگی را به زمین فروکشد، و آن اصل آفریننده کیهانی را درمیان ِ خود نهد . انسان ، آسمان و« ارکه هستی » را بزمین میآورد ، و تبدیل به ضمیر خود میسازد .
مسئله سکولاریته ، چنانچه برخی می پندارند ، « زمینی شدن زندگی انسان » نیست ، بلکه مسئله ، آوردن ِ« آسمان » به زمین ، و به درون خود فرد انسانست، تا انسان ، اصل معنا آفرین و ارزشگذار را ، دروجود ِخود داشته باشد . برای همین خاطر، سقراط ، فلسفه را ازآسمان به زمین آورد . در تصویر ِ« آسمان » ، آسمان ، سرچشمه معنویت و روحانیت است .
« آسمان » درفرهنگ ایران ، به سقف خانه و اطاق گفته میشود . سقف خانه ، که فراز دیوارهای خانه و کمال خانه است که با خانه ، یک مجموعه اند ، « آسمانه » خوانده میشود . آسمان درفرهنگ ایران ، همان « خوشه یا میوه فراز گیاه یا درخت » شمرده میشده است . به همین علت ، سیمرغ ، فراز درختی نشسته است که نماد « همه تخمه زندگان و انسانها » است . ازاین رو ، سیمرغ ، آسمان بود و آرمیتی ، زمین بود ، و باهم « یک تخم ، یا یک جهان ِ هستی » بودند .
در هروجودی ، آسمان و زمین با هم آمیخته و یک هستی بودند . آسمان درهرتنی بود . و « آسمان » ، همان « خوشه فرازگیاه » بود . وچون خوشه که انبوه تخمهاست ، سرچشمه نوآفرینی و « نو بینی » است ، ازاین رو به آسمان ، « مینو= مانا = معنا » گفته میشد . آسمان ، درهرانسانی ، معنا و روح وجود او بود ، چون اصل نو آفرینی و فرشگرد ( تازه و نوشوی و نوبینی ) بود . معنای وجود هرانسانی ، نو آفرینی و نوزائی و شادی آفرینی است.
و اینکه میگویند پیشوند ِ « آسمان » ، به معنای سنگ است ، در ظاهر برای تحریف ذهنست . البته سنگ هم دراصل به «عشق وامتزاج دوچیز بهم » گفته میشده است ، چنانکه در واژه « سنگم » این معنا باقی مانده است . «آس » پیشوند « آسمان »، هنوز در بلوچی به معنای « آتش » است . آتشکده ، آسجا خوانده میشود . و آتش که همان « تش= تخشه » باشد ، به معنای « دوک = دوخ» ، یا نی است که « اصل آفرینندگی وبینش » شمرده میشده است . جهان با نوای نی ، آفریده میشد . ازسوئی این همان واژه « هاس » در کردی است ، که به معنای « خوشه کاردو است که غله ای همانند گندم » است . ودر بندهش ، این خوشه کاردو ، همان « کاردک » است ، که اینهمانی با روز ِ « دی به مهر» دارد .« دی به مهر»، بیان آنست که خدائی که « دی » نام دارد ، همان خدائیست که « مهر» نام دارد . درواقع زنخدای مهر که سیمرغ بوده است ، همان « دی » میباشد . ونام « کُرد » ، که سبکشده همان « کاردو» است ، بیان آن است که کُردها ، پیروان ِ این خدایند. پس « آسمان » ، همان « خوشه = سیمرغ » بوده است ، که اصل نوآفرینی و مهر و بینش شمرده میشده است ، و این « معنای و روح ِ هستی انسان » است . سیمرغ درهرانسانی ، که نخستین پیدایش « ارکه جهان ، یا بهمن » است ، معنای هرکسی است ، و این خدا ، اصل اندازه و پیمانه است . به عبارت دیگر، بُنمایه ، معنا بخشی وارزشدهی است . واژه « روح » هم ، چیزی جز همان واژه « روخ » نیست که به معنای « نی » است، و به همین علت ، روح درفارسی ، معنای « موسیقی و آهنگ » دارد . و « روح » درعربی نیز که پنداشته میشود ، از واژه « رواخ » عبری میآید ، رواخ هم همان « روخ » ایرانی است . در درون انسان ، هم سیمرغ ، « نای ِ به » یعنی « نای آفریننده » است ، که فروهر هم خوانده میشود ، و هم « روان » که « رام جید » خوانده میشود ، رام نی نواز است ، که روح انسانند . و هم بهمن ، که « مینوی مینو» یا « مان ِمن » باشد ، اصل معنا ( = مانا ) آفرین است . اصل معنویت و روحانیت، درمیان هرانسانی و بُن ِهرفردِانسانی هست . برای همین خاطر، مسئله سکولاریته ، فرود آوردن آسمان یا اصل معنا آفرین و روحبخش کل کیهان ، به زمین است ، تا با وجود انسان آمیخته شود .« کلّ » که پیکریابی معناست ، درمیان « فرد انسان» قرارمیگیرد. کل جهان ، بریده از« فرد» و جدا از فرد نیست ، بلکه « کل » در هرفردی هست . ازاین پس ، فرد انسان ، نیازی به معنا و روح ، از دیگری ندارد که کسی به او بدهد، و با این معنا و روح بخشی به او ، براو قدرت بیابد . آنکه معنا به انسان میدهد ، برانسان ، قدرت می یابد . آنانکه بام وشام دم از نیاز انسان به معنویت و روحانیت میزنند ، کسانی هستند که گوهر انسانی را ، تهی از معنا و روح میسازند ، تا بتوانند برای برآوردن این نیاز، براو چیرگی وقدرت یابند ، و براو حکومت کنند .
سکولاریته ، همین فرو آوردن خدایان درپیکرانسان هست که پیدایش « ارکه جهان » هستند ، تا خودِ فرد انسان ، سرچشمه آفریننده معنا و ارزش گردد . فرد انسان ، خودش، حامل « ارکه جهان » میشود . ازاینروست که مولوی میگوید « که تو کیستی درضمیرم که برتر ازهمه جهانی ، و توئی که ، به همه چیزها ارزش میدهی وازهمه چیزها ارزش میگیری ؟. توئی که به همه چیز، ارزش و معنا و اعتبار میدهی، و ازهمه چیز، ارزش و معنا و اعتبار میگیری ، و توای ضمیر من ، معیار و میزان هرچیزی هستی » . این همان بهمن یا هومان بود که « ارکه جهان » شمرده میشد، و « ارکه من = ارخه من = اخه من = هخه من » نامیده میشد . امروزه که این نام در شکل « هخا » ، میان مردم ، خنده آورو مسخره آمیز شده است ، درفرهنگ ایران ، این نام ، بُن واصل یا « ارکه » کیهان بود ، که همان هومن یا بهمن باشد . و هخامنشیها ، خود را حکومتی میدانستند که بر پایه اندیشه ِ « بهمن = هخا من » قرار دارد . « هخامنی » ، همان معنای « بهمنی » را دارد ، و داستان « بهمن و هما » درشاهنامه ، برغم مسخسازیس بوسیله موبدان زرتشتی ، همان داستان « ارکه جهانست که نخستین چهره اش ، سیمرغ یا هماست » که آسمان ، یا سقف فلکست . و نه تنها این نام ، امروزه ، با کاربرد سوء ِ « هخا » ، زشت و بی بها ساخته شده است ، بلکه خود نام « خمینی » ، بزرگترین قصاب تاریخ ایران ، که جایگاهی درکنار هیتلر و استالین وچنگیز دارد ، سبکشده همین نامست . عربها به هخامنشیها ، « ا َ خُمینی » میگویند، و این پیشوند ِ « الف » ، در طی زمان ، از نام « خُمین » ، حذف شده است. این اندیشه های والا ، در این شبح های شوم ، مانند سایه ، بدنبال ما میآیند . دربُن هرانسانی این « بهمن ، یا هومان ، یا هـَخـامـن » ، اصل زاینده و آفریننده کیهان ، و این « خرد سامانده کیهانی » هست که درهرانسانی افشانده شده است . فرهنگ ایران، براین استواربود که ، هر فردی ، حامله به « اصل آفریننده کیهان و زندگی و خردِ سامانده کیهان » است، که جان و معنا میبخشد . بدین علت « بهمن » را باربد ، « آئین جمشید » مینامد. بدینسان ، فرد انسان ، سرچشمه معنویت و روحانیت ، یا میزان و معیاربینش حقیقت و حق وقانون و حکومت ، شناخته میشود . این اندیشه است که در دوره چیرگی ساسانیان ، ازموبدان زرتشتی تحریف و سرکوب شد ، و سپس در زنده ترین و برجسته ترین شکل ، مـولـوی بـلـخـی ، آنرا ازنو، دراصطلاحاتِ ملموس در غزلیاتش ، عبارت بندی کرده و رستاخیزنده این اندیشه بزرگ « فردیت » شده است که ما آنرا خواهیم گسترد . با چنین شناختی ، فردیت در انسان زائیده میشود و فرد ، خود را مطلق میسازد ، و به کلی حقانیت و مشروعیت را از سازمانهای دینی و مراجع دینی و سازمان حکومت و همه سازمانهای سیاسی و درپایان ازهرسازمانی بطورکلی میگیرد ، چون هرسازمانی ، پیدایش « قدرت» است و طبعا خطر « فرد انسان » میباشد که تنها سرپای خود میخواهد بایستد . هرقدرتی ، هنگامی پایدارمیشود که « معنای زندگی افراد » را معین سازد . ما با امضاء کردن زیر لایحه حقوق بشر یا لایحه هائی که حقوق بشر را برای رسیدن به اهداف سیاسی یا مذهبی یا حزبی خود ، عَلَم میکنند ، به آنچه غایت حقوق بشر است، نمیرسیم ، بلکه با « زاده شدن چنین فردیتی درماست » ، که سازمان های دینی و مراجع قدرتمند دینی ، و حکومات و احزاب ، دیگر ، حق « تعیین معنا و غایت زندگی افراد ملت » را به کلی از دست میدهند . مسئله بنیادی اینست که چگونه باید « فردیتی یافت که حقوق بشر ازآن ، زاده میشود » ، و نیاز به حکومتی و سازمان دینی و حزبی ندارد ، که این حقوق را به او« بدهد » . امضاء کردن زیر لایحه ای که « ساختن حکومت برپایه حقوق بشر را وعده میدهد » ، هرچند نیکوست ، ولی جانشین « پیدایش فردیتی» نمیشود ، که خود را ، «اصل معنا بخش » میداند ، وخودرا « مطلق » میسازد ، و همه مراجع قدرت را ، با یک ضربه ، نسبی و فرعی میکند ، و از مرکزیت ومرجعیت وحقانیت ( legitimacy) میاندازد . بدون پیدایش چنین فردیتی در اجتماع ، آن امضاء ها ، فقط وسیله فریب و خدعه میگردند که از محبوبیت این آرمان ، سوء استفاده میکنند . درقدرت ، مسئله « ابتکاریک اقدام » درسیاست ، اهمیت فوق العاده دارد. مبتکرچنین اقدامی میتواند ، قدرت را برُباید . ابتکار رفراندم ، باید ازکسی وسازمانی باشد که پیشینه قابل اعتماد برای ملت دارد . تنها ابتکاریک پیشنهادخوب، کافی نیست.
درباختر، در جنبشهای مذهبی پوریتان ها ( puritaner) و پیروان تجدید تعمید ( wiedertaeufer ) ، دین ، به عنوان امری مطلق و برترین امر ، مسئله « فرد انسان» شد ، و بدینسان ، حقوق بشری (= حق فردیت انسان ) ، آغاز به پیدایش کرد . این فرد انسانست که مستقیم و بلاواسطه ، رویارو با « مطلق » میشود . « دین » که برترین امر، و امری مطلق شمرده میشد ، کار مربوط به « فردانسان» شد. پس فرد ، خودش باید در باره « مطلق و برترین چیزها » تصمیم نهائی را بگیرد و بتواند رابطه بیواسطه و مستقیم با مطلق پیداکند . ازاین رو ، « آزادی دین » ، نخستین حق درمیان حقوق اساسی انسان شد . اینست که حقوق بشر، درهرجائی ، نخستین گام رابسوی واقعیت برداشته که « آزادی دین » تحقق یافته است . هنوز درکشور ایران ، مذاهب سنّی ، که یکی از مذاهب مهم خودِ دین اسلامست ، آزادی ندارد ، چه رسد به سایر ادیان ومذاهب غیر اسلامی . آزادی دین ، آزادی ِترک دین اسلام و پذیرش دین دیگراست . آزادی دین ، ترک دین اسلام و بیدین شدنست . آزادی دین ، ترک دین اسلام ، و قبول « شرک است که چند خدائی باشد » . چرا ، فرد انسان با این گام ، مطلق شد ؟ برای آنکه این فرد انسان بود که میتوانست بیواسطه و مستقیم ، « آنچه مطلق شمرده میشد » ، تجربه کند ، و با چنین تجربه مستقیمی و بینش مستقیم حاصل ازآن ، تصمیم نهائی را بگیرد .
با این « تجربه دینی » ، همه « ساختارها و سازمانهای اجتماعی، ارزش نسبی پیداکردند ، و فردی که ازاین پس ، این مطلق و« برترین ارزش » را مشخص میساخت ، خودش ، مطلق شد، و آزادی بی نهایت پیدا کرد . اینکه انسان ، حق تعیین دین خود را دارد ، تجربه ای ژرفتر و گسترده تر ازاین « مسئله برگزیدن یک دین یا مذهب ، میان ادیان ومذاهب موجود » بود . دراین تجربه ، فرد انسان ، رابطه وجودی با « مطلق » یافت ، و خودش ، « مطلق » شد، و بدینسان « آزادی شخصی او » بی نهایت گردید . بدین سان ، نه تنها « حکومت » ، بلکه به همان سان « سازمان دینی و مراجع دینی » ، ازسوئی از ارزش و اعتبار افتادند ، و ازسوی دیگر ، میتوانستند ازاین پس، ارزش و اعتبار نسبی بیابند . هم حکومت و سازمانهای سیاسی ، و هم سازمانها و مراجع دینی ، میبایستی ، موجودیت خود ، و حق به موجودیت خود را ، از این « فردی که درخود ، مطلق شده است » ، مشتق سازند (= برشکافند ) . حکومت و مرجعیت دینی و سازمان دینی ، قابل اشتقاق از « فرد انسان » شدند . هرچند این جنبش ، ظاهری ، دینی و معنوی و روحانی داشت ، ولی درباطن، یک جنبش سکولاریته بود ، چون فرد انسان ، خودش ، سرچشمه و مرجع مطلق ارزشگذاری و معیارهمه چیزها میگردد . کسیکه « معنای زندگی فرد و غایت زندگی فرد » را معین و مشخص میسازد ، حکومت میکند . و اکنون این « فرد انسان » است که چنین نقشی را بازی میکند . تا کنون ، معنای زندگی فرد ، از سازمانهای مقتدر دینی و سیاسی که باهم میآمیختند (موبد شاهی –یا- شاه موبدی ، -آخوند شاهی- یا- شاه آخوندی- )، معین میگردید . آمیزش یا ترکیب « سازمان دینی » با « سازمان حکومتی » ، همیشه برای آنست که « با معنا دادن به زندگی افراد » ، آنها را در عمل و فکرشان ، معین سازند. حکومتی که یک دین رسمی دارد و « حکومت دینی ، که همان تئوکراسی باشد ، دوگونه ترکیب این اندیشه اند . با « مطلق شدن فرد »، یا با » پیدایش فردیت » ، این فرد است که ازاین پس ، خودش سرچشمه معنا دادن به عمل و فکرش میشود . با پیدایش چنین فردیتی ، هم حکومت و سازمانهای سیاسی ، وهم سازمانهای دینی و مراجع دینی ، در بنیادشان متزلزل میشوند . سازمانهای دینی ، ازاین پس گرفتارفاجعه کُبری میشوند ، چون خود را تا کنون ، « اصل معنا بخش به همه افراد » میدانسته اند . ولی فردی که « آسمان را به زمین کشانید و کل جهان را درخود جا داد » ، خودش ، «اصل معنا بخش » میشود . آسمان و اصل ، یا « بُن آفریننده کیهان» را باید مستقیما درخود ، تجربه کند، تا همان فردی شود که مولوی بیان کرده است
تو قلم بدست داری و جهان ، چو نقش ، پیشت
صفتیش می نگاری ، صفتیش میستانی
فردانسان ، چنانچه در فرهنگ ایران اندیشه ای استواربود ، این تجربه ژرف را میکند که « اصل آفریننده کیهان و اصل بنیش جهانی ، اصل خرد سامانده » ، در « خود فرد او » قرار دارد ، و بُن وجود اوست . این تجربه ژرف ، در همان تصویر « بُن انسان » در فرهنگ ایران ، نخستین شکل را به خود گرفت ، و در عرفان ایران ، و بالاخره در مولوی بلخی ، همان تجربه ، ازنو به بهترین شکلی عبارت بندی شد . عرفان باید از سر، به این تجربه ژرف درفرهنگ ایران بازگردد ، تا بُن مایه جنبشهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و دینی و هنری تازه گردد . این تجربه ژرف ، دارای این برآیند بود که ، این اصل مطلق ، این خردِ سامانده کیهانی ، یا بسخنی دیگر ، « خرد قانونساز و حکومت آفرین » دراو نیز هست . ازاین « هومان » یا « اصل مطلق دربُن فرد انسان » است که باید حکومت و دین وهنر و اقتصاد و قانون ، سرچشمه بگیرند . اینست که « آزادی فرد » با قبول ِاین بن درخود ، نهاده میشود که فرد ، خود را سرچشمه معنویت و سرچشمه روحانیت میداند ، یعنی ، فرد ، خود را میزان و معیار حق و حقیقت میشناسد . با چنین اقدامی ، فرد ، خود را مطلق میسازد ، و حقانیت را از « سازمان ها و مراجع دینی « و از « سازمان حکومتی و هرگونه سازمان سیاسی » و طبعا از هرسازمانی میگیرد ، چون هرسازمانی ، پیدایش قدرت است و طبعا خطر فرد میباشد . هر « قدرتی » ، میخواهد « زندگی را معنوی سازد » ، یعنی میخواهد « معنای زندگی فرد را معین سازد . به فرد ، بگوید زندگی تو چه گونه باید باشد، تا معنا داشته باشد » ودرست ، فرد در حقوق بشر ، برضد چنین « معین سازی معنای زندگی خود، از فراسوی خود » طغیان میکند . ازاینجاست که حکومتها به فکرمیافتند که چگونه به خود ، حقانیتی تازه بدهند . دیگر سازمانهای دینی ، بدرد همکاری با حکومتهای نوین نمیخورند . ازاینجاست که حکومت ، خودش را از« سازمانهای دینی و مراجع دینی » ، جدا میسازد ، و آنهارا طلاق میدهد . حکومت از این پس ، میکوشد که خود را به هر ترتیبی شده ،از بی اعتباری ونیستی ، نجات بدهد، و ادعا میکند که تنها « به هدف تاءمین آزادی افراد » کارخواهد کرد . ولی فردیتی که حقوق بشر را آفرید ، چنین ادعائی را همیشه از نو میآزماید . حکومت باید به « فرد» همیشه حساب پس بدهد . حکومت ، این « آزادی افراد را در معنا دادن به زندگی فردی و اجتماعی خود » ، باید تاءمین کند . اینست که « حکومت دینی » ، برضد نیاز افراد دراجتماع میگردد . دینی که میخواهد مرجع معنویت افراد باشد ، با حکومتی که میخواهد آزادی فرد را در سرچشمه معنا بودن تاءمین کند ، باهم متناقض هستند .
همین تجربه را که پوریتانها و پیروان تجدید تعمید دراروپا کردند، و چنین تاءثیر ژرفی درپیدایش فردیت و حقوق بشر داشتند ، ماهم درایران داشته ایم . نه تنها درفرهنگ سیمرغی ،این اندیشه درهمان « بهمن و هُما » عبارت بندی شده بود ، ولی دردوره چیرگی دین اسلام نیز، این اندیشه با عبارت بندیهای تازه ، که دور از عبارت بندی پیشین درفرهنگ ایران نبود ، درست برضد همان حکومت اسلامی ، درعرفان برخاست . یک اندیشه را که عرفان درخود حمل میکند ، میتوان پذیرفت و گسترد ، بی آنکه پابسته به « کل عرفان یا طریقه ای از تصوف » در اشکال منحط تاریخیش شد . فرهنگ ، همیشه « ُگلدسته کردن اندیشه هائی » هستند که درجنبشهای گوناگون یک ملت، دور ازهم روئیده اند . هرجنبشی به فرهنگ ایران ، هدیه ای داده است . هر جنبشی ، برای آن ارزش تاریخی در فرهنگ دارد ، چون درهمان یک اندیشه بزرگی که پدید آورده است ، یک تجربه بزرگ و بنیادی ملت را زائیده است . همان یک اندیشه ازکل این جنبش، درگلدسته فرهنگ ، بسته میشود ، با آنکه آن جنبش درکلیتش ، منتفی شده باشد . عرفان هم که درشرائط بسیار تنگ و خفقان آمیز حکومات اسلامی روئید ، مقداری ازاین اندیشه های گرانبها را تجربه کرده است ، که بخشی گرانبها از فرهنگ ایران شده اند . عرفان و بویژه « مولوی بلخی » ، تجربه مستقیم و بلاواسطه حقیقت مطلق را نیز، محور فردیت میشمرد . اینست که مولوی « پیروی از پیامبران » را به معنائی نمیگیرد که ما در دید اول ازآن میگیریم . برای مسلمانان ، پیروی از انبیاء ، اطاعت کردن از اوامر و نواهی آنهاست . ولی برای مولوی چنین نیست . پیروی ازانبیاء برای او، فقط نگریستن به شیوه تجربه مستقیم آنها ا زحق و عشق و حقیقت است .انسان باید مانند ابراهیم و موسی و شعیب و عیسی و محمد … حق و حقیقت را مستقیم وبلاواسطه تجربه کند . هرفردی باید از مطلق ، از برترین ارزش ، تجربه بی واسطه و مستقیم بکند .
استاد ، خدا آمد ، بی واسطه صوفی را
استاد ، کتاب آمد ، صابی و کتابی را
چون « محرم حق گشتی» ، « وز واسطه بگذشتی »
بربای نقاب از رخ ، خوبان نقابی را
منکر که زنومیدی ، گوید که : « نیابی این » .
بند ره او سازد آن « گفت نیابی را »
اینست که مولوی انبیاء و پیامبران را ، در واقع « سرمشق و نمونه و به اصطلاح افلاطون ، پارادیگمparadigm تجربه مستقیم فرد ، با حق ، یا محبوبه ازلی » برای انسانها میداند ، نه مرجع امر ونهی و حکومت و قدرت . مسئله بنیادی ِ انسان، تابعیت از رسولان و انبیاء ، و اطاعت ازآنها نیست ، بلکه همانند آنها ، یا « حتا برترازآنها شدن » دریافتن اینگونه تجربیات مستقیم با مطلق و برترین است .
گه چو عیسی ، جملگی گشتم زبان
گه دل خاموش ، چون مریم شدم
آنچ از عیسی و مریم یاوه شد
گر مرا باورکنی ، آنهم شدم
بانگ نای لم یزل بشنو زمن
گرچو پشت چنگ اندرخم شدم
موسی بدید آتش ، آن نور بود دلخوش
من نیز نورم ای جان ، گرچه زدور، نارم
من بو العجب جهانم ، ازمشت ِگل نهانم
درهرشبی ، چو نورم ، درهرخزان ، بهارم
به عبارت دیگر، من اصل روشنی و فرشگرد هستم ، و من همان نورم که موسی دربوته دید .
احمد گویم برای « روپوش » از احمد ، جز احد نخواهم
یا شعیب میگویدکه ، من آمرزش ازگناهان وفردوس را نمیخواهم
گفتا نه این خواهم نه آن ، دیدارحق خواهم عیان
گرهفت بحرآتش شود ، من در روم بهر لقا
نزد مولوی ، هرفردی میتواند بیواسطه( یعنی بدون قرآن ورسول ) محرم حق بشود ، و به لقا و وصال اوبرسد ، و به او عشق بورزد . عشق ، « واسطه» را نمیپذیرد .
چو بدین گذر رسیدی ، رسدن که ا زکرامت
بنهی قدم چو موسی ، گذری زهفت دریا
مولوی و سایر عرفا ، همه آئین ها و مناسک و مراسم ادیان و مذاهب را ، نه تنها فرع براصل آن تجربه بیواسطه میدانند ، بلکه گامی فراتر می نهند، و آنها را ، فقط « بهانه و روپوش و پرده و حجاب» رسیدن به « تجربه مستقیم و بی واسطه ازحق و مطلق » میدانند . درواقع ، این اشکال و مناسک و مراسم و شعائر، حتا در شکل طاعات ، فرد را از تجربه مستقیم او بازمیدارند، و فقط به کردار « بهانه » آنهارا می پذیرند: مقصود توئی ، کعبه و بت خانه ، بهانه
برای ما امروزه « تجربه مستقیم و بی واسطه یک چیزی » ، در آخرین حد نزدیکی با آن نیز ، آن چیز، فراسو و خارج ازما میماند. ولی حتا در فارسی ، واژه نزدیکی » به خودی خود ، معنای « مقاربت و همآغوشی وعشق ورزی » دارد . این بود که تجربه بیواسطه و مستقیم ، برای ایرانیان وسپس برای عرفا ، معنای « عروسی و وصال و آمیزش » داشت . زمین یا جهان ، عروس انسان بود . خدا ( سیمرغ که صنم و پری باشد ، و رام که زُهره باشد ) عروس انسان بود . ایرانی از تجربه مستقیم وبیواسطه با« دین » که همان پری یا سیمرغ بود ، عروسی و عشق و وصال با او را میفهمید.تجربه مستقیم و بیواسطه ، آمیزش و عشق و وصال بود ، نه آخرین حد نزدیک شوی خارجی.
روز وصال است و صنم ، حاضر است
هیچ مپا مدت آینده را( نفی آخرت )
حتا مولوی با مفهوم « دنیای اسلامی » اش، خود را درهمان دنیا ، همآغوش با معشوقه ازلی میداند ، و زندان دنیا هم ، بهشت او میشود
چو مرا بسوی زندان بکشید ، تن زبالا
زمقزبان حضرت ، بشدم غریب و تنها
به میان حبس ناگه ، قمری مرا قرین شد
که فکند در دماغم ، هوسش هزارسودا
همه کس ، خلاص جوید زبلا وحبس ، من ، نی
چه روم ؟ چه روی آرم ، به برون و، یار ، اینجا !
که به غیر کنج زندان ، نرسم به خلوت او
که نشد به غیرآتش ، دل انگبین ، مصفا
چو بود حریف ، یوسف ، نرمد کسی ، چو دارد
به میان حبس ، بُستان و که خاصه یوسف ما
اینست که این تجربه مطلق و برترین ، درهمان دنیا نیز ازفرد انسان ، جدا ناپذیر است .
بادا مبارک « درجهان » ، سور و عروسیهای ما
سور و عروسی را خدا ، ببرید بر بالای ما
خدا ، مارا درفطرت برای گرفتن جشن ِ سور و عروسی همیشگی باخودش آفریده است .
زُهره ، قرین شد با قمر ، طوطی ، قرین شد با شکر
هرشب،عروسی دگر،ازشاه خوش سیمای ما( شاه=سیمرغ)
بسم الله امشب برنوی ، سوی عروسی میروی
داماد خوبان میشوی ، ای خوب شهر آرای ما
خاموش ، کامشب، زُهره شد ، ساقی به پیمانه و به مد
بگرفته ساغر ، میکشد ، حمرای ما حمرای ما
خاموش کامشب مطبخی ، شاهست از فرّخ رخی
( سیمرغ یاکرمائیل درشاهنامه، آشپز یا خوالیگرجهانست )
این نادره که می پزد ، حلوای ما ، حلوای ما
اینست که فرد انسان ، نه تنها رابطه بیواسطه و مستقیم به مفهوم ما با مطلق و برترین دارد، بلکه درچنین تجربه ای ، با مطلق و برترین ، میآمیزد ، و همگوهر وهمسرشت اومیشود.
« این تجربه ژرف ِ مطلق شوی ِ فرد » ، تجربه ایست استثنائی ، که درتاریخ ، گهگاه شده است ، که در« وجود خصوصی فرد » نمی ماند . این تجربه که فرد انسان ، خود را همگوهرمطلق ، یا « کل یا ارکه کیهان » یا « معیارهرچیزی » میداند ، یک تجربه نادری است که در برهه هائی خاص از زمان در تاریخ ، روی میدهد ، و چنین تجربه ای ، بیان تجربه اوج آزادی ، رویاروی همه قدرتها و سازمانها و مراجع قدرتست ، و طبعا این تجربه ، ازسوی این سازمانها و حکومات و اجتماعات ، خیالی بیمارگونه یا دیوانگی (= ضد عقل ) شمرده میشود . این همان تجربه ایست که ایرانیان در تصویر انسان ( بُن انسان) کرده اند . این همان تجربه ایست که پروتاگوراس یونانی کرد، وافلاطون اورا بنام سوفسطائی بدنام وزشت ساخت . این تجربه ایست که بشیوه دیگر، عرفا درایران کردند، و منصورحلاج بخاطر همین تجربه برسر دار رفت ، و مولوی ، کعبه را تماشا میکند که به گردش طواف میکند ، و رقص ِطواف کردن به دور« خود » را آفرید . من به دور خود در رقص ، طواف میکنم ، چون من ، کعبه جان و محورهستی وارکه جهان هستم . همان تجربه را درشکل دیگر، پوریتانها و پیروان تجدید تعمید در غرب کردند، و با آن، بنیاد حقوق اساسی فرد گذاشته شد .
این تجربه بزرگ حلاج و مولوی ، که تزلزل درهمه سازمانهای قدرت سیاسی و دینی میانداخت ومیاندازد ، درایران در سیاست ، نازا ماند ، چون متفکری درایران پیدا نشد ، که پیآیند مستقیم این سراندیشه را ، در همه سازمانها گسترش بدهد . این بیان سترونی روشنفکران کذائی ما هست ، نه بی ارزش بودن فرهنگ و عرفان ایران. این تجربه زلزله اندازنده در همه دستگاههای قدرت ، مُهر « یک خیال خام صوفیانه و شرک » خورد . این تجربه که بزرگترین هدیه فرهنگ ایران و عرفان به اجتماع ماست ، و تنها ریشه « حقوق بشریا حقوق فرد انسان » است ، به خاک فراموشی سپرده شد . این تجربه را که حقوق فرد انسان ازآن زایئده میشود ، نمیتواند از مکاتب فلسفی جدید و مارکسیسم و جامعه شناسی آمریکا ، عاید شود . این مکاتب ، همه در گوهرشان برضد این تجربه اند . لایحه حقوق بشر ، این تجربه را بشکل یک واقعیت و بدیهه تاریخی غرب « میگیرد » . ما از مدرنیسم و پسا مدرنسم و رئالیسم ، چنین تجربه ای را ، کودکانه و « غیرعلمی و نامعقول » میشماریم . ولی حقوق بشر، براین تجربه استثنائی تاریخی ، استواراست . حقوق بشر، دریک اعلامیه ، خلاصه نمیشود که روی کاغذی چاپ شده است که ما مواد آنرا با دقت بخوانیم و ازبرکنیم ، و بکوشیم طبق آن سازمانی یا بطوراخص ، حکومتی بسازیم.
« حقوق انسان » ، پدیده « برپا ایستادن ِ فرد در این تجربه مطلقیتش » ، دربرابر « سازمانهای قدرت ، چه دینی چه سیاسی » است . اعلامیه حقوق بشر و حقوق اساسی ، همه نوشتجاتی هستند که این سرکشی و قیام فرد را درمطلقیتش در تاریخ ، ثبت و ضبط کرده اند . مسئله ، نقل این مواد نوشته شده ، مانند صادرات فکری به ایران نیست . مسئله ، بسیج سازی تجربه سرکشی و قیام فرد در مطلقیتش ، در فرهنگ ایران که در عرفان امتداد یافته است ، میباشد ، تا « خود » را ، میزان و معیار مطلق حق و حقیقت و قانون و سیاست سازد . هنگامی آن اعلامیه حقوق بشر ، یا حقوق بنیادی انسان ، ارزش و اعتبار دارد که درما، چنین فردیتی ، پیدایش یابد . فرد انسان ازاین پس ، دراثر تعلق به یک جامعه دینی ، یا تعلق به یک جامعه سیاسی وحزبی ، ارزش و اعتبار پیدا نمیکند . فرد انسان ازاین پس ، دراثر داشتن این دین یا آن مذهب ، در اثر تعلق به یک حزب سیاسی خاص ، ارزش و ارج پیدا نمیکند . فرد برای تعلق به دین اسلام ، حق برابری حقوقی پیدا نمیکند . فرد انسان ، دراثر بستگی به یک جامعه دینی یا ملت ویا نژاد ویا قوم ویا جنس ، حق قانونی وحق انسانی وحق شهروندی ، پیدا نمیکند ، بلکه دراثر اینکه بخودی خودش ، ارزشمند است ، و ازاین رو ، نه تنها ، حق پیدا میکند ، بلکه سرچشمه پیدایش حق درآن اجتماع میگردد . با پیدایش چنین فردیتی دراجتماع ، حکومت و سازمان دینی ، ازمطلق بودن میافتند و فقط در نسبت با افراد ، ارزش و اعتبار می یابند . « فرد انسان» ، جانشین « الله و یهوه و پدرآسمانی » میگردد . از این پس ، حکومت و سازمان سیاسی وسازمان دینی و قانون ، از تصمیم گیری افراد، در همپرسی( دیالوگ ) آنها با همدیگر، پیدایش می یابندو لغو میگردند .
http://www.jamali.info/secularity/index.php?page=seculartiy16_2